تمام چراغ خطرا را با سرعت اما با احتياط رد كردم، مشهد از يك شب به بعد فضاي متفاوتي داره، شهر در عين خلوتي اپذيرا خوش نشينان، شب نشينِ شيك پوشه كه دارن كم كم با كله هاي گرم به خونه هاشون برميگردن
من در بين همه اين برنامه ها و مهمونيا و خوش گذرونيا هنوز بيش از پنجاه در صد ذهنم درگير ايده و برنامس
فقط دو سال وقت دارم
دو سال
پريروز صبح ساعت شش صبح حس و خوابي سراغم آمد كه حس كردم هيپنوتيز شدم
همون بين يه چيزايي را از ذهنم تف كردم و با همه وجودم گفتم اه
نميدونم چرا و چه جوري اما اين اتفاق افتاد حتي دو روز صبر كردم كه ببينم يه حس موقتيه يا نه
همه كسايي كه من را ميشناسن ميدونن چقدر در تصميم هام مصمم و اگر بگم كاري را انجام ميدم، انجام دادم
من تو زندگيم پشيمون نشدم، اشتباه كردم ولي پشيمون نشدم چون همه كارام را عاشقانه انجام دادم و حداقل تو خلوت خودم باهاش عاشقي كردم
اما خيلي اتفاق ها بزرگم كرد و بهم رشد داد
فاصلش شد از نگاري كه به تورينو پا گذاشت تا اين لحظه
امروز هم فقط دو سال وقت دارم
دو سال
سفر نامه طوري- قسمت پانزدهم
Nessun commento:
Posta un commento