از در وارد شدم با همون اعتماد به نفس هميشگي
گفتم :طبقه پنجم!
يك نگاه سوال برانگيز من را كرد و سريع پشتش گفتم منزل آقاي دكتر مهاجري
رسپشن گفت ببخشيد شما؟!
فكر كردم چون صداي پيانو تو لابي مياد صدام را نشنيده!
گفتم ميرم منزل اقاي دكتر مهاجري!!
گفت: شما؟!
به حالت طلب كارانه اي گفتم من نگارم دوست خانومشون
گفت :بفرماييد
اما وقتي گفت بفرماييد كه من حداقل چند متري از ميزش فاصله گرفته بودم
سوار آسانسور شدم و همينطور كه حس حق به جانب داشتم فكر كردم چرا مثلا من را نبايد بشناسه!؟ من نگار دوست صميمي گلنازما!!!
اما بلافاصله به خودم جواب دادم چرا بايد بشناسه ؟مگه چند بار منو ديده؟ بيشتر نبودم غالب بوده كه بودنم!
دكمه مانيتور را زدم!طبقه پنج، تو آينه دستي به موهام كشيدم و شالم كه از سرم افتاده بود روي شونه هام تكون ندادم ، همون جوري خوب بود!
اين از خصوصيات برج هاى مسكونيه كه از لابي تا اتاق خوابت ، كلا ملك شخصيت حساب ميشه و با واقعيت بيرون كاملا در تضاده!
در كه باز شد، من و گلناز پر شديم از بغل و بوسه و گلناز با همان اخلاق مثبت ، با همان تعريفها و تمجيدهاى هميشگى!
خانه اى گرم به وسعت دل مهربانش.
از طاق در تا لحظه خداحافظي يك نفس حرف زدم و تعريف كردم. اصلا انگار عهد نانوشته است كه به وقت ديدار حتى باز پخش اتفاقات تلفني هم تكرار شود. از سير تا پياز، و به و ، مو به مو، نكته به نكته ،با ربط و بي ربط همه اش را با عكس و فيلم و فيس بوك و اينستاگرام تعريف كردم و تعريف كرد!
گلناز برايم اتفاقي بي تكرار است و جايگزيني نداشته و ندارد.همه اش با هم ،ايده آل ترين و بهترين رفيقم بوده و است.
ناهار خورديم، چقدر خاطرات مرور كرديم ، چقدر وقايع بهم وصل كرديم و باز حرف زديم و خسته نشديم.
برايم درست مصداق بارز همان مثلي است كه در كنارش چايت سرد ميشود و دلت گرم.
كم كم بيست و دو سال است كه همين است.
بعداز ظهر مهرناز به ما پيوست و تا نشست پرسيد چه خبر؟
بي پرده ترين و روراست ترين عواطف و احساساتم را اين دو نفر ميدانند، بعد كه گفتم درست مثل همه دفعه ها ،چهره شان دگرگون شد!
حق با آنهاست.
اصلا نميشود تنها كه ميشويم از گذشتمان حرف ميزنيم از اين سيب زندگى كه چقدر چرخ ميخورد ، از روابط احساساتمان، يارانمان اين روزها كجا هستند و ما كجا هستيم!
امروز به اين باور رسيدم كه بعضي روابط و احساسات هرگز نميميرند بلكه زير تلي از خاكستر روشن ميمانند و گهگاهي، به وقتش، به تلنگري ،اتفاقي ، دوباره آتش ميگيرند و آن روزهايت را پر دود ميكنند تا چند روزي و باز فروكش ميكنند و اين داستان ادامه دارد.
هر جا كه باشي، هر كس كه باشد گاهي دلت نه ،تكه اي از وجودت باقي ميمانند.
عجب واقعيت تلخ و جدايي ناپذيري است.
داستان هاي متفاوتي ديدم، نه سن و سال ميشناسد ،نه رعايت و حرمت!
مهرناز از پيش ما رفت و از گلناز دل نكندم، قرارمان براي يك صبح بود،اما تا شب به درازا كشيد.مادرم مرا ميشناسد به گلناز رسيدنم دست خودم است و آمدنم دست هيچ كس. پيغام زد تا هر موقع ميخواهي با گلناز باش!
راهي هتل هما شديم و كنار فواره ها شام خورديم و باز حرف زديم و حرف.
گلناز گويي پزشك خانواده من است، همان پزشكي كه زير و زبر تمام اين سال ها را ميداند، تمام بيماري ها ، ترس ها، قوت ها.
حرف كه ميزند بهتر از خودم شجره نامه ام را زير و رو ميكند، نسخه كه ميپيچد بهتر از هر متخصصي ميداند چه چيز بر من سازگار تر و مسكن جانم است.
بعضا فكر ميكنم مرا بهتر از من ميشناسد و از هر غير به من مسير و خط بهتري ميدهد
گاه به گاه
زود به زود نيازش دارم
سفرنامه طوري- قسمت ششم
گفتم :طبقه پنجم!
يك نگاه سوال برانگيز من را كرد و سريع پشتش گفتم منزل آقاي دكتر مهاجري
رسپشن گفت ببخشيد شما؟!
فكر كردم چون صداي پيانو تو لابي مياد صدام را نشنيده!
گفتم ميرم منزل اقاي دكتر مهاجري!!
گفت: شما؟!
به حالت طلب كارانه اي گفتم من نگارم دوست خانومشون
گفت :بفرماييد
اما وقتي گفت بفرماييد كه من حداقل چند متري از ميزش فاصله گرفته بودم
سوار آسانسور شدم و همينطور كه حس حق به جانب داشتم فكر كردم چرا مثلا من را نبايد بشناسه!؟ من نگار دوست صميمي گلنازما!!!
اما بلافاصله به خودم جواب دادم چرا بايد بشناسه ؟مگه چند بار منو ديده؟ بيشتر نبودم غالب بوده كه بودنم!
دكمه مانيتور را زدم!طبقه پنج، تو آينه دستي به موهام كشيدم و شالم كه از سرم افتاده بود روي شونه هام تكون ندادم ، همون جوري خوب بود!
اين از خصوصيات برج هاى مسكونيه كه از لابي تا اتاق خوابت ، كلا ملك شخصيت حساب ميشه و با واقعيت بيرون كاملا در تضاده!
در كه باز شد، من و گلناز پر شديم از بغل و بوسه و گلناز با همان اخلاق مثبت ، با همان تعريفها و تمجيدهاى هميشگى!
خانه اى گرم به وسعت دل مهربانش.
از طاق در تا لحظه خداحافظي يك نفس حرف زدم و تعريف كردم. اصلا انگار عهد نانوشته است كه به وقت ديدار حتى باز پخش اتفاقات تلفني هم تكرار شود. از سير تا پياز، و به و ، مو به مو، نكته به نكته ،با ربط و بي ربط همه اش را با عكس و فيلم و فيس بوك و اينستاگرام تعريف كردم و تعريف كرد!
گلناز برايم اتفاقي بي تكرار است و جايگزيني نداشته و ندارد.همه اش با هم ،ايده آل ترين و بهترين رفيقم بوده و است.
ناهار خورديم، چقدر خاطرات مرور كرديم ، چقدر وقايع بهم وصل كرديم و باز حرف زديم و خسته نشديم.
برايم درست مصداق بارز همان مثلي است كه در كنارش چايت سرد ميشود و دلت گرم.
كم كم بيست و دو سال است كه همين است.
بعداز ظهر مهرناز به ما پيوست و تا نشست پرسيد چه خبر؟
بي پرده ترين و روراست ترين عواطف و احساساتم را اين دو نفر ميدانند، بعد كه گفتم درست مثل همه دفعه ها ،چهره شان دگرگون شد!
حق با آنهاست.
اصلا نميشود تنها كه ميشويم از گذشتمان حرف ميزنيم از اين سيب زندگى كه چقدر چرخ ميخورد ، از روابط احساساتمان، يارانمان اين روزها كجا هستند و ما كجا هستيم!
امروز به اين باور رسيدم كه بعضي روابط و احساسات هرگز نميميرند بلكه زير تلي از خاكستر روشن ميمانند و گهگاهي، به وقتش، به تلنگري ،اتفاقي ، دوباره آتش ميگيرند و آن روزهايت را پر دود ميكنند تا چند روزي و باز فروكش ميكنند و اين داستان ادامه دارد.
هر جا كه باشي، هر كس كه باشد گاهي دلت نه ،تكه اي از وجودت باقي ميمانند.
عجب واقعيت تلخ و جدايي ناپذيري است.
داستان هاي متفاوتي ديدم، نه سن و سال ميشناسد ،نه رعايت و حرمت!
مهرناز از پيش ما رفت و از گلناز دل نكندم، قرارمان براي يك صبح بود،اما تا شب به درازا كشيد.مادرم مرا ميشناسد به گلناز رسيدنم دست خودم است و آمدنم دست هيچ كس. پيغام زد تا هر موقع ميخواهي با گلناز باش!
راهي هتل هما شديم و كنار فواره ها شام خورديم و باز حرف زديم و حرف.
گلناز گويي پزشك خانواده من است، همان پزشكي كه زير و زبر تمام اين سال ها را ميداند، تمام بيماري ها ، ترس ها، قوت ها.
حرف كه ميزند بهتر از خودم شجره نامه ام را زير و رو ميكند، نسخه كه ميپيچد بهتر از هر متخصصي ميداند چه چيز بر من سازگار تر و مسكن جانم است.
بعضا فكر ميكنم مرا بهتر از من ميشناسد و از هر غير به من مسير و خط بهتري ميدهد
گاه به گاه
زود به زود نيازش دارم
سفرنامه طوري- قسمت ششم
Nessun commento:
Posta un commento