martedì 2 agosto 2016

من از اين في في بازي ها و تجملات و كاراي دست و پا گير كه از تهش هيچي هم در نمياد پناه ميارم به نوشتم.
مثل الان كه تو اين مانتو "شيك" (به قول مامانم) دارم از گرما ميميرم دارم  اين پا اون پا ميكنم زودتر برسيم به مقصد شايد راحت شم.
البته ميدونم برسم باز درگير رسم و رسوم و احوال پرسي و تعارفات بي خودم اما مامانِ من ديگه ! عشقش روابط و مهمون بازي و انجمن و نشست و برخواست و همايش و ...
اما صبرم كم شده، يعني فكر ميكنم نه تنها خارج زندگي كردن كه تنها زندگي كردن ادم را از شلوغي روابط خسته ميكنه.
هميشه از دور سفارش ميكنم تو را خدا من ميام تا يه هفته به كسي نگين نگار آمده، اما نيمده باز يه جايي ام!
يه وقتايي به مامانم ميگم وسطش يه هوا گيري بزار! مثلا يه نصف روز را شل باشيم، واسه خودمون.اما نميشه
هميشه بدو بدو
البته ته قلبم از اينكه سرزندس و دائم در تكاپو و به خود رسيدنِ خوشحالم.
ديروز قرار شد من و حسين و امين بريم بازار،
قرار شد به جاي تكيلا و سالسيچا بريم سلطاني و دوغ .
امين به ما نرسيد، پروازش از ميلان با تاخير حركت كرد و پرواز ايران را از دست داد.
اما منو حسين رفتيم.اول رفتيم موزه بعد رفتيم كافه موزه نشستيم و بعد هم بازار.
بخش فرش فروشا عالي بود، بعدش رفتيم كباب خورديم و باز دوباره بازار گردي! 
ساعت ٢:٣٠ كه كارمون تموم شد، حامد از صبحش مسيج ميداد ناهار بيا بريم جايي گفتم با كسيم، كارمون كه تموم شد ديدم تا عصر بيكارم، بهش مسيج دادم و خروجي مترو صادقيه قرار گذاشتيم!
هنوز همون آدم سابق، فرق نكرده بود.همه تلاشش را كرد ماشين و موبايلا و وضعيت الانش را حسابي تو چشم من كنه! آخه كي من تحت تاثير اين چيزا قرار گرفتم كه اين دفعه، دفعه دوم باشه.رفتيم فرح زاد، تا نشستيم گوشيش را برداشت كه وانمود كنه خيلي پول به حساب اون شركت مياد(!) منم بره اينكه ضايع شه هر دفعه دست به تلفن شد يا رفتم دستشويي يا خودمم تلفنم را برميداشتم.بعد هم شروع كرد حسابي از پروژه هاشون خاك دادن، كاغذ را كه در آورد تو دلم گفتم جلو قاضي و ملق بازي؟ اخه خير سرم من فوق ليسانس معماريم، ديگه يه چيزايي حاليمه.هر چي سوال پرسيدم مِن مِن كرد.
يه جوري هميشه دوست داشت برتر باشه، اصلا اين حالت كه زن ضعيفس و بايد مردش تكيه گاهش باشه درش كاملا مشهوده.منم دوباره شروع كردم به مسخره كردن خانواده گيت گذارا!!! گفتم كه خطبه عروسي خواهرت را خاتمي خوانده عكسي هم ازش در نيمده! همونجا موبايلش را در آورد عكسش نشون داد! واي تو دلم گفتم غلط كردم چون تا يك ساعت نان استاپ از فاميل و خفني تايتل هاي اقوام و اشنايان گفت! اخه تا كي؟؟ اين بنده خدا هيچ موقع تو دل من رفت. همون موقع هم همين بود.
اين ديدار بعد از ٨ سال هم همون حس را بهم داد.حتي تو دلم گفتم مثلا شايد هركي ديگه بود ميگفت چه مورد خوبي! اما من تو دلم فكر كردم فايدش چيه وقتي تو دوسش نداري ؟!
بعدش من را رسوند هتل آزادي چون با لوكا قرار داشتم. همون موقع ها هم ، مثل ديروز ، وقتي ازش جدا شدم گفتم آخيش! حس آزادي داشتم!
لوكا را كه ديدم حس بهتري داشتم.با لوكا گپ زديم ،بعدم تو رستوران هتل نشستيم ايتاليايي حرف زديم، گل گفتيم و گل شنفتيم و استيك خورديم.
رسيدم خونه داشتم ميتركيدم! اما قسمت اخر شب به مراتب از قسمت دوم بهتر بود.
فردا اولين روز آفيچال ايتاتوس ِ، 
من، امين ، لوكا

Nessun commento:

Posta un commento