venerdì 12 agosto 2016

اون روز صبح من و شيرا قصد صبحونه كرديم.قرار شد بياد دنبالم و يه جاي با حس بريم.
همه كسايي كه سالهاست من را ميشناسن ميدونن بعد از گلناز سريع اسم شيوا مياد.
شيوا را از اول دبيرستان ميشناسم.رفيق روزهاي اول نوجواني و شيطوني.دست خودم نيست اصلا به آدماي خوشگل بيشتر كشش دارم، وقتي يكي قيافش خوبه يه چراغش روشن ميشه و من ناخود آگاه حس ميكنم راحتر ميتونم باهاش دوستي كنم.شايد دليل اينكه تمام دوستاي من خوشگلن همينن.بعضيا هم ذات خرابشون تو چهرشون نمايانه! اونا كه ديگه بايد حسابي ازشون دوري كرد. شيوا هم زيبا بود و هست و ما همون اول ستارمون بهم گره خورد، معلوم بود خط و فكرمون يك جهته ولي عكس من از همون اول خانم منش بود. هميشه هم بخاطر سرما پا درد بود، من بهشون ميگفتم خانم جان!
الانم دختر ايده آل هر مامان و بابا سنتيه! آخرش هم همين شد تو بيست چهار پنج سالگي ازدواج كرد البته خوشبختانه با دوست پسرش و الانم صبح به صبح به مامانش سر ميزنه، واسه شوهرش دلبري ميكنه و آش ميپزه! غلط نكنم همين روزا ها به اوق اوق ميافته!
دارم كتاب سنگي بر گوري جلال آل احمد را اين روزا ميخوانم.داستان سر اينه كه اون و سيمين -يعني سيمين دانشور- هيچ وقت بچه دار نشدن! اما تهش يكي آل احمد ه و ديگري دانشور.
تو اين كتاب بي پرده و با يك قلم خاصي اوضاع را به رشته تحرير در آورده.هر جا هم لازم بوده براي تشريح احساساتاش از الفاظ ركيك هم استفاده كرده.با خودم گفتم اون كه آل احمده راحته ،چرا من يه جاهايي جلو خودم را ميگيرم؟
آخه احمق ، احمقِ ديگه! ميخواي شاخ و دم داشته باشه؟؟!
يه جاهايي كه تو فيس بوك چرخ ميزنم چشم به بعضيا كه ميافته اسمش را نميخونم ذهنم ناخودآگاه ميگه عن خانم! يا اون بي حرمته!
يا اون پسره متقلب ِيا اون دو رو ِ يا اون ادعاهه يا اون خوش تيپه، خوشگله، درست حسابيه ...
همه ميگن، مطمئنم همه دربرخورد با آدما يه حسي دارن كه ناخودآگاه تو ذهنشون تداعي ميشه.
منم سعي كردم ديگه بازتر با اين قضيه برخورد كنم.خوب اگه از نظر من اون يارو احمق ِ ،هس ديگه! يا داره ادا در مياره كه كم نياره ، همينه ديگه، غير از اينه؟
هر كسي را بهر چيزي ساختن، شما بره اينكه به چشم يه عده بياي شروع كني كارهاي اونارو بكني مثلا موفقي!؟ يا مثلا ميخواي بگي ما خط فكريمون مشتركه؟
مثال ميزنم، من از يكي خوشم بياد كه مجسمه سازي ميكني اما من تو عمرم فقط ماكت ساختم.حالا بره اينكه به چشم بيام شروع كنم به مجسمه ساختن.كج و موج.بي سر و ته
زير مجسمه هاي اونم دست و هورا بكشم كه بگم حاليمه تا اونم برام دست و هورا بكشه.
حالا شما به من بگين جز احمق من چي ديگه ميتونم بگم!؟
بگذريم ، همه اينارو گفتم كه بگم ميخوام راحتر باشم.
بعد صبحونه شيوا آمد خونمون و يكم با مامانم حرف زديم.
بعد از ظهر با بابا و مامانم راهي طرقبه شديم.
با همون سنت هميشه ، شام از بيرون و توقف هاي بين راه كه مسير بيست دقيقه اي را تبديل به دو ساعته كرد.يك ماشين پر از مواد غذايي.
آخرين مرحله گفتم بابا بسه ديگه، اينا اسرافه، همين ها را بخوريم بسه.
گفت نون بازومونه،فردا مهمون داريم ، دور هم ميخوريم و كيف ميكنيم.
رسيديم ويلا، هر موقع از سال كه بياي اينجا صداي رودخونه و سردي هوا غالبه اما بايد اعتراف كنم اين چند سال اخير هيچوقت مثل اون سالهاي اول سرد نميشه.
يادمه حتي تو حياط هم نميشد نشست، شايد هم من كوچيك بودم و وسعت دنيام فرق ميكرد.
با همه اينها شب را تو خونه و با پتو خوابيديم و صبح اينجا پر شد از بچه!
حسين علاقه عجيبي، خيلي عجيبي به بچه ها داره.از حوصله من گاها خارج ميشه.پا به پا با اينا بازي كرد، ميوه پوست كند و تو آب رفت.
وقتي بچه ها را قربون قربون ميكنه دوست دارم نگاه كنم، انگار بچگيم را در مقابلم ميبينم.
اما دروغ چرا بارها پرسيدم با منم دقيقا از اين كارا ميكردين؟!؟
دو تا اين بچه ها خودي نبودن، يعني از ديد من اما از ديد حسين پدر و مادرشون دختر و پسراي مامان بابام شدن.
آقا مهدي رفتگر شهرداري بوده كه هر موقع جلو محل كار بابام بوده، بابام پولي بهش ميداده كه اونجا را بهتر تميز كنه، بعدها كار به شيشه هاي اونجا رسيده و كم كم كمك در امور طرقبه تا امروز كه اساسا همكار شده ، با يك ماشين براي خودش و خريد گل و گياه و ...
خانمش هم ور دست مامانم شده.او متولد ٦٨ هست و آقا مهديس!متولد ٦٣، اصلا همين شده كه درغياب ما حسين حس پدري به اينها داره.
صاحب دو فرزندن ، اگه روزي بابام بچه هاي منو و نصير را مثل بچهاي اينها بالا پايين كنه واقعا خرسندم.
اما خنده دار ترين قسمت اين قضيه چهره آقا مهديس! يادمه روز اول كه ديدمش پرسيدم مامان اين سيروان خسرويه؟ اين كيه؟
مامانم خنديد گفت بنده خدا كارگر شهرداريه!
گفتم اين با همين شكل يه دست كت شلوار بپوشه كه ميتونه تو مدلينگ كار كنه!
از اون موقع  ديگه همه همونامون به خوش تيپي و خوشگلي ميشناسنش.
هيچ عيبي تو صورت اين بشر نيست، امروز به دختر عمم گفتم
يكي ندونه فكر ميكنه مهموني بالماسكه ست ، اينم در نقش كارگر آمده، لباساشم از دربون خونشون گرفته اما بنزش دم در پاركه!
والا به خدا
حالا همه رفتن، من نشستم رو تاب، حياط تاريكه.فقط نور رنگي هاي دور استخر روشنن
مامانم صدا ميكنه بيا بالا كارت دارم
اين وسط بازو منو هم يه پشه كه نه يه شغال دريده!
يه چيزي يادم رفت بگم يعني سوال شده برام،
سيمين و جلال اگه بچه داشتن خوشبخت بودن يا حالا كه به سبب همين قلم معروف و زبانزدن؟
يا شهريار -شاعر- بهتر شد كه به عشقش نرسيد و اين همه شعر در وصف معشوقش - پري - نوشت و ادبيات را تكون داد يا همون اول بهم ميرسيدن و با هم زندگي ميكردن؟
يا همين عادله خواننده ، خوب شد دوست پسرش رفت با يه دختر ديگه و اون را تبديل به  يكي از ثروتمندترين زناي دنيا كرد و صداش كشف شد و خاطره ها آفريد يا بهتر اين بود كه بهم ميرسيدن و باهم ازدواج ميكردن؟

جدي ميگم، به اين قضيه فكر ميكنم.
بعدا من باب "هر" ميخوام يه مطلب بنويسم
الان برم كه مامانم باز داره صدا ميكنه

سفرنامه طوري - قسمت هفتم

Nessun commento:

Posta un commento