mercoledì 28 dicembre 2016

...کاش فصل پنجمی در راه بود 
داشتم دنبال یک عکس میگشتم , چشمم خورد به چند نوشته قدیمی ... یا دروغ بود ,  یا دو قطبی یا بی ارادگی ! شق دیگری ندارد

martedì 27 dicembre 2016

دوباره مرور کردم , فکر کردم ! هنوز باید بالاتر رفت , جایی که من در کنار " ابرها " بخندم و ریزتر شوی 

lunedì 26 dicembre 2016

میگم از تنهایی و در خلوت خود لذت بردن یک جور هنره که هرکسی نداره !واسه همین حاضره به هر کسی با هر کیفیتی لبیک بگه ! و این میشود که آن شد
!این یه تیکه بود
کسی در تنهایش اندازه من میرقصه و خوشحاله ؟ 

domenica 25 dicembre 2016

بَه چه آرامشی ! بَه چه حس خوبی 
این بنده خدا هم همه انرژی ش را جمع کرده بود که شوهر پیدا کنه ! کل هدف زندگیش همین بود . ترسیده بود که دیگه دیر شده :)) خب ما هم خوشحالم , امید که با این اتفاق کمی آروم بگیره و هم از توبره نخوره هم از آخور 

sabato 24 dicembre 2016

بخشی از من رفت , نمیدانم راحت شدم یا هیجانم بیشتر شد, اما فقط خواستم بگویم همه این افراد , همه این اتفاق ها از من انسانی قدرتمندتر میسازند زیرا که همه آنها نگفته مرا میستایند , چون که حسادت , رقابت و یا حتی جدا شدن از من ,  که در ظاهر است اما مرا دنبال میکنند , نشان از آن دارد . خواستم بگویم زیان کار دو سر من نبودم و نیستم و نخواهم بود . صداقت , یکرنگی و تمامی من در رفتارم مشهود است و نیازی به بازی ندارم . آنها ناخود آگاه من , رفتارم و کارهایم را قبول دارند . این واقعیت است که حاضر نیستند قبولش کنند ولی هست 

giovedì 22 dicembre 2016

در واقع من اینجارا ساختم که از احساسات و خاطرات روزمرم توش بنویسم , حتی از اون احساسات لحظه ای 
از اون حرفایی که باید بزنی و تو گلوت گیر کرده اما نمیزنی ... اولا هم با این که سرم شلوغ بود , اما چند دقیقه ای که از جایی به جای دیگه , تو مسیر هم که بودم سعی میکردم چند خطی حتی کوتاه بنویسم . اما این روزا حتی فاصله یه کاری تا کار دیگم را باز کار میکنم . حداقل با ویس و ایمیل و تلفن . دیشب ساعت ۲ رسیدم خونه , ۳ ساعت خوابیدم . ۷:۳۰ قطار داشتم , یه شب یلدا واقعی , چون از خونه که بیرون زدم هنوز به تاریک شب ساعت ۲ بود . با حسین رسیدیم جنووا , جلسه برگزار شد , سری برگشتیم سمت قطار , نشستیم و اون ۲ ساعتی که تو جلسه بودم را باید جبران میکردم , تلفن , ایمیل , ویس !  رسیدیم , آمدم خونه , یه چیزی رو هوا خوردم , رفتم دکتر , تو مطب وویس های ایتاتوس ایران را گوش میکردم و جواب میدادم , برگشتم باید میرفتیم با بچه ها کادو آنا را میدادیم . برگشتیم خونه , پالتو ها را پوشیدیم راه افتادیم به سمت مهمونی امشب ... تا مسیر برگشت بقیه کار های مونده امروز را انجام دادم , و من الان با یه کوه کار و فکر تو سرم و این خبر های امیدوار کننده آرزو میکردم که ای کاش این قدر ذهنم خسته نبود و الان میشود چند تا کار انجام بدم اما علیرغم اینکه نمیخواد قبول کنه چون این همه فکر و کار بهش اجازه توقیف نمیدن اما خستن .... قصد خواب میکنم تا ذهنم تسلیم شود 

lunedì 19 dicembre 2016

از مادر زاده نشده اونکه بخواد پا تو کفش من کنه ! این تو بمیری از اون تو بمیریا نیس , دعا کنین اتفاق بدی نیوفته وگرنه یه کاری میکنم که کسی سرش را بالا نتونه بیاره 

sabato 17 dicembre 2016

بعضیا کلا ذاتشون خوبه , هر اتفاقی هم که بیوفته ! بعضی ها هم هر کار کنی , نمک به حروم  و پستان مادر گاز گرفتن
آفتاب دلیل آفتاب 
I don't care !
actually I don't care any more ... :)

venerdì 16 dicembre 2016

امشب دلمون طاقت نیاورد , تصمیم گرفتیم کادو های زیر درخت را باز کنیم ... کادو من را که باز کردن , دوتایی از خوشحالی داد زدن , بغلم کردن , گفتن عجب کادویی , چه ایده ای 
من دقیق میدونستم چی این ها را خوشحال میکنه , وقتی کسی تو زندگیم میاد , هر لحظه بودن در کنارش مثل کپچره , تو ذهنم میمونه , میدونم چی خوشحالش میکنه , چی دوست داره , چه رنگی دوست داره , دست خودم نیست ناخود آگاه تو ذهنم نقش میبنده و طبق گفته خودشون موفق بودم , شاید کلا در زمینه کادو , برنامه , اونت , سوپرایز برای خودم یه سبکی دارم ! حالا این دست بز از راه رسیده نه تنها نظر میده که میخاد صاحب کارای منم بشه  !! اینایی که سلسله مراتب را رعایت نمیکنن جنسشون نمک به حرومه 

giovedì 15 dicembre 2016

میخواستم فقط اوج فیلم را , اون سکانس طلایی را نگاه کنم , نشد , همش را دوباره یک جا دیدم !! کم پیش آمده فیلمی را دوباره ببینم اما ابد و یک روز یکی از بهترین فیلمای ایرانی ه 

martedì 13 dicembre 2016

همش دلم میخواد این جمله را بگم اما شاید فرصتش پیش نیاد ولی مینویسم که اینجا بمونه , فقط خواستم بپرسم واقعا 
نسبت چیزی که از دست دادی به نسبت چیزی که به دست آمد ارزشش را داشت؟ جوابی لازم ندارم بشنوم 
...
بعد این همه مدت یه بعد از ظهر در خانه ! با کلی کار اما نشستم و به کامپیوتر زول میزنم. میشه امروز عصر را استراحت کنم ؟

domenica 11 dicembre 2016

داشتم با مرجان روی تلگرام حرف میزدم , گفتم امروز خیلی خسته شدم , اینجور بود , اونجور بود که به لحظه , یعنی لحظه که میگم به صدم ثانیه حس کردم سرم خیلی گیج میره . به مرجان گفتم . اینقدر سرم گیج میره که نمیدونم کامپیوترم را چطوری تا اتاق ببرم . که مرجان گفت نگار نگرانم , چرا صدات اینجوره 
با هر زحمتی بود بلند شدم , آمدم , افتادم رو تخت , دیدم خیلی بدم , در حدی که هر لحظه ممکنه از حال برم . عقل کردم به سیمونا فقط یه آدیو فرستادم که از دوش که آمدی بیرون به من سر بزن , ۵ دقیقه بد سیمونا سراسیمه آمد تو اتاق ! به نظرم اگر چند دقیقه دیرتر آمده بود شاید یه اتفاق بد افتاده بود ! اول گفت داری سر به سرم میزاری ؟ نتونستم جواب بدم , میشنیدم اما نتونستم . گفت بلند شو , باید بلند شی , میتونی ؟ سعی کردم , نتونستم , بلندم کرد , بردم دستشویی صورتم را شست , زنگ زد دوستش که پزشکه , گفت زنگ بزنین آمبولانس , من میشنیدم اما همه ناراحتیم مهمون های فردا و مرجان نگران بود که الان حتما داشت مسیج میداد و من باز نمیکردم . برام آب قند درست کرد , پاهام را گرفت  بالا و یه ذره بهتر شدم , تا حدی که بگم گوشیم را بر دار و به مرجان بگو تو هستی . پرسید آمبولانس ؟ گفتم یکم صبر کنیم اگه نه اره . خیلی حس عجیبی بود , تا حالا تجربش نکرده بودم . سیمونا , وسایل اتاقم , را همه ۲تایی میدیم و یه سایه گنگ . دستگاه های عملکردم همه  خاموش بودن اما کم کم بهتر شدم و الان خیلی بهترم . چقدر سلامتی عجیبه ! اگه نباشه هیچی , هیچی ... صدای ضبط شدم به واتس آپ سیمونا و تلگرام مرجان مثل الکلی هاست که حسابی مست شدن , فاصله هر کلمه تا کلمه اندازه یه حس قطعی صداس ... حالا که خوبم سیمونا صدام را داره به دوستمون میفرسته و کلی همه خندیدن  ! راستی امشب اگه سیمونا نبود یا میرفت تولد من چی میشدم  ؟

venerdì 9 dicembre 2016

!باید اعتراف کنم از وقتی با این دو تا هم خونه شدم نه تنها خیلی از دیوونگی هام را پنهان نمیکنم که شدت هم گرفتن 

mercoledì 7 dicembre 2016

این روزا پر کار , شاید حتی سخت شده 
یک دست و چند تا هندونه ؟
این روزا میفهمم وقتی انرژی ت به کف میرسه یعنی چی ! یعنی الان من که حتی انرژی حرف زدن هم  ندارم 
جایی میرسه که اینقدر کار داری که هر فکری جز کارای اصلیت اساسا تو ذهنت جایی براشون پیدا نمیشه اما امروز صبح یه خوابی دیدم ! خیلی شیرین بود ولی به لحظه شخصیت داستان تغییر کرد و من ترسیدم , تمام طول خواب میگفتم چشت را باز کن خوابه اما ذهنم توجیه های جدید جور میکرد که خواب نیست تا اینکه اینقدر بهم فشار آمد تا چشمام را باز کردم ! رفتم دستشویی , ماریا اونجا بود , با ناراحتی خوابم را تعریف کردم , خندید ! گفت جالبه که یادت میمونه و باز برگشتم به تخت خوابیدم با فکر همون شخصیت مورد علاقم ... شاید امشب هم همین کار را بکنم , مثل همه شبها 

martedì 6 dicembre 2016

چشمات ادامه ی هزار و یک شبه 
با ریتم خنده هات می رقصه عقربه
حرفای تو مث دیوان حافظه
 طرز نگاه تو بدجور نافذ ه
دریاچـه ی نمک تو صورتت گمه 
تو با نمک تری دریا توهمه

lunedì 5 dicembre 2016

به ماریا میگم مامان تو هم برای هر مسئله کوچکی نگران میشه ! میگه اره , چطور ؟
...کارای مامانم را تعریف میکنم , میخنده , میگه خیلی زیاد عاطفیه و البته حتما دلش زیاد تنگ میشه
این حرف منو تو فکر میبره , اینکه شاید همه این ۹ سال دوری از خونه , اتفاقاتی افتاده که نمیدونم یا نبودنم ناراحتی هایی را ایجاد کرده که هیچ موقع نفهمیدمشون و شاید حتی جلوتر بهم بر گردن  
مسافر وقتی میره , درسته جدا شدنش سختشه , اما کسایی که میمونن همه جا تصویرش را میبینن , جاش لحظه به لحظه خالیه و
 لحظه و
 لحظه 
!لحظه در این حالت تعریفی نداره

sabato 3 dicembre 2016

اینکه طول هفته خیلیا تو کارای مختلف از من مشورت میگیرن یا کمک میخوان خیلی هم خوب ! اما وقتی تو مسائل احساسی مشاوره میخوان نه تنها تو دلم که به خودشون هم میگم من آدم مناسبی برای این کار نیستم
!الانم تو دلم میگم من که خودم هشتم گرو نهم  ه 
...عجب عکسی دیدم 
!!آر یو کیدینگ ؟
یا سلیقه فرق داره یا به قول بچه ها واقعا من کورم بودم و نمیدیدم !! مگه میشه ؟؟  اینقدر تفاوت ؟ 
!نه اینکه این انتخاب بد باشه , اساسا غیر قابل مقایسه اس

venerdì 2 dicembre 2016

مای نیم ایز اور !! الان داشتم فکر میکردم این
 ram 
ذهن آدم را مثل کامپیوترها نمیشه ارتقا داد ؟!

giovedì 1 dicembre 2016

!هرچی دارم از روابطم دارم 
حرف دیگه ای نیس 
راضیم 

mercoledì 30 novembre 2016

من و این حس غریب 
من و این صلح 

همین حس تا آخر , حتی کمتر 
خیلی کمتر 
اصلا هیچ 
هیچ 
هیچ 

رو لحافی جدیدم قشنگه ؟
من بیماری ملافه و حوله دارم 
دست خودم نیست حالم را خیلی خوب میکنه 
ملافه خوش بو , شمع , آباژور , آهنگ 
به به 


lunedì 28 novembre 2016

اتفاقا خیلی خوبه که این تجربه ها به دست میاد تا آدم بدونه از زندگی ش چی میخواد , یا حتی تابو و بیخود بزرگ بینی بعضی مسائل و آدما رد بشن 
الان در نقش مادری که به بچه هاش رسیده و حالا رفتن خوابیدن وقت دارم که به کارای شخصی خودم برسم و فردا صبح زود دوباره کار و بدو بدو 

domenica 27 novembre 2016

هر از گاهى به گذشتهاتون سفر كنيد
نه در خيال كه در واقعيت
به شما نشون ميده، چه كسى بودين، چه كسى هستين و ديگران از شماچه توقعى دارن
قول دادم همه دوستام را استخدام كنم...
قول كه نه ، ازم خواستن كه توقع ما اينه .

رم
رم
رم
رم

ريه هام پر از رم است
از وقتى فهميدم فابيو و فدريكا به هم برگشتن باور كردم كه بعضى روابط نميميرن بلكه زير خاكستر باقى ميمونن
حتى بعد اين همه سال
براشون خوشحالم!

venerdì 25 novembre 2016

خسته ! خستگی از جنس نمایشگاه ! رسیدم , بچه ها غذای ایرانی میخواستن و من در نقش مادر فداکاری که همه روز را کار کرده اما میاد خونه باز هم فکر خونس , غذا درست کردم و حالا تا قبل خواب چند ساعتی دارم که به کارای عقب افتاده 
امروزم برسم 
!

giovedì 24 novembre 2016

ساعت زنگ زد، به نُه نرسيده بود! آخه تو اين گرگ و ميش كجا ميخواى برى؟! چاره اى نبود ، جون كندنى را بايد كند.اول ايميل هامو چك كردم، بعد تلگرام.براى فيسبوك و واتس آپ فرصت نيست.چايى رو تقريبا تو تاريكى خوردم، بايد ميرفتم پست ، با اينكه وسايلم هميشه جاى مرتب دارن اما هرچى گشتم مداركى را بايد پست ميكردم نبود،يه كوه كاغذ روى ميز تحرير جمع شدن اما مطمئنم اونجا نيستن. اونا هم حتما مثل ژاكت خاكستريه غيب شدن .نيم ساعت از وقتم را گرفت، اين كار بيفته براى بعد برگشت، بايد بروشور ها پرينت ميشدن، پرينترى دم خونه تونر تموم كرده بود ،براى كاغذى كه من ميخواستم چاره اى نميموند جز دستگاه هاى دپارتمان هاى دانشگاه، زنگ زدم امين Amin، دانشجو داشت. تو مسير برگشتم ، سوغاتى شكلات تورينى خريدم.رسيدم خونه چمدون جمع كردم، شيرين زنگ زد كى ميرسى؟ گفتم بارون مياد ،اگه تاخير نداشته باشه پنج و نيم.فردا صبح هم بايد بريم پرينت.
شيرين: ممكنه صبح دير برسيم!
من: راست ميگى
زنگ زدم دكتر Abouzar تا ساعت يك تدريس داشت. بارون و باد به پنجره هاى خونه ضربه ميزد.به سيمونا گفتم به نظرت با اين بارون پرواز حركت ميكنه؟ گفت نميدونم مدرسه ها را تعطيل كردن، اطراف تورين هم آلرم خطر زدن!
گفتم اين ديگه چه صيغه يه؟ گفت : منم نميدونم
من: حالا چه جورى اينا را پرينت كنم؟
سيمونا: با چمدون برو دانشگاه
ميرسم؟
سيمونا: سريع جمع كن
دو لايه پلاستيك جهت نفوذ احتمالى آب و بعد لباسا.چند بار چك كردم، موبايل، كارت شناسايى، پول. ضرورى ها بودن.
ماچ و روبوسى من رفتم! عجب بارونى، نزديك دانشگاه بودم كه دكتر زنگ زد.يه ايستگاه ديگه ميرسم.نرسيده به دانشگاه يادم آمد اى دل غافل! كارت ويزيتا! سفر كارى بدون كارت و بروشور! رسيدم دپارتمان سريع پرينت كرديم، بايد برميگشتم خونه. تو اين هوا فقط وسيله نقليه عمومى تند حركت ميكنه.با چمدون، برگشتم، نرسيده به خونه چمدون از خاكستري به سياه تغيير رنگ داده بود، حتى يك نقطه خشك هم نداشت.كليد انداختم، سيمونا و ماريا: اينجا چيكار ميكنى؟ كارتام!
چمدون را بردم تو حموم، با دو تا سشوار ريختن سرش، اتفاق شوك كننده اين بود كه جلد سام (١) هم خيس شده بود. الان هيچي مهم تر از اون نبود، خشكش كردم.برگشتم چمدون بسته بندى و پلاستيك پيچ بود.ماچ و بوسه ،من دوباره رفتم. نيم ساعت وقت دارم خودم را به آخرين اتوبوس برسونم. تو مسير هم به مرجان Marjanو مامانم Soheilaو شيرين گزارش لحظه به لحظه ميدادم. رسيدم.فقط هفت دقيقه زودتر، پشتم يه پيتزايى بود ، خيلى گرسنه بودم گفتم يه ساندويچ ، پرسيد گرم كنم؟ نه!
سوار اتوبوس شدم، ننشسته بودم كه راه افتاد.
تازه اونجا بود كه تونستم همراه غذام فيس بوك را باز كنم.هيچ موقع فكر نميكردم زندگى اينقدر جدى و پر كار باشه كه تا ساعت سه بعد از ظهر نتونى فيس بوكت را باز كنى، فقط يه معتاد ِ به فضاى سايبرى ميفهمه چى ميگم!
رسيدم فرودگاه، برگه چك اين خيس بود، صف سكيوريتى، ده دقيقه به پرواز هنوز سه رديف جلوم بود، ببخشيد و عذر خواهى كنان رفتم جلو.وسايلم رد شد، گيت ١١،از دور گفت بدو داريم ميبنديم، نفر آخر بودم، دم در گفت بره چمدون جا نيس، بزار اينجا بره تو بار. كامپيوتر را خارج كردم. وارد شدم، چه بوى عطرى، چه همه شيك و مرتب، اينا همه حتما بيزنس وومن و بيزنس مَنن. صندلى ١٨f ، بى خود پول دادم بره دم پنجره، تورين كه ديده نميشه تو اين هوا.
سينيوره، سينيورى! ( خانم ها و آقايان) خوش آمديد.با يه لهجه شايد روسى، نه انگليسيش را با لهجه درست حسابى گفت نه ايتاليايش را.مار از پونه بدش مياد ، دم خونش سبز ميشه.همه مسير سفيد بود.ما يه سرى تاس بوديم تو جعبه خالى كه ابرا تكونمون ميدادن.
نوشيدنى چى ميل داريد؟
چى هست؟ نوشابه، كافى،چاى،آبميوه
آب سيب هست؟
آره
بغليم: منم آب سيب
من تو دلم: چه متقلد!
رسيديم، با همون لهجه داغون، هواى رم ١٩ درجه!
پياده شدم،چمدان و بعد قطار، يك دقيقه وقته.رو هوا بليط گرفتم و نشستم.گوشى خاموش شده بود، اما رم را از مشهدم بهتر بلدم، رسيدم، ايستگاه توسكولانا، در كه باز شد رم (٢) بود، با همون بوى هميشگى ، همون هواى دلپذيرش ، مردم خوش پوش و لهجه هاى رمى!
---------------------------------
1. سام: تقريبا همه وسايلى كه دوسشون دارم اسم دارن، اينجا مقصود از سام ، كامپيوترمه!
2. رم با همه زيبايش و خاص بودنش ، اما تصميم مهاجرت از رم به شمال ايتاليا و البته تورين يكى از بهترين تصميم هاى زندگيم بوده
نگار نگارى - وقايع نگارى
رسیدم ! اینجا رم , با کلی نوستالژی و خاطره 
شب خوبی بود ! کلی انرژی مثبت , کلی آدم های ساپورتیو 
!همه روز را میدوم . نمیدونم چرا باز هم زمان کم دارم  و فردا رهسپار رم 
با قدرت و انگیزه مثل همیشه 
امروز به ماکان گفتم فکر نمیکردم هیچ موقع دوست تو بشم اما شدیم , بعضا شونه به شونه و همراه 
!غیر از لطف های همیشگیش به من یه چیزی گفت که رفت ته دلم
!نگارم , این روزا خیلی نگارم 

martedì 22 novembre 2016

مگه یه آدم چقدر میتونه کار کنه یا فکر تو ذهنش باشه ؟
نمیدونم انرژیم کم شده یا واقعا کارا زیاده ! تازه رسیدم , خسته م , خسته ترین 
شبی باید پاور پوینت بسازم و فردا هم کلاس و بعد هم مراسم 
واقعا طول روز نه تنها خیلی پر کار تر از اینیم که به اون مسائل بخوام بپردازم که حجم انرژی و آدمهای مثبت اطرافم به آن سقف همیشگی رسیده که برام همه مسائل و آدمهای منفی بی اعتبار میشن ...  آی دونت کر انی مور
!

domenica 20 novembre 2016

سرم از درد داره میترکه !با خودم  قرار گذاشتم که آخر هفته را استراحت کنم اما الان اینقدر بدو بدو داشتم که از سر درد افتادم 
این سومین باره که این حس و حال خونه , شب قبل از دفاع را تجربه میکنم . دو بار خودم و فردا هم ماریا 
یه چیزی مثل عروسی میمونه , یه آماده باش خاصی داره 
حس و حال خونه جالبه ... دوستاش و خانوادش آمدن . از اینکه باباشون اینقدر دختراشو گوگلی میکنه حس خوبی بهم دست میده , اونهم ماریا و خواهرش 
با این زیبایی بی انتها ... حس خانواده دارم 
حس ریشه و اصل و نسب  
حس کسایی که مثل من کانسپ خونه و خانواده براشون مهمه . کسی , کسی را رها نمیکنه و برای هم , بودن با هم,  ارزش قائلن 

sabato 19 novembre 2016

!من نه تنها لایق خیلی از اون اتفاق ها نبودم که لایق خیلی از این اتفاق ها هستم 
الان رسیدم ! از صبح یه تک دویدم و بعد هم دوره کتابخوانی 
حس میکنم وقت ندارم حتی شبا بخوابم ! شاید کم کم over بشم , نمیدونم 
اما اینقدر سگرتر سگرتر کردم که امروز سگرتر که چه عرض کنم , اصل جنس افتاد تو دامنمون 
 همین حس و حالم را میخوام 
همین خط و مسیر , همینطور رو به بالا 
تمام 

giovedì 17 novembre 2016

این همه اتفاق خوب یکجا مگه میشه ؟
سینما , نمایشگاه , خونه بچه ها , شهرداری 
ما و این همه خوشحالی محاله و محاله 

mercoledì 16 novembre 2016

با این همه پروژه موازی که دارم انجام میدم خودم کنجکاوم آخر سر از کجا در میارم !؟

martedì 15 novembre 2016

آخرین انرژی های شبانه ! روی تخت افتادم منتظر کنفرانس در اسکایپ , کتاب هفته را شروع نکردم 
!و فردا ۸:۳۰ صبح کلاس 
!این خبر را که خواندم, اینقدر از خوشحالی جیغ کشیدم که صدام گرفت 
!حالا بعد سال نو دیگه با این همه کار واقعا سگرتر میخام 
!این قدم , قدمیه که فکر میکردم خیلی زود بخام بهش برسم سال دیگس 
!اوه مای گاد
نگار ایز سو اکسایتد 
منتظر بمونین 
هشتگ فیلم  :د 

lunedì 14 novembre 2016

!وقتی اینجا ازم خبری نیست یعنی یا حالم خیلی خوبه / یا خیلی سرم شلوغه
الان نمیدونم حالم چیه ولی این همه کاری که رو سرم ریخته رو یه وقتایی نمیدونم چطوری مدیریت کنم
!!الان در اولین حرکت احتیاج به یک سگرتر دارم 

venerdì 11 novembre 2016

امروز سيلويا تو جلسه بهم گفتنگار دفعه پيش هم ميخواستم بهت بگم
خيلى هپى ميبينمت، روزهاي اول تو دانشگاه هم همين بود بعدش يه دوره نبودى
الان دوباره مثل اون زمانا شدى ، پر انرژى و شاد
گفتم فقط خودمم، همين
اين نفر دومه كه تو اين هفته اين طورى بهم ميگه:)

بى يور سلف/ بى هپى

martedì 8 novembre 2016

!امروز رفتم دفتر وکیل معروف 
میگه ازدواج کردی ؟ میگم نه 
میگه نامزد کردی ؟ میگم نه 
میگه فرق کردی -  خوشگل تر میبینمت 
 :)گفتم چیز خاصی نیس , خیلی خودمم , حالم خوبه ! همین 

lunedì 7 novembre 2016

من فقط نزدیک دو ساعت بیمارستان بودم اما از ساعت ۴ تا همین الان فقط تلفن های " نگران ها - دوستان - این عزیزان " را جواب دادم 
!باید اعتراف کنم که یه زمانی لغات های جدید را مثل جارو برقی میکشیدم , کافی بود یک بار بشنوم یا جایی بخونم
! الان برای اینکه یه لغت جدید یاد بگیرم باید چند بار تکرارش کنم و شاید باز هم یادم بره
از سن ه آیا ؟

domenica 6 novembre 2016

آرامش بی انتها ... یا حاصل فکر است یا حاصل مواد شیمیایی

giovedì 3 novembre 2016

martedì 1 novembre 2016

این روزها با خودم و دنیای اطرافم در صلح خاصی به سر میبریم ... دلیلشم را هم میدونم 

venerdì 28 ottobre 2016

Non si puo svegliare a quest'ora mentre sono andata a dormire alle 3!

پرزنتيشن خوبي شد
از صبح خيلي هايپرم
حتي الان كه ساعت نزديك سه داره ميشه امدم تو تخت پاها هنوز انرژي دارن
حس دويدن دارن
هايپرم هم به خاطر نتيجه كه امروز بالاخره گرفتم
از اتفاقاي مثبت تو راه
از اين پيشنهاد كاري
و الان هم خير اين اختراع و نتيجه نصير
خيلي خوبه! عاليه
چقدر درهاي زيادي تو اين دنيا هست

mercoledì 26 ottobre 2016

دلارام تکیه گاه بی مانندیه 
من فکر کنم از  اون مامان هایی بشم که تا کوچکی های دخترم مثل اون لباس بپوشم , ۲تایی باهم بریم بازی کنیم , شیطونی کنیم , سلفی بگیریم و از روز اول پا به پای من برقصه و شاید یه بالرین خیلی بزرگ بشه . من اولین مشوقشم , از رقص مگه بهتر هم داریم ؟
...
ولی یه چیزی را جا گذاشتم

... 
من میخوام اون یه چیز باشم 
...

lunedì 24 ottobre 2016

امروز تو راه که داشتم میومدم ,در نقش همون دختر ۲۷ / ۲۸ ساله که خارج ازکشور کار میکنه . خانوادش دورن ولی سعی میکنه در عین موانع و ناراحتی هاش کار های خلاقانه و متفاوت کنه ,شبها تا دیر وقت بیداره اماخنده از رو لبش نمیوفته 
گاهی هم بعضی چیزا بهش فشار میارن اما تو خلوت خودش حلش میکنه و کسی ازش خبر نداره 
همون مسیر سوپر مارکت به خونه که یه چیزی را دیدم و ناخود آگاه عصبانیم کرد یاد حرف دکتر ایزدی افتادم که گفتم شیوا و ساده مینویسی 
خواستم بگم من کلا همینم . اصلا احساساتم هم همینقدر ساده و نمایانن .ماسک ندارم ,نمیتونم اصلا داشته باشم 
از کسی خوشم بیاد آشکاره اما از کسی که بدم بیاد هم آشکاره ! من آینه مستقیم انرژی خود آدمام 
به زمان هم همیشه ثابت شده 
چقدر اون حس برام بیشتر از قبل پر رنگ شد! چه تصویر زشتی !
فقط حرف و ادعا 
عصر یخبندان را دیدم ! شاید یکی از بهترین فیلم های چند وقت اخیر بود .همپای فروشنده یا حتی بهتر 
جایزه هم برایم بیشتر لایق کرامتی بود
اما از همه اینها که بگذریم صحنه هایی عر زدم . اگر کنترل نکرده بودم ممکن همه این مدتم جاری شود 

domenica 23 ottobre 2016

باور میکنی من در این چند ساعت دلتنگ میشوم 
نگران میشوم 
مضطرب میشوم 
تا دوباره اثاری از " بودن " را ببینم 
این احمقانه اس 
خواستم بگم هنوز منو نشناختن ! هنوز اولشه 

sabato 22 ottobre 2016

نمیدونم این که تو به عنوان زن توانمند باشی یا پست های بزرگی داشته باشی چه صدمه ای به رابطت با همسرت میتونه بزنه ؟
من باور دارم در هر درجه و مقامی هم که باشی زن اول از همه حامی و همراه همسر و فرزندش باید باشه , اونها  را ساپورت کنه و بهشون نشون بده چقدر براش مهمن و در مقام اول زندگیش قرار گرفتن , اما بعد از آن میتونه افتخار آفرین هم باشه ! یعنی همسر و فرزاندش به داشتنش ببالن 
بعضی ها فقط یکی را میخوان که کامل زیر سایشون ببرن , یا یه عروسک که به تمام کارهاشون  فارغ  از درست یا غلط بودن , به نفع یا به ضرر بودن سر تایید و تعریف نشون بدن ! غافل از اینکه این بی حرمت نفسی میتونه صدمه های خیلی بزرگ تری بزنه 

venerdì 21 ottobre 2016

!پرتره ها صادقانه ترین اعتراف تصویری اند 
هر عکاسی درست لحظه ای را به تصویر میکشد که از نگاهش زیباترین است 
و اگر لحظه موفق بود یعنی حس و اعترافش واقع اند  

giovedì 20 ottobre 2016

!من عکسای سامر را میبینم اشکم در لحظه میریزه 
یعنی قلبم به معنای واقعی فسرده میشه 
پدر و مادرش عجب حسرت بی انتهایی را زندگی میکنند  
مادرش که در فیس بوک ادم کرد , اکسپت را با اشک زدم 

mercoledì 19 ottobre 2016

امروز رفتم سیم کارتم را عوض کنم طرف 
میگه : نمیشه 
میگم : چرا ؟ 
!!میگه : صاحب سیم کارت خودش باید بیاد 
!میگم : خودم صاحب سیم کارتم 
میگه بالای ۱۸ سالی ؟؟

آر یو کیدینگ ؟؟
امید و خوشحالی از پا تا به سرم غلط میزند 
راستی یه مطلبیه خیلی وقته تو سرم میچرخه ! خواستم اینجا هم بگم 
یه سری خانم های ترشیده , سن بالا هم دور این دوستمون میچرخن , انرژی و حمایت میدن بلکه یه دری به تخته ای بخوره !
که هم به لحاظ سن و سالیشون بعید نیست , هم این که این دوستمون مسائله ای نداره , هر دم از این باغ گلی میرسد !
:))من دیگه حرفی ندارم 
به جان خودم این " فرست ایمپرشن " یا ۴ دقیقه طلایی آشنایی همه چیو در مورد آدما میگه ! یعنی حتی اگر سالها هم باهاشون معاشرت کنی باز به همون نقطه و حس اولت میرسی 
من که خیلی بهش تکیه میکنم  

martedì 18 ottobre 2016

به ! چه هوایی امروز ...
همسایه طبقه پایین مون , سمت راست خیابون , یه مامان بزرگ مهربونه که همیشه با پیشبنده ! همیشه 
تا حالا یک بارم بدون پیشبند ندیدمش 
تو این هوا 
اونو هم که میبینی حس زندگی بهت دست میده 

lunedì 17 ottobre 2016

من این کار را انجام میدم 
مثل پست ایت های نوروز 
اولین باری که ما تو خونه اینترنت گرفتیم من چهارم یا پنجم دبستان بودم
دقیق یادمه برای اینکه این پدیده ناشناخته بتونه وارد خونمون بشه علاوه بر مقداری پول که به فی آن زمان خیلی هم بود , دو قطعه عکس , یک برگ فتوکپی شناسنامه و یک ضامن دولتی میخواست
تا اینکه نصیر* بتونه با این دنیا آشنا بشه 
این سکانس را با جزییات کامل یادمه , شب قبل از اینکه فردای آن روز اینترنت به خونه ما بیاد , بابام تو ماشین بهمون گفت
" بچه ها این اینترنت خیلی مساله مهمیه ,  روزی میرسه که همه دنیا وابسته به اینترنته 
مثال میزنم , یک استار تو گینه بیسائو داره زندگی میکنه و شما اون سر دیگه دنیا میتونین مانیتورش کنین 
یا روزی میرسه که مردم بدون اینترنت نمیتونن حتی قرمه سبزی بپزن " 
و  در حالی که همون جا پیچید روی پل خونه تا ماشین را ببره تو پارکینگ , گفت "  حتی روزی میرسه که مردم پیاده نمیشن و با همین اینترنت در خونشون را باز میکنن "
من و نصیر یه نگاهی از سر " چی چی گوید " به هم کردیم و از ماشین پیاده شدیم 
اینترنت به خونه ما وارد شد و وقتایی که نصیر ( Nassir ) ازش استفاده میکرد یه سکوت خاصی تو خونه بر قرار بود , حتما باور داشتیم داره آپولو هوا میکنه  , گوگل هم که نبود دقیقا چی کار میکرد ؟!  حتی یادمه یک روز دو تا از همسایه ها که هم بازیی هم بودیم را صدا کردم گفتم بیاین یواشکی نصیر را ببینین !! رفته پای اینترنت ! ما هم سه تایی پاور چین , پاور چین روی پله ها دراز کشیدیم و از آخرین پله , نگاهش  کردیم 
سالها بعد که منم اجازه داشتم از اینترنت استفاده کنم , مامانم روی یه سیکل دو دقیقه یک بار , صدا میکرد , نگار ؟؟ بسه 
اما برای نصیر هیچ ایراد و محدودیتی وجود نداشت , احتمالا بازم باور داشتن اون با ناسا داره چت میکنه و من با بقال سر کوچه ! بگذریم 

دو روزی از سر سهل انگاری یا بد شانسی, اینترنت نداشتیم  , اولش فکر کردم یکم تورینو بی اینترنت را تجربه کنم . اما نشد ! عجب تجربه سختی بود 
تازه فهمیدم چقدر طول میکشه تا چای سرد بشه و یه ربع چقدر میتونه زیاد باشه
اینایی که سالها پیش آمدن خارج , بدون اینترنت چطوری دوام آوردن ؟
شاید یکی از دلایل اینکه سن ازدواج هم رفته بالا همین اینترنت ه ! دیگه آدما به هم کم نیاز میشن , کسی بی تاب تنهایی نمیشه 
امروز حرف حسین ثابت شدس  , ما از اینجا نشستیم و میتونیم همه دنیا را مانیتور کنیم 
نصیر از تو لب (lab ) هرموقع میرسیدم به خونش , در را برام باز میکرد و ما هیچ موقع پیاده نشدیم که در پارکینگ را باز کنیم چون اینترنت این کار را با دو کلیک انجام میداد 
حتی نصیر یه گام جلوترهم رفته , وقتی خواب بود زحمت نمیداد که بگه صدا تلویزیون را کم کن , خودش با اپ ,  از رو گوشیش کم میکرد و تو همینطور که جلو تلویزیون بودی , میدیدی بودن اینکه بخوای کانال عوض میکنه , تصمیم میگیره تو چه چیزی را تا چه حد صدا تماشا کنی 
دیگه حالا واقعا زندگی بی اینترنت سخته , فلج  کننده و مشکل زا 
و من نگار یه معتاد به اینترنت 
یه محتاج به فضای سایبری

* پی اس ۱: دلیل اینکه در خونه , تلویزیون و پارکینگ نصیر با اینترنت باز میشه اینه که از اول اینترنت برای اون خریداری  شده بود ! وگرنه من هنوز در خونم با کلیدهای جنگ جهانی دوم باز میشه , پارکینگ ندارم و تلویزیونم به هیچ آپی وصل نمیشه 
پی اس ۲ : این عکس را خودش از کلید خونم گرفت چون براش عجیب بود 

نگار نگاری 
تو اين فيلماي جديدي كه از ايران آوردم
جلو كيكم با يه صورت گرد ، پر لپ ، با موهاى كوتاه كوتاه وايسادم
بابام ميگه: نگارم ، رو به من ، جس بگير ( يعنى ژست بگير)
بخند
من:دارم ميخندم ديگه
بابام: بازم بخند كه من بيشتر عاشقت بشم


بعد ميگن من لوسم !

sabato 15 ottobre 2016

روز پر استرسی بود ! بیشتر از آنچیزی که باید باشه 
قطعی اینترنت خونه هم حال گیری اساسی  آخر بود ! تازه فکر کردم میام و ریلکس میکنم 
اما از همه اینا شام با بچهها و این تلفن آخر بهم انرژی داد 
هرچند دلبسته نیستم اما این حس ,  همون حسی که تو جلسه امروز در موردش حرف زدیم , همین که هست خوبه 

venerdì 14 ottobre 2016

!یه وقتایی فکر میکنم که شدم ماشین کار بقیه
عصبانیم 
از این پروژه نصفه کاره 
از این منتالیتی اشتباه در بیزنس 
از قرار تلفنی فردا 
از این مرد که امروز اعصابم را بهم ریخت 
از کتاب این هفته 
از این دختره بدون حرمت نفس 
از این حرف مسخره که امروز بهم زده شد که احتمال داره واقعیت باشه 
از این موهای زشت و بد رنگش 
از اون مار تو آستین 
من در این لحظه از بی اعصاب ترین هام 

giovedì 13 ottobre 2016

!به هر حال باید یه فرقی بین من و اونا باشه دیگه 
که البته هست , همشونم اینو خوب میدونن 
اصلا دقیقا به خاطره همینه که این همه اتفاق افتاده و میوفته 

mercoledì 12 ottobre 2016

داشتم دنبال یه سری مدارک میگشتم , چشمم خورد به عکسای قبل از آمدن به تورینو و اقامت در کالیفرنیا ! و همین الان حس کردم عجب خدمتی ناخواسته به من کردی !
مرسی 
https://www.youtube.com/watch?v=Puu5cKj6RlI
باید به تو زنجیر کنم بند دلم را


از صبح یک دقیقه آرام ننشستم ! ساعت ۸ که آلارم زنگ زد تو دلم این آهنگ و خواندم و پاشدم !
من  به بقیه کاری ندارم اما فکر میکنم اون موقع تصمیم های درستی گرفتم 
یعنی فکر میکنم یه وقتایی باید یه کارایی را بکنی , هرچند اشتباه که بعد ها ممکنه دودش تو چشت  بره اما روزی میرسه که میگی حداقل امتحان کردم و کاش ی باقی نموند 

sabato 8 ottobre 2016

من همه دیشب رو تو خواب خیلی هپی بودم ! یعنی یه اتفاقی داره میوفته که آب رو آتیشه 
حسرت منه 
آرزو منه 
یعنی اره ه ه ه ه ه 
احسنت به تو " مرد "
تو واقعا عالی هستی .تک , بی همتا و افتخار آفرین 

venerdì 7 ottobre 2016

هایپر ترین ! امید وار ترینم 
مطمئنم که همه اینا ها به میوه میشینه  
من خیلی راحت , بدون این که فکر کنم وای عجب کاری دارم میکنم , قلبا , بدون فکر به بازگشت , صادقانه و از جون و دل کمک میکنم 
.خیلیا دست یاری از من گرفتن که تا اون لحظه , نه تنها باهاشون صمیمی نبودم که گاهی هم اساسا دوستشون نبودم 
اما بعضی وقتا , این کمک کردنا آرامشم را سلب کنه یا پشتش طلب کاری داشته باشه , حالم را میگیره 

giovedì 6 ottobre 2016

اين پنجمين فارغ التحصيلي اين ماهه
از يه عروسي بيشتره درگيري
دوبار لباس عوض كرديم
دو بار آرايش كرديم
از ساعت ١٠ صبح هم تو اماده باشيم
يه بخش سوم هم داره كه من نميرم
فقط موندم اين وسط چرا ياد اون يارو ميافتم
اخه ادم اين قدر بي معاشرت!؟
اين قدر داغون؟!
يعني شعور تشكر هم نداره!
اون ايميل وظيفه من نبود
اما تشكر وظيفه اونا بود
استاد!!! استاد اين جوري ديده بودين؟:))
تو جلسه امروز حس کردم حتی اگه همه ایتالیایی باشن , بهتر از بقیه میتونم از طرف مقابل پوینت بگیرم  و تاثیر گذار باشم 
امروز اگه تنها بودم بسته بودم این جریانو ! همیشه تنها بهتر میببندم 
امروز ۲ نفر مقابلم در برابر تحلیلی که کردم حرفی نداشتم , حتی فرانزا ناخود آگاه دستش را زد زیر چونش , داشت فکر میکرد 
کاش تنها بودم 
باور کنین میبستم جریان رو 

mercoledì 5 ottobre 2016

دیشب یه خوابی دیدم ! درست در اوج داستان دیدم چقدر برام بی ارزشه 
شاید چون این روزها مرورو میکنم که چقدر برام بی ارزشه 

lunedì 3 ottobre 2016


دکتر و مرجانمون هم موندگار شدن ! اونام نه هر موندنی , از نوع با افتخارش ! این قضیه روزنه هایی که این روزا گرفته بود را برام باز میکنه 

domenica 2 ottobre 2016

!احساستم خیلی لطیف شده ! همش ناخودآگاه میگم , ای جان ! آخه
یعنی چی خب ؟؟؟؟!
همین الان دلم برای مامان بابام خیلی تنگ شد 
الان دو هفتس که از ایران آمدم اما برام شاید بیشتر از یک ماه گذشت ه 
همش همین دایره دوار , همین اتفاقات , غربت یک جور محکومیت ه 
میرسی دلتنگی , زمان میگذره عادت میکنی , میرسی اونجا روزا اول عجیب و نچسبه , میمونی , خوش میگذرونی , عادت میکنی , باز برمیگردی , دلتنگ میشی  

sabato 1 ottobre 2016

بعد از دیدن این گزارش به این نتیجه رسیدم که تمام مرد های که تا الان من ازشون خوشم میومده فوتبالی نبودن ! پس  
خیلی خودم را خسته نکنم اگر علاقه به فوتبال منفی باشه یعنی احتمالا یه قدم به اون چیزی که تو فکرمه نزدیک تره 
و اگر فوتبالی باشه به احتمال خیلی زیاد فرد مورد علاقه من نخواهد بود 

venerdì 30 settembre 2016

یه قمست خوب دیگه این کار هم اینه که در لحظه میتونی با چندین فرهنگ و شهر ایتالیا حرف بزنی و کار کنی و بعد در این بین دوست های مختلف , جاهای مختلف ایتالیا پیدا میکنی 

mercoledì 28 settembre 2016

ما یه وقتایی دروغ های گنده به خودمون میگیم ... مثل خود من 
.
.
.

دوست داره یکی را استخدام کنه صبح به صبح بگه سرت به سر شاه میمونه ! که خوب این دختره این وظیفه را مجانی و با خدمات انجام میده , مهم نیست چی , کی با چه کیفیتی ! مهم نیست که اشکالا بر طرف شه و هی رفت جلو و پیشرفت کرد , مهم اینه که بگن سرت به سر شاه میمونه 

martedì 27 settembre 2016

به جان خودم من اینارو بزرگ کردم ! اینقدر پیش بینی دقیق , نه خدایی اینقدر دقیق ؟
اینایی که نوک بینیشون را میبینن ! بد هیچ موقع هم از اشتباهاتشون درس نمیگیرن ! من اون روزو میبینم , باور کنین . مثل همین روزا  
oh DEAR ;) stay and watch :)
ببین با کیا شدیم هفتاد میلیون 
شما که ما را قبول ندارین , موندم یه فرصت بدین بعدش ادا کارا و ایدها و عکسا و حتی لباس و مو ما را در بیارین 
اولین دیسکو ایتالیایی که به دلم نشست
حیف که کار فردا امان نداد بیشتر بمونم 

lunedì 26 settembre 2016

قسمت خنده دار , عجیب و حتی بد قضیه اونجاس که تو جلسه ها نمیتونم بگم این همه کار را تنهایی انجام میدم . تقریبا بیش از هشتاد در صد! از ایده تا اجرا 
حتی اون موقع هم تو شهرداری غیر قابل درک بود براشون 
يك صبح اين مدلي
پيش به سوي پلي تكنيك و آئولا منيا

domenica 25 settembre 2016

یه دوش آب گرم و ریلکس . اعتراف میکنم که هنوز اعصابم خورد میشه .... تا حالا با یه قاتل توی یک کوچه برخورد کردین ؟
من کردم , یه کوچه شلوغ  که تشخیص ندادم قاتله فکر کردم عجب انسان شریفی 
قاتل جان از وجودم گرفته ... کی تمام میشود ؟
اما بالاخره ! بالاخره من اون کار را کردم 
ایدش از همین آدم بود با پیشنهاد زوریخ , بعد هر موقع تصورش میکردم نمیدونم چرا شبیه اون هتل واشینتگتون مون بود , یه وقتایی هم رو به روی فواره های بلاجیو لاس وگاس , اخیر به بوداپست رسید و بعد به سواحل  ایتالیا 
.اما در نهایت هیچ کدوم اینجاها نشد
اما خوب مثل هر چیز دیگه ای که انتظارش رو میکشی وقتی بهش میرسی اونقدر هیجان انگیز نیس

!
هيچ موقع اين ادمها را باور نكردم! حتي دوره اي كه تصميم گرفتم يه فرصت بدم.كسايي كه جمع براشون تعريف نشده بود، فقط يه كاري ميكردن كه به چشم طرف ديده شن، مثلا اگه با يه حركت جمعي يه تاثير مثبت تر روي طرف ميزاشتن به ترس اينكه ديده نشن ترجيح ميدادن تك روي كنن.
دغدغه به حرف نيست
به عمله
يك مثال ديگه ، نوروز هم دقيقا همين شد
واقعا من بايد نگران وضعيت اونا باشم؟؟ احمقانه نيست

venerdì 23 settembre 2016

قرار بود بياد ايتاليا، اصلا سر همين بود كه باهم آشنا شديم.
به من مسيج داد، خودش را معرفي كرد و اطلاعات گرفت. تابستون سال آخر ليسانسم بودم، به گلناز گفتم فلاني مسيج ميده، چه آدم جالبيه! گفت اتفاقا خيلي هم ظاهر خوبي داره!
ايران كه رفتم با گلناز رفته بوديم كافه كه اتفاقي اونجا ديدمش و گلناز زد بهم گفت همينه!
من بر خلاف خيلي از دخترا نه قيافه برام مهمه نه پول! نميگم طرف زشت باشه اكيه اما پسر خوشگل هم برام تعريف نشدس.
بر خلاف اين خصوصيات من شيفته هوش و استعداد و منش و خلاقيت و مديريت آدما ميشم. اصلا يه جوري اينارو فاكتورهاي سكسي ميدونم!!
و خب اين آدم جز معدود كسايي بود كه يه هوش و خلاقيت خاصي داشت، علاوه بر اينكه دهن كه باز ميشد معلوم بود تو اون كله چي ميگذره!
شايد خنده دار باشه اما فكر كنم تا حالا اينقدر دقيق ننوشتم يا جايي حتي بازگو نكردم كه چي تو سرم ميگذره!
يه جوري بهم انرژي ميداديم، ديگه همه هم فهميده بودن، اون يك سال و نيم دائم كامنت بازي، چت، ايران ميومدم، مهموني، بقيه دست به دست ميدادن اما هيچ وقت دوست نشديم.
يعني نميدونم ، نميشد! يه جاي كار ميلنگيد اما هيچ موقع نميفهميدم كجا. از نظر من همه چي جور بود اما جور نميشد.
كم كم از ايران خبر رسيد كه شايد يه نفر ديگه هم باشه. من كه نبودم اما بازم حال گيري بود.بديش هم اين بود كه خواهر يكي از دوستامون بود.
همون سال مهموني معروف گلناز بود كه ريختن تو خونه.سفارش كرده بودم كه دخترو دعوت نكنه.در كه باز شد ديدم با خواهرش آمد تو! از حق نگذريم خيلي هم خوشگل بود. من هميشه واقعيت را ميبينم حتي اگه رقيب باشه. يه نگاه به گلناز كردم ، هيچ موقع اون جور كه جملش را ادا كرد يادم نرفته، گفت: به جان مادرم دعوتش نكردم.
حتما خواهرش باي ديفالت فكر ميكرد بايد بيارش. نميدونم. ما روانه آمريكا شديم و اتفاقا دقيقا اين دو تا رفتيم باهم دوست شدن، خب براي من جالب نبود ديگه ، اما ادعايي نميتونستم داشته باشم چون اساسا چيزي پيش نيمده بود. بعد از اون هم ديگه رفتم تورين و كلا رد كردم، يه جورايي خيلي هم پر رنگ نبود، فقط تو ذهنم بود.
چند ماه بعد از اون دخت جدا شد و كلا هم ديگه بي خبر بودم. ايران به ايران اگر توي جمع بود ميديدمش. تا اين تابستون كه به بهانه آمدن دلارام ما را دعوت كرد خونشون.پنج نفر بوديم. از در كه وارد شدم خيلي زياد سر به سرش گذاشتم، خونه هاي مجردي تو ايران اين روزا بازار جديد شدن، از اينكه اينقدر ميتونستم راحت باهاش برخورد كنم از خودم خوشم ميامد، اصلا انگار نه انگار يه زماني تو ذهنم بوده. مثل همه دوستاي ديگم، قاطعانه هيچ حسي نداشتم ، حتي فكر كردم اساسا كششي هم ندارم. شب خيلي خوبي بود، ما اون شب كلي بحث و حرفاي خوب زديم و خب بهترين حرفارو اون زد. گفتم كه ، كلا اين مخ پره، تشخيصم الكي نبوده.
در حال مهاجرته،  ازم مشاوره گرفت و من خالصانه، راهي كه فكر ميكنم براي اون بهتر هست را بهش گفتم، خيلي انرژي بهش دادم، گفتم فقط شهرش را بگو كه اولين مسافرات من و دلي باشيم.
تا اينكه جلو كتابخونش داشتم كتاباش را ميديدم كه گفت يه كتاب بهت توصيه ميكنم بخون.
"جز از كل" اين كتاب فلسفس، قانون زندگيه، رمانه، همه چيه.
روز بعد رفتم كتابفروشي، گفتم اين كتاب را ميخوام فروشنده گفت:
اين انجيل عصر ِ! هر جا رفتين با خودتون ببرين هر از گاهي بازش كنين يه قسمتايش را بخونين.
كتاب را خريدم، تقريبا صد صفحه اول را تو يه روز خواندم و صد صفحه آخرش را در تورينو.
تمام طول داستان حس ميكردم اين نويسنده و افكارش براي من يه جهان ديگس، مثل يه جهان موازي كه مخيلم هيچ وقت به اونجا نميرسه.
يه دنيايي كه نه تجربش كردم نه تمايل به تجربش دارم.
قبل رفتن بهش زنگ زدم كه خداحافظي كنم، گفتم كتاب را دارم ميخونم، وقت نشد تموم كنم و با هم تحليلش كنيم.
تازه فهميدم ٢٠٠ صفحه از من عقبه!
پرسيدم چرا؟ 
گفت اين كتاب انگار خودِ خود من نگار! همه حالات رواني نويسنده را درك ميكنم. حتي دل پيچه هاش را!
اونجا بود كه مشكل را فهميدم، ما تو دو جهان موازي بوديم ،بهم نزديك شديم اما هيچ وقت تو يه نقطه بهم نرسيديم.

giovedì 22 settembre 2016

oh yeah! Negar is so happy :)
good news ... working and never give up
prova! hai diritto di provare tutto... non tutto ma tutto :P
oh yeahhhhh

mercoledì 21 settembre 2016

امروز بالاخره روی غلطک کار افتادم , سفر ایران خیلی باد پشتم خورد , خب تعطیلات هم اندازه داره 
وقتی برگشتم یه لیست بلند بالا جلوم بود که حتی نمیدونستم از کجاش شروع کنم 
!دیروز و پریروز هم کار کردم اما امروز و فردام خیلی بیشتر شبیه خودمه 
میدونی امروز با خودم فکر کردم بعضیا واقعا بیچاره ها تقصیر ندارن , یه جوری تفکرشون اینه 
یعنی تا یادم میاد همیشه یه حرفی برای زدن داشتن , اولا که میگفتن نگار فعالیت میکنه به فلان دلیل , بد گفتن فعالیت نمیکنه به پشمدان دلیل , بد گفتن این , اون 
حالا ۲ روز پیش یکی بهم گفت ایتاتوس چی شد ؟ 
گفتم یعنی چی , چی شد ؟
گفت کار میکنین ؟! 
:))گفتم معلومه که کار میکنیم ... گفت آخه خبری نیس 
!!گفتم اها اگه برنامه اسپانسری نباشه معنیش اینکه که کار نمیکنه ؟
!واقعن با خودشون چی فکر میکنن ؟ به قول امین میگه نه باهاش کار نمیکنیم , قاب ش گرفتیم

!یه نگاه به خودت نمیندازی , نوبت به بقیه که میرسه مقصر و خطا کارن 

lunedì 19 settembre 2016

domenica 18 settembre 2016

اولین روز تورينو پر انرژي شروع شد، همه صبح را رقصيدم، ناهار را با سيمونا و پيرا و ليديا رفتيم يه جاي جديد و بعد    چنترو گردي، تو اين شهر پر شور كه زيبايش تمامي نداره.
عصر مرجان و ابوذر ملحق شدن و مثل همیشه کلی خندیدیم و خوش گذشت , قرارمون شام بود اما تصمیم یهو عوض شد و سر از سینما در آوردیم و بعد هم جامپینگ 
تمام مدت رقص و انرژی داشتم , بهترین جا برای تخلیه همون جا بود , چون همه فکر میکردن نوشیدنیش خوب بوده , نمیدونن اشکال از خون ه 
امروز داشتم فكر ميكردم دلم براي تورينو تنگ نشده بود! شايد عجيب باشه اما الانم دلم براي مشهد تنگ نشده! شايد عجيب تر باشه اما من تازگيا خيلي لحظه را زندگي ميكنم

venerdì 16 settembre 2016

اینایی که حواسشون به تاریخ رسیدنت هست واقعن منتظرتن , بهت فکر میکنن  , شیرین نه ساله که این نقش را به عهده داره
دکتر و مرجان هم از صبح ترکم کردن 
منم دوسشون دارم , حالا دارن میان اینجا ... شروع مجدد زندگی تورینی 


(اين نوشته متعلق به ديروزه)

روز آخر روز بدي بود! از صبح كه با خداحافظي شروع شد و تا همين الان كه روي كاناپه افتادم اما خوابم نميبره!
اين ساعت هاي كوفتي قبل پرواز كه دير ميگذرن و تويي كه دوست داري اين جون كندني را هر چي زودتر بكني!
صبح كه بابام بغلم كرد ، گردنم را بوسيد، اصلا به گردن خيلي حساسم، بند بند دلم را ميلرزونه، فكر ميكنم اوج علاقه و احساس اونجايه كه شما گردني را ميبوسيد يا گردنتون را ميبوسن!
روي اين آخري تاب نياوردم، به اتاقم كه رسيده بودم گونه هام تر بودن، نميدونم چه جوري اما نفهميده بودم كه اشكام ريخته بودن.اين بغض نرسيده پريروز بود كه رفتيم حرم به مامان منصور سر بزنيم، عجب اين سنگ روي قبر با روان درگير ميشه! يعني جايي ميگي آخه تو چقدر بي رحمي كه اسم يكي از عزيز هاي من را تو قلبت داري اما باز هم سنگ و بي روح موندي! اونجا خيلي تلاش كردم به بغضم غلبه كنم تا امروز صبح كه نتونستم و بدون اينكه من ادارش كنم سرآزير شد.
ديشب مثل همه شبهاي قبل از پرواز دوباره بچه ها را در آغوش گرفتم، اميد هم در جمع ما ، مهمان ويژه ما بود، خونگرم و اجتماعي مثل هميشه، اين بار با تجربه هاي جديد از آن سوي آبها، در تمامي اين ٩ سال حتي يكبار هم نشده كه بيش از  ١٢ ساعت قبل پرواز خداحافظي كرده باشيم.
تهران كه رسيدم مثل هميشه شلوغ و كمي آزار دهنده، رسيدم ، وسايلم را پيش ماندانا گذاشتم، ناهار خوردم و به سمت اولين قرار رفتم. اولين قرار جز معدود دفعاتي بود كه صبوري كردم و به طرف مقابلم اجازه دادم مسيرش را طي كنه چون  فقط بازي گري كرد تا از من پوينت بگيره، چند بار قصد كردم بلند شم و بگم بهتره بيش از اين وقت خودمون را نگيريم.شما گاها هم پيش قضاوتي دارين ، هم بي حرمتي. 
نكردم چون اگه بلند شده بودم، تمام ميشد! نشستم، جلسه را به انتها و نتيجه هم رسوندم اما انرژيم را خيلي خالي كرد، خيلي. تازه حس كردم اين مسير چقدر سخت و پر فراز نشيب ميتونه باشه.
در اين بين، درست در همون ساختمان، همون طبقه!!! اسم كسي بود كه سالها در رم منو مشغول خودش كرده بود، همينطور كه اين پا و اون پا كردم كه مطمئن شم خودش هست يا نه، رقيب مقابلم حاضر شد، اون از در خارج شد و من وارد شدم. هر دو با عينك بوديم، شايد هم نميشناختتم، خنده اي تصنعي كرد و رفت. اون چند ثانيه كه رو به رو شديم، مثل فيلما، سياه سفيد شد، پاز خورد و يه صداي چيليك هم داد. چه دنيا كوچيك و قوانين عجيبي ، چيزي نزديك به هفت سال پيش بود!!!
گلناز امروز كه از جريان با خبر شد گفت كم كم ازت ميترسم! اين همه اتفاق غير مترقبه چرا براي تو؟!
قرار دوم بد نبود، شايد نتايجي داشت، اما در لابه لاي حرفا دو نكته از دو نفر  دستگيرم شد كه حس بدي بهم داد، اونقدر كه سريعا فكر كردم زنگ بزنم و حل كنم اما صبر كردم، من و اين فكر با هم هستيم تا تصميم درستي در موردش بگيرم، شايد راضي شدم كه اشتباه ميكنم، نميدونم...
تمرين صبر، اين روزها دائم به خودم يادآوري ميكنم و باز تمرين صبر ميكنم و صبر
حالا روي كاناپم تا اين ساعت لعنتي بره جلو و اين جون كندني را بكنم، هنوز با اينكه اينجام اما ناز و نعمت تمام شد و از فردا دوباره به تنهايي همه اش را به دوش ميكشم
كار ميكنم و مثل امروز كه نفهميدم ، ولي هر لحظه كه در بسته مقابلم بود، تسليم نشدم و جلو رفتم.
امروز اولين اسمي كه بعد از قرار اول ديدم، اسم كوچه اي همون رو به رو بود،
اسمش ساده بود
بن بست اول!

سفرنامه طوري- قسمت بيستم 
پايان

martedì 13 settembre 2016

ديشب وقتي رسيدم خونه يك جسم زنده بودم كه فقط قادر بودم تا تختم برسم، خيلي تلاش كردم بتونم غلبه كنم و خاطره شب را در لحظه ثبت كنم اما نتونستم. از مامانم يه قرص گرفتم و با كله تو بالشت فرو رفتم و درست تا همين امروز عصر طول كشيد تا ريكاوري شدم.عليرغم تلاشم براي اينكه برنامه ها به دقيقه نود كشيده نشه باز هم امروز كه از خواب بيدار شدم ، بلافاصله حاضر شدم و با مهمون هاي جديدمون راهي شانديز شديم و بعد از ظهر به محض برگشت دوباره قرار داشتم و الان يك ساعتي است كه بالاخره خونم!
اين حال و هوا، اين همراهي و اطرافيانم، حس و انرژي و حرفا و محبتاشون خيلي حالم را خوب ميكنه!
و اما ديشب ...

اون شب عروسي سارا، غرق در مهماني و تجمل و مهمون هاي درجه يك بودم. مليكا، رفيق شفيق دوران دبستانم را ديدم و حسابي مثل همون سالها كه پارتنر رقص هم بوديم رقصيديم. اون حالا يه خانم دكتر زيبا شده اما وقتي جلوش ميرقصم هنوز همون حس سابق را دارم.
كمي دور از مهمونا و شلوغيا فاصله گرفتيم و دور باغ راه رفتيم.حين گذشتن از روي پل، نگاه سنگيني را روم حس كردم، سرم كه بالا آوردم دختر را شناختم، سالها پيش در مهماني خانوادگي اي ديده بودمش.خودش و خواهرش شهرت متفاوتي داشتند. اما كنارش...
كنارش آقاي كي بود.اسمش را گذاشتم آقاي كي چون از زندگي گلناز رفته و حتي اسمش هم جايز نيست.چشم در چشم شديم، بعد از سلام و عليك آقاي كي من را به خانم رخ معرفي كرد. 
خانم رخ از دور شناخته بودتم، اما دست داد و گفت خوشبختم!
پرسيدم اينجا چه كار داريد؟
گفت ده روز ديگه عروسيمونه آمديم باغ را ببينيم
خشكم نزد اما يه جوري شدم
آقاي كي به خانم رخ گفت: نگار از دوستان بسيار خوب! سابقم هست.
فكر كرد و گفت اره درست ده سالي ميشه،
تو دلم گفتم اين ده سال را دقيق ميدونست، چون تاريخ دوست شدنش با گلناز را حتما هنوز حفظ بود.
اصرار كرد كه بريم بيرون، ببينمت،
من با حتما، چرا كه نه جواب ميدادم
و بعد اصرار كه عروسي را هم بيا
من هم اولين بهانه ام بازگشت به ايتاليا بود! 
آرزوي خوشبختي و موفقيت كردم و از هم جدا شديم...
جدا كه شديم حس كردم پتك بر سرم آوار شد! وسط جاي به اين خوبي حالم گرفته شد... برگشتم سر جام، مامانم پرسيد چي شده و تعريف كردم!
بعضي روابط بايد تمام شن، مثل غده هايي كه بايد از بدن خارج شن اما تموم شدنشون مثل اينه كه ،بدون بي حسي چاقو بزني و خارجشون كني ، يا كم كم ، درست و با يك درمان حساب شده؟
خيلي از ما دردكش همون رد چاقويم!
گاهي آدم انتخاب هاي بعدي طرفش را كه ميبينه با خودش ميگه يعني واقعا من هم در اين كيفيت بودم؟! يا اين انتخاب ها ، اين سليقه يك نقطه مشترك نداره؟ چطور ميشه از يك لاغر ، مو مشكي پريد به يك چاق بولند؟؟! چه جور ميشه  دو شخصيت متفاوت هر دو مورد پسند باشن!؟ تازه بعد رفتنش معلوم ميشه كه افكارش چقدر متناقض و متفاوتن!
اين حسي بود كه بعد از ديدن خانم رخ بهم دست داد!
اولين كاري كه كردم موبايلم را در آوردم و چك كردم روز عروسيشون چه قدر با سالگرد ازدواج گلناز فاصله داره!
عروسي درست مصادف با سالگرد ازدواجشون بود! ١٢ سپتامبر! با خودم گفتم اگر به قصده كه واويلا و اگر شانسي است عجب قوانين اين دنيا عجيبن ،غريبا!
مثلا سال ٨٦ كه عاشق هم بودن بهشون ميگفتن ميدونين سالگرد ازدواجتون ٢١ شهريوره!؟ حتما ذوق ميكردن ، اما... با اختلاف چهار سال!
سعي كردم گلي را متقاعد كنم جشن بگيره اما كشيك هاي طولاني بيمارستان عبدي و ساخت و ساز خونه پدري گلناز رمق را از هردوشون گرفته بود. خيلي خسته و رنجور شده بودن، مخصوصا اين روزهاي آخر قبل از بنايي.
پس من چي كارم كه تو اين وضع حواسم به "بهترين" رفيقم نباشه.
دست به كار شدم، با بچه ها هماهنگ كردم و قرار شد به بهانه رفتن من همه دوشنبه، روزي كه ميدونستم عبدي بيمارستان نيست، رستوران يكي از آشناها جمع شيم و كيك و صدا و خوشحالي.
دوست داشتم رو كيك عكسشون را بزنيم اما بعد فكر كردم كم كيفيت ميشه، اون كار براي لوگو خوبه، مثل كيكي كه اون سال براي ترنج گرفتيم ، از عكس به آدمك خوشون قضيه فرق كرد. يه كيك دو طبقه با آدمك خوراكي، درست شبيه خودشون.
مهرناز هم اين وسط يار و ياورم بود، چند بار دلم ميخواست اينجا بنويسم اما گلي گفته بود هر از گاهي به وب لاگم سر ميزنه و ترسيدم لو بره.
يك شب قبل برنامه مهرناز زد عبدي كشيك خورده و فردا شب نيست!
اي دل غافل...اين سوپرايز پارتي ها هرچقدر هم دقيق برنامه ريزي بشن بازهم يه سري اتفاق غير قابل پيش بيني دارن... روزش قابل جابه جايي نبود، بچه ها و خودم نبوديم، كيك آماده بود، همه چي قاطي شده بود.
مهرناز گفت بگيم! گفتم نه تا دقيقه آخر تسليم نميشيم، بريم جلو ببينيم چي پيش مياد
يكي از بچه ها تريا بيمارستان را پيشنهاد داد، قرار شد خودش را به مريضي بزنه و از گلناز بخواد ببرش بخش قلب
فكر بدي نبود، اما مطمئن نبودم چقدر خوب اجرا ميشه از طرفي بيمارستان هم جاي مناسب اين كار نبود.
تنها راه جلو پام كنسل كردن شيفت عبدي بود،از روابطمون تو بيمارستان قائم و يكي از دوستامون كمك گرفتم كه اون شب را اضافه نمونه، نشد.
آخر زنگ زدم عبدي، راه ديگه نداشتيم،
گفتم فردا شب دو ساعت شيفتت را بسپر و بيا .براي گلناز كاري كرديم ميخوام كنارش باشي.
گفت باشه! گفتم عبدي سوتي نديا!
فردا شد، من همه روز را خيلي دويدم.چقدر كار شخصي داشتم،قرار كاري، اين همه آدم را گفته بودم بيان، جلو گلناز سوتي داده بوديم ، ميپرسيد كي بچه ها را گفتي كه خبر ندارم؟، جاش كي معلوم شد؟،
 با مهرناز خودمون را بسته بوديم به دروغ، از حافظه بد گلناز هم نهايت سو استفاده را كرديم.
مهمونا آمدن، قبل گلناز، سناريو چيده شده، همه آماده.گلناز با كيك آمد، يواشكي داد به گارسن ولي ديدم
به بچه ها گفتم كيك گرفته! نشست سر ميز گفت واي چه شبي، چه حس خوبي دارم! چه مهموناي ويژه اي! انگار براي منه! آخه بچه ها امشب سالگرد ازدواجمونه! 
همه گفتن آخه، واي، آره! يادش بخير
شام را خورديم، به گارسن اشاره كردم كيك ما را بيار! دوربينا آمده!
كيك دو طبقه با آدمك خودشون با شمع و گيفت آمد!
دوتايي جا خوردن! چه فيلمايي شده.
چه شبي، چه حالي،چقدر من دوسشون دارم، گلناز بهترين منه،مايه افتخار، چقدر ازش ياد گرفتم.
دونه به دونه همه را بغل كرد، به من كه رسيد دم گوشم گفت باز چي كار كردي؟! ميدونم كار توئه
گفتم مهرناز ، همه، خيلي زحمت كشيدن
آزاده گفت نگار يه كاريو كه ميكنه عالي تا تهش انجام ميده، نگار پشت كار بود خيالم راحت بود
از دبستان اين طوري بوده! 
من يادم نيست دبستان چي كار كردم اما از اينكه چنين تصويري ازم داشت حس خوبي بهم دست داد.
شب خوبي بود، گلناز و عبدي بوسه بارونم كردن
شب برام روي تلگرام نوشت از اينكه تو را دارم خوشحالم! دوست دارم
من زدم : منم همين طور
تو بالشت از خستگي اما با خوشحالي فرو رفتم و خوابيدم...

سفرنامه طوري- قسمت نوزدهم

sabato 10 settembre 2016

همه ديروز را دعوت بوديم، هم ناهار هم شام! نزديكاي عصر واقعا فكر كردم يه لحظه كلسترولم رفته بالا!
نميدونم دقيقا چه اتفاقي برام افتاده كه هي همه ازم تعريف ميكنن اما امروز فكر كردم شايد اين تغيير فقط ظاهري نيست و مدتيه رو خيلي چيزا دارم تمرين ميكنم
مثلا تمرين صبر، سكوت،به جا حرف زدن و عكس العمل هيجاني نشون ندادن
غلبه بر عصبانيت لحظه اي، حفظ آرامش و خونسردي، مثبتنگري
نميدونم خيلي تمرينا هست كه ناخودآگاه دارم ميكنم و فكر ميكنم هم موفقيت آميز بوده
امروز وقتي شيوا با ناراحتي از اتفاق هاي اخير كه اذيتش كرده بود، گفتم: آروم باش، چيز خاصي نشده، پيش مياد
همه ماها حفره هاي روحي و رواني و ناراحتي هايي داريم كه در ارتباط با مقابلمون ميتونه آزارها و رنجش هايي ايجاد كنه اين دقيقا هنر ماست كه ناراحتي هاي طرف مقابل را كشف كنيم و بهش نه از سر ترحم كه با علم به اين قضيه برخورد نرم تري داشته باشيم
اگه قرار باشه بدي ديگري را ما با بدي جواب بديم كه دقيقا ميشيم مثل اونا
تو اولين انرژي مثبت ، تو اولين بخششو گذر را به طرفت اهدا كن و بعد ببين چه بازگشت چند برابري بهت داره
من بعضي چيزا را نميگم دير،چون بالاخره ياد گرفتم، اما اگر چيزايي كه الان ميدونم را قبل تر ميدونستم مطمئنا خيلي چيزا الان به شكل ديگه اي بود
دقيقا قبل دفاعم بود كه با مرجان صحبت دوستي كرديم و بهم گفت تو خيلي دوست داري چون راحت با همه ارتباط برقرار ميكني! 
گفتم من فكر ميكنم همه آدما، همه قابل دوستي اند، يه بخش خوب دارن، يه بخش بد دارن
اين هنر ماست كه از بخش خوبشون بگيريم و هم اونارو دوست خودمون كنيم هم ما دوستشون بشيم
دو سال اول ناموفق تورين من چندين عامل و فاكتور بودم كه نتيجه اش اين شد اما اين قانون بر همون آدمها هم صادقه
به بخش بدش كار نداريم، بخش خوبشون را بگيريم و روي اون مانور بديم كافيه شايد دليل اينكه من براي خيليا نزديك ترين دوستشونم اينه كه دقيقا به اون قسمت خوبشون تكسه ميكنم و تقويتش ميكنم
اوني كه بخشاي خوب زياد دارن  تبديل ميشن به همون همراهان نزديك و هميشگي
تو اين سفرها بارها جايي بوه كه خواستم  جوابي يا حركت هيجاني بكنم اما فقط چند ثانيه به خودم فرصت دادم و بعد به جاي اون تصميم كار ديگه اي كردم كه نتيجش چند صد برابر بهتر بوده
كاش يه كم زودتر اين مهارت را تمرين كرده بودم! 
نميدونم
جايي خواندم كه فقط تا قبل سي سالگي ميشه تغييرات بنيادي روي آدم اتفاق بيافته و بعد از اون تقريبا لايتغير باقي ميمونه
دارم رو همه جنبه ها كار ميكنم ، هر زوري كه لازمه
امشب ماشين را پارك ميكردم، ديدم دليوري پيتزا موتورش را سر جاي من گذاشته
وايسادم تا برگرده، پولاش را شمرد، چراغم را خاموش كردم تو چشمش نزنه
وايسادم تا كارش را كامل انجام بده
واقعا اين چند دقيقه هيچ وقتي را ازم نميگرفت
سوار موتورش كه شد چند قدمي اونو جلو تر رفت ، ماشين را پارك كردم و پياده 
شدم
گفت:خانم عذرخواهي ميكنم معطل شديد، نفهميدم ميخواين پارك كنين
گفتم:خواهش ميكنم، ايرادي نداره، شب تون بخير
من بهش آرامش و انرژي دادم
اونم به من انرژي و احترام

سفرنامه طوري- قسمت هجدهم

giovedì 8 settembre 2016

اين چند وقت اينقدر همه ازم تعريف كردن كه باورم شده يه چيزي هستم! دروغ چرا حس خوبي به آدم ميده
بعد اعتماد به نفس كاذب مياره!
امروز با مامانم رفتيم خونه يكي از دوستاش كه مدتها بود دلشون ميخواست من را ببينن
از اين خونه هاي قديمي اعيوني كه هر گوشش يه داستاني براي تعريف كردن داشت
يك لحظه اون صاحب خونه و اون خونه را توي رم تصور كرد، به ورژن اروپا اگه ميخواست شيفت باشه بايد يه گربه خاكستري گنده چاق كنار شومينش ميخوابيد، صاحبخونه هم با موهاي بيگودي بسته و پر روي دوشش ،بايد از اون پله ها با اباهت پايين ميآمد
اما اينجوري نبود، يه خانم مسن سانتي مانتال با من روبوسي كرد و خوش آمد گفت و رو كرد به مامانم گفت ماشاالله دخترتون ميخنده صورتش كوت نمكه!! 
بعد هي همه امدن و يه تعريفي كردن!
شب همون باغهاي ته طرقبه با دوستامون دعوت بوديم و يكي از آقايون گفت نگار خانم صاايران! هر روز بهتر از ديروز
اين دوستامون مقيم لندنن، از خيلي جاها حرف زديم و نهايت گفتم خيلي لندن را دوست دارم،نرفتم اما فكر كنم خوبه
همين كه دوتا شبكه اصلي تلويزيون ايران اونجاس خودش گوياس
گفتم اصلا يه دوره اي آرزوم بود-شايدم هست! كه برم اونجا و فعاليت كنم
يكيشون گفت بهتم مياد!
!!گفتم آره، برنامه آهنگ هاي درخواستي با نگار بفرمايين!
بعد همه زدن زير خنده و من ادامه ميدادم
يكي از خانما گفت خدايي تا حالا چندتا پسر عاشقت شده؟!
خب اين سواله؟ نه واقعا سواله اونم تو جمع خانوادگي؟؟!
خلاصه كه همه يه جور رفتار ميكنن اينگار من يه چيزيم واقعا!! نيستم بخدا
اما اينجور كه اينجا به من بال و پر ميدن و دوستام هستن و دوسم دارن، چند ماه ديگه بمونم اين حفره هاي روحيم ترميم ميشه
دكتر هلاكويي ميگه شما به شش نفر تو زندگيتون احتياج دارين، ٥ تا دوست و يك نفر كه دوستون داشته باشه

اگر اينها را داشته باشين شما انسان خوشبختي هستيد
ساده به نظر مياد ولي سخته
من فكر ميكنم اين چند نفر را دارم! يعني در واقع به واسطه روحياتي كه داشتم هميشه دورم پر بوده
اونم نه هركي آدماي خالص و مخلص و همراه
 اون روز با آيلين و آنا بيرون بودم، آيلين گفت تو دبيرستان تو هميشه خيلي پاپيولار بودي، هر اكيپي كه ميبينيم حال تو را ميپرسه
يا پريشب عروسي غزال ، يلدا و تينا گفتن بهترين سال تحصيليمون سال دوم بود، چون تو اينقدر انرژي داشتي كه كلاس هميشه پويا بود، اكيپ بوديم، خوش ميگذشت
نميدونم
خيلي تعريف كردن، يه چيزايي كه يادم نبود و از اين بالاتر اصلا فكر نميكردم اينقدر موفق وتاثير گذار بوده باشم
به جوري از اينكه ناخواسته تو ذهنا بودم حس غرور كردم، چون خودم بودم نه ماسك و تونسته بودم اين همه دوست و خاطره جا بزارم
ولي بين اين همه لطف نميگم، ،بين تعريف كردن از گذشته ،با خودم گفتم من كه همون آدمم پس چرا در دو سال اول تورينوم در روابطم ناموفق بودم؟؟!
الان براي دوستام تعريف ميكنم باور نميكنن
من دوسال اول تورينو جز خاطرات تلخ زندگيمه!
درسته ما اونجا يه شهر بوديم به وسعت ايران، قرار نبود همه دوست باشيم.ما همزبان،هم وطن بوديم!اشتباه شايد اينجا بود،نميدونم،من كه همون آدمم،،حتي با قبول اينكه منم ٥٠درصد اشتباه داشتم،ميشه گفت اون ٥٠درصد ديگه فالس بودن يا از جنسي متفاوت بودن؟!

سفرنامه طوري - قسمت هفدهم

lunedì 5 settembre 2016

همين الان رسيدم! فاصله بين دو هوا گيري
فردا تا آخر هفته دوباره بكوب برنامس
ايراد نداره خيلي انرژي گرفتم
باور كنين هنوز از اون شب آدرنالين دارم! 
درسته اين يقينه خيلي مهمه! يعني تو اگه يقين  داشته باشي يه چيزايي اتفاق ميافته ، حتما ميافته
خلاصه كه اين بال هاي ما رو بدين ميخوام اوج بگيريم
اين روزا كاراي خاص ميكنم، خودم را تحويل ميگيرم، به خودم خوش ميگذرونم
موهامم مشكي تر كردم! اين قيافم حس خوبي بهم ميده. 
بعضي افكار منفي كه سراغم ميان با چيزاي خوب جايگزين ميكنم
هايپرم! شبيه سالها پيشم شدم
من دلم نميخواد كسي ناموفق، بازنده يا زيان كار باشه
اما اون كسي كه ضرر كرد من نبودم! ما معامله نميكنيم ، نميگم من فرق دارم اما يه چيزاي خاصي كه دارم! ندارم؟

سفرنامه طوري -قسمت شانزدهم

sabato 3 settembre 2016

امشب فقط من تنها بي خواب نيستم، مامانم پاي وايبر، بابام تلگرام
فقط ما نيستيم كل ساختمون بيداره! ما امشب همه يه سري آدرنالين با گوشهاي ناشنوا متحركيم
عروسي خوبي بود،، تو كل زندگيم از اين همممممه عروسي كه رفتم پنج تاش خيلي تو ذهنم مونده
جالبه بدونين دوتاش متعلق به عروس امشبه! خب اينم يه مدليه بعد سالها دوباره يه عروسي جديد و يه همسر جديد
يادمه عروسي اون سال خيلي برام خارق العاده بود، از آدمها تا كيفيت كل مراسم!
ااما الان نگاه خيلي متفاوت تري دارم!

يه نفري: به به نگار جان هستن؟ كي آمدن؟
مامانم: يك ماهي هست
يه نفر: عه چه زياد
من تو دلم: به تو چه!
---
يكي ديگه: نگار جان متولد چندن؟
بابام: ٧٨!!
من تو دلم: شما؟؟
من در ظاهر: لبخند
---

يكي ديگه: ماشالله چه دختر با نمكي داريد آقاي مكرم
بابام: بله به باباش رفته
من تو دلم: دقيقا چه جوري به اين نتيجه رسيد؟؟
من در ظاهر:خواهش ميكنم همراه با لبخند
---
يكي ديگه: نگار جون خيلي نازتر شده
مامانم: قربونتون
من تو دلم: ما اصلا كي همو ديديم؟؟
من در ظاهر،: لطف داريد، از آشنايتون خوشبختم، همش همراه با لبخند زوري
---
اين يكي خيلي خنده دار بود!!
ماشاالله عين قالي كرمونه!! هر روز بهتر ميشه
من تو دلم: قالي كه بايد پا بخوره! من الان پا خوردم؟؟
من در ظاهر: ممنونم چشاتون قشنگ ميبينه!
---
يكي ديگه: نگار جون ديگه موندگار شدي اره؟
من : بله
خب چي كار ميكني؟
من تو دلم! اي بابا حالا واسه شما چه فرقي ميكنه؟
من در ظاهر : درسم تموم شدايشالله ديگه كار
اون: شنيدم خيليم فعالي
من در ظاهر: قربونتون، لطف داريد
من تو دلم: تازه كجاش را ديديد؟ تازه اول چلچليمه!!!

والااااا

lunedì 29 agosto 2016

تمام چراغ خطرا را با سرعت اما با احتياط رد كردم، مشهد از يك شب به بعد فضاي متفاوتي داره، شهر در عين خلوتي اپذيرا خوش نشينان، شب نشينِ شيك پوشه كه دارن كم كم با كله هاي گرم به خونه هاشون برميگردن
من در بين همه اين برنامه ها و مهمونيا و خوش گذرونيا هنوز بيش از پنجاه در صد ذهنم درگير ايده و برنامس
فقط دو سال وقت دارم
دو سال
پريروز صبح ساعت شش صبح حس و خوابي سراغم آمد كه حس كردم هيپنوتيز شدم
همون بين يه چيزايي را از ذهنم تف كردم و با همه وجودم گفتم اه
نميدونم چرا و چه جوري اما اين اتفاق افتاد حتي دو روز صبر كردم كه ببينم يه حس موقتيه يا نه
همه كسايي كه من را ميشناسن ميدونن چقدر در تصميم هام مصمم و اگر بگم كاري را انجام ميدم، انجام دادم
من تو زندگيم پشيمون نشدم، اشتباه كردم ولي پشيمون نشدم چون همه كارام را عاشقانه انجام دادم و حداقل تو خلوت خودم باهاش عاشقي كردم
اما خيلي اتفاق ها بزرگم كرد و بهم رشد داد
فاصلش شد از نگاري كه به تورينو پا گذاشت تا اين لحظه
امروز هم فقط دو سال وقت دارم
دو سال

سفر نامه طوري- قسمت پانزدهم

venerdì 26 agosto 2016

ما هممون به يه چيزي اعتياد داريم، به دوست داشتن ، به اميد داشتن، به نوشتن ، به آپ ديت كردن صفحه هاي اجتماعيمون، به ابراز وجود كردن، به بلوف زدن، به تعارف كردن، به خيلي چيزاي ديگه! 
اعتياد جديد من نوشتنه،همش فكر ميكنم اي كاش يك هفته نامه اي، دو هفته نامه اي، ماه نامه اي، مجله اي، نشريه اي، روزنامه اي يا حتي گاه نامه اي بود كه هر از گاهي ميشد توش مطلب نوشت و چاپ كرد!دو روزِ ميخوام بنويسم و فرصت نميشه، امروز شانديز دعوتيم و تنها فرصت دم دست همين مسير طرقبه به شانديزه.
ديشب من و حرفام و كلمه ها پيش هم خوابيديم اما اونا از من پوياتر بودن و صبح بيدارم كردن.ديدم ساعت شش صبح از ذهنم ميريزن بيرون، با يه سرعت غير قابل كنترل كه خواب را از سرم پرندون.
اما نگهشون داشتم تا اينجا. بعضي افكارم عضو لاينفك زندگي روزمره ام شدن، همون سوال ها و جواب هاي تكراري است كه هنوز كه هنوزه دست از سرم بر نداشتن. اخر يكي از ما بايد بر ديگري پيروز بشه ولي نميدونم كي و كجا.
اين تابستون را تابستون تفكر نامگذاري كردم، چون درسته دائم دعوتم و جايي ميريم ولي هر فرصتي كه پيش مياد فكر ميكنم و كتاب ميخوانم.
ديشب عروسي شيما بود، من و شيما از چهارم دبستان دوستيم اما شيما از اون دسته از دوستام بود كه باهاش اكيپ نداشتم،  چون دوستاي اكيپم مدلشون هميشه فرق داشته ، ولي دستكم من اون زمان ،صميمي ترين دوستش بودم.
ما با هم معلم خصوصي داشتيم و بكوب براي تيرهوشان ميخونديم الان كه عكساي اون زمان را ميبينم با خودم فكر ميكنم اين حركت در حق بچه اي با جثه من در حد كودك آزاري بوده.
هيچ كس نميفهميد چرا من در صد هاي تستام حين كلاس ها بالا بود و حين امتحان ها پايين و مامانم بجاي اينكه ريشه يابي كنه منو را به معلم بيشتري ميبست تا مثل نصير منم وارد مدرسه تيزهوشان بشم. من ازمون پنجم دبستان را قبول نشدم، حتي سوم راهنمايي را! حتي كنكورم را هم خوب ندادم.
بعد از هر آزموني نصير مجبورم ميكرد تصحيح كنم تا واقع بين باشم، من جواب ها را ميگفتم و با محاسبه درصدهام غير از قبولي مرحله هاي تيزهوشان بايد كنكور هم زير هزار ميشدم.اما همه اينها اوني نشد كه خانواده و معلما انتظار داشتن.
حالا كه ٢٨ ساله شدم خودم فهميدم يه دختر هايپر اكتيو كه قدرت نشستن نداره احتياج به معلم خصوصي بيشتر نداشت، احتياج به كسي داشت كه بهش ياد بده سه تا چهار ساعت بشينه و تمركز كنه!! من مشكل انرژي داشتم.
بگذريم ، شيما همون سال وارد مدرسه تيزهوشان شد و من روانه مدارس ديگه شهر كه البته خوب هم بودند. شايد رشد اجتماعيم به مراتب بيشتر از درسيم بود.
حالا شيما خانم دكتر شده، فرزند يكي از دكترهاي محبوب شهر و همسر دكتر. دكتر اندر دكتر.
همه اين سال ها روابط را نه مثل بقيه ولي كماكان نگه داشتيم تا ديشب .قبل رفتن فكر كردم گلناز بهترين اتفاق اون شبه كه در لحاظ آخر تصميم گرفته بياد.عروس و داماد وارد شدن از دور ديدم به همه سلام ميكنن و خوش آمد ميگن، عروسي ها هم يكنواخت و مسخره شدن.يعني با خودم فكر ميكنم اينها همه با اين دب دبه و كب كبه، با اين تحصيلات عالي و اسم و شهرت چرا هيچ كس يه عروسي متفاوت نميگيره، چرا ساختار شكني وجود نداره! مثلا يكي بياد كه يه كار نو بكنه، اين جوري تو اين فضاي چشم و هم چشمي عروسي ها ميشن كارزار رقابتي ايده! خودش به راحتي ميتونه ايده يك استارت تاپ هم بشه! بگذريم، عروس داماد دور زدن و تو دلم گفتم خب منم از دور يه سلام مثل بقيه ميكنم بعدش ميرم بغلش ميكنم و تبريك ميگم! دروغ چرا نگاه اول كه ديدمش منقلب شدم! نميدونم چرا، مثلا گلنازم كه دفعه اول تو لباس عروس ديدم بغضم گرفت ولي خوب فكر نميكردم به شيما هم اين حس را پيدا كنم.ميز بعد ما بوديم ، با دوربين پشت سرش ، به من كه رسيد دست گلش را داد به همسرش، جيغ كشيد ومنو بغل كرد! يعني همين طور كه نور و دوربين رو به ما بود نميدونستم دقيقا چه عكس العملي بايد نشون بدم، در واقع خيلي جا خوردم، خيليا! جلو جمعيت كلي بغل و بوسم كرد، بين اون سيصد و اندي نفر عروس فقط يكي را بغل كرده بود، حالا همه فكر ميكردن مثلا من كسيم! يا ادم خاصيم! دورو بريا تازه شروع كردن به سلام كردن، يه عده هم از ته باغ منو نگاه ميكردن ، لباشون تكون ميخورد ولي نميشنيدم چي ميگن! 
حالا كلا حس ميكردم يه سري نگاه سنگين دورم بودن، گلناز رسيد، يه حس خاصي بود، تا حالا با گلناز اينجوري عروسي نرفته بوديم، يعني يا خودمون ميزبان بوديم يا ساق دوش بوديم.با خودم فكر كردم به به كلي حال ميكنيم.موقع شام شد، گلي از من جدا شد، سر ميز شام يه دور زدم ، يه ميز هيجان انگيز از انواع فينگر فودا ديدم، از برنجاها فاصله گرفتم و چندين مدل فينگر فود برداشتم، دوست داشتم فقط زودتر به گلي برسم بگم كلي فينگر فودايي هست كه تو دوست داري، خرامان خرامان بشقاب به دست سمت ميز رفتم كه يهو نفهميدم چي شد كه ديدم نقش زمينم! پشقابم برگشته ، زانوهاي زخمي و صورتم سسي!
حالا دِ بيا مهمون بغل شده عروس گند زده بود، اونم به چه وعضي.مادر داماد كه تمام مدت حس مادر بدجنسارو بهم ميداد، چون مثل عروس لباس سفيد پوشيده بود - همه جاي دنيا عروس تك فرديه كه لباس سفيد بلند تو عروسي ميپوشه و هر كي اين كاره بكنه واقعا يا خره يا معاشرت نكرده يا دهاتيه - دويد سمتم گفت خوبيد؟ گفتم بله! اما از درد نفسم شماره بود.جفت زانوهام ميسوخت و از يكي هم خون سرازير شد. 
از همه اينا بگذريم جوراب مورد علاقم هم پاره شد. اخرم ولي همين يكي از سه مورد بالا به دادم رسيد تا مامانم و گلناز سمتم آمدند! تمام باقي شب يه تيكه يخ رو زانوم بود و كلي دوباره توجه احمقانه جلب كرده بود!
حالا رو تختاي شانديز نشستيم و زانو چپم هنوز باد كرده و ميسوزه و مامانم قربون صدقم ميكنه كه مادر چشت زدن!
يه چيزي تو مايه هاي مادر سوسكه كه ميگه قربون دست و پاهاي بلوريت برم!

سفرنامه طوري- قسمت چهاردهم