از خستگي چشمام ميسوزه و همين طور كه تايپ ميكنم چشم چپم نيمه بازه
خواستم تا ميرسم عزم خواب كنم، همه صبح تا ظهر را افتاب گرفتم، ناهار خوردم بعدش عازم آرايشگاه شدم،برگشتم، لباس پوشيدم، دنبال دلارام رفتم و رهسپار دورهمي شديم
احسنت به اين دوستا و انسان هاي شريف كه امشب گفتيم غايت خواستمون اينه كه همون اكيپ دوباره جايي از دنيا جمع بشه
حالا بين اروپا و استراليا و كانادا پخشيم
خيلي خنديديم، خيلي خوش گذشت،بحث هاي مغز دار كرديم
همون فضايي كه براي من يك جمع دوستي را تكميل ميكنه
از فمينيست و مردستيزي تا تفاوت نگاه مردا و زنها
اما همه اينها را گفتم كه بگم امشب را ميخوام به همين تاريخ ثبت كنم
يعني ارزو كردم، ارزو ميكنم كه چهار سال ديگه شبي مثل امشب برسه و حالي كه امشب داشتم را به حال و هوا و حس اين چند وقت اخيرم داشته باشم
واي چقدر خوشحالم
حسي از موفقيت دارم
اون حس اون روز تو كاليفورنيا كجا و الان كجا! كاشكي هرجا ببينيم داريم ميبازيم يه دو پله بالا بريم و از يه نگاه كلي تر خودمون و اطرافمون را ببينيم
برم بخوابم صبح بايد غذا بگيرم برم طرقبه براي مهموني مامانم
عصر دوباره ارايشگاه و مهموني نسيم
خسته ترينم
سفرنامه طوري- قسمت سيزدهم
Nessun commento:
Posta un commento