ما هممون به يه چيزي اعتياد داريم، به دوست داشتن ، به اميد داشتن، به نوشتن ، به آپ ديت كردن صفحه هاي اجتماعيمون، به ابراز وجود كردن، به بلوف زدن، به تعارف كردن، به خيلي چيزاي ديگه!
اعتياد جديد من نوشتنه،همش فكر ميكنم اي كاش يك هفته نامه اي، دو هفته نامه اي، ماه نامه اي، مجله اي، نشريه اي، روزنامه اي يا حتي گاه نامه اي بود كه هر از گاهي ميشد توش مطلب نوشت و چاپ كرد!دو روزِ ميخوام بنويسم و فرصت نميشه، امروز شانديز دعوتيم و تنها فرصت دم دست همين مسير طرقبه به شانديزه.
ديشب من و حرفام و كلمه ها پيش هم خوابيديم اما اونا از من پوياتر بودن و صبح بيدارم كردن.ديدم ساعت شش صبح از ذهنم ميريزن بيرون، با يه سرعت غير قابل كنترل كه خواب را از سرم پرندون.
اما نگهشون داشتم تا اينجا. بعضي افكارم عضو لاينفك زندگي روزمره ام شدن، همون سوال ها و جواب هاي تكراري است كه هنوز كه هنوزه دست از سرم بر نداشتن. اخر يكي از ما بايد بر ديگري پيروز بشه ولي نميدونم كي و كجا.
اين تابستون را تابستون تفكر نامگذاري كردم، چون درسته دائم دعوتم و جايي ميريم ولي هر فرصتي كه پيش مياد فكر ميكنم و كتاب ميخوانم.
ديشب عروسي شيما بود، من و شيما از چهارم دبستان دوستيم اما شيما از اون دسته از دوستام بود كه باهاش اكيپ نداشتم، چون دوستاي اكيپم مدلشون هميشه فرق داشته ، ولي دستكم من اون زمان ،صميمي ترين دوستش بودم.
ما با هم معلم خصوصي داشتيم و بكوب براي تيرهوشان ميخونديم الان كه عكساي اون زمان را ميبينم با خودم فكر ميكنم اين حركت در حق بچه اي با جثه من در حد كودك آزاري بوده.
هيچ كس نميفهميد چرا من در صد هاي تستام حين كلاس ها بالا بود و حين امتحان ها پايين و مامانم بجاي اينكه ريشه يابي كنه منو را به معلم بيشتري ميبست تا مثل نصير منم وارد مدرسه تيزهوشان بشم. من ازمون پنجم دبستان را قبول نشدم، حتي سوم راهنمايي را! حتي كنكورم را هم خوب ندادم.
بعد از هر آزموني نصير مجبورم ميكرد تصحيح كنم تا واقع بين باشم، من جواب ها را ميگفتم و با محاسبه درصدهام غير از قبولي مرحله هاي تيزهوشان بايد كنكور هم زير هزار ميشدم.اما همه اينها اوني نشد كه خانواده و معلما انتظار داشتن.
حالا كه ٢٨ ساله شدم خودم فهميدم يه دختر هايپر اكتيو كه قدرت نشستن نداره احتياج به معلم خصوصي بيشتر نداشت، احتياج به كسي داشت كه بهش ياد بده سه تا چهار ساعت بشينه و تمركز كنه!! من مشكل انرژي داشتم.
بگذريم ، شيما همون سال وارد مدرسه تيزهوشان شد و من روانه مدارس ديگه شهر كه البته خوب هم بودند. شايد رشد اجتماعيم به مراتب بيشتر از درسيم بود.
حالا شيما خانم دكتر شده، فرزند يكي از دكترهاي محبوب شهر و همسر دكتر. دكتر اندر دكتر.
همه اين سال ها روابط را نه مثل بقيه ولي كماكان نگه داشتيم تا ديشب .قبل رفتن فكر كردم گلناز بهترين اتفاق اون شبه كه در لحاظ آخر تصميم گرفته بياد.عروس و داماد وارد شدن از دور ديدم به همه سلام ميكنن و خوش آمد ميگن، عروسي ها هم يكنواخت و مسخره شدن.يعني با خودم فكر ميكنم اينها همه با اين دب دبه و كب كبه، با اين تحصيلات عالي و اسم و شهرت چرا هيچ كس يه عروسي متفاوت نميگيره، چرا ساختار شكني وجود نداره! مثلا يكي بياد كه يه كار نو بكنه، اين جوري تو اين فضاي چشم و هم چشمي عروسي ها ميشن كارزار رقابتي ايده! خودش به راحتي ميتونه ايده يك استارت تاپ هم بشه! بگذريم، عروس داماد دور زدن و تو دلم گفتم خب منم از دور يه سلام مثل بقيه ميكنم بعدش ميرم بغلش ميكنم و تبريك ميگم! دروغ چرا نگاه اول كه ديدمش منقلب شدم! نميدونم چرا، مثلا گلنازم كه دفعه اول تو لباس عروس ديدم بغضم گرفت ولي خوب فكر نميكردم به شيما هم اين حس را پيدا كنم.ميز بعد ما بوديم ، با دوربين پشت سرش ، به من كه رسيد دست گلش را داد به همسرش، جيغ كشيد ومنو بغل كرد! يعني همين طور كه نور و دوربين رو به ما بود نميدونستم دقيقا چه عكس العملي بايد نشون بدم، در واقع خيلي جا خوردم، خيليا! جلو جمعيت كلي بغل و بوسم كرد، بين اون سيصد و اندي نفر عروس فقط يكي را بغل كرده بود، حالا همه فكر ميكردن مثلا من كسيم! يا ادم خاصيم! دورو بريا تازه شروع كردن به سلام كردن، يه عده هم از ته باغ منو نگاه ميكردن ، لباشون تكون ميخورد ولي نميشنيدم چي ميگن!
حالا كلا حس ميكردم يه سري نگاه سنگين دورم بودن، گلناز رسيد، يه حس خاصي بود، تا حالا با گلناز اينجوري عروسي نرفته بوديم، يعني يا خودمون ميزبان بوديم يا ساق دوش بوديم.با خودم فكر كردم به به كلي حال ميكنيم.موقع شام شد، گلي از من جدا شد، سر ميز شام يه دور زدم ، يه ميز هيجان انگيز از انواع فينگر فودا ديدم، از برنجاها فاصله گرفتم و چندين مدل فينگر فود برداشتم، دوست داشتم فقط زودتر به گلي برسم بگم كلي فينگر فودايي هست كه تو دوست داري، خرامان خرامان بشقاب به دست سمت ميز رفتم كه يهو نفهميدم چي شد كه ديدم نقش زمينم! پشقابم برگشته ، زانوهاي زخمي و صورتم سسي!
حالا دِ بيا مهمون بغل شده عروس گند زده بود، اونم به چه وعضي.مادر داماد كه تمام مدت حس مادر بدجنسارو بهم ميداد، چون مثل عروس لباس سفيد پوشيده بود - همه جاي دنيا عروس تك فرديه كه لباس سفيد بلند تو عروسي ميپوشه و هر كي اين كاره بكنه واقعا يا خره يا معاشرت نكرده يا دهاتيه - دويد سمتم گفت خوبيد؟ گفتم بله! اما از درد نفسم شماره بود.جفت زانوهام ميسوخت و از يكي هم خون سرازير شد.
از همه اينا بگذريم جوراب مورد علاقم هم پاره شد. اخرم ولي همين يكي از سه مورد بالا به دادم رسيد تا مامانم و گلناز سمتم آمدند! تمام باقي شب يه تيكه يخ رو زانوم بود و كلي دوباره توجه احمقانه جلب كرده بود!
حالا رو تختاي شانديز نشستيم و زانو چپم هنوز باد كرده و ميسوزه و مامانم قربون صدقم ميكنه كه مادر چشت زدن!
يه چيزي تو مايه هاي مادر سوسكه كه ميگه قربون دست و پاهاي بلوريت برم!
سفرنامه طوري- قسمت چهاردهم
Nessun commento:
Posta un commento