venerdì 5 agosto 2016

تو لابي هتل آزادي نشستم منتظر لوكا و امين، يك ربعي زود رسيدم اما فرصت خوبيه كه از فضاي گرم بيرون ، پناه اورد به اين فضاي داخلي. امروز به جاي آژانس ترجيح دادم كه با تاكسي بيام، به لحاظ قيمتي يك نهم اما به لحاظ تجربه ،حس و حال ديگه اي داشت.
لابي هتل جاي ادم هاي جور واجوره اما تا دلت بخواد ايتاليايي ميبيني! اخه اينا چقدر خوش تيپن!
ديروز بهمون خوش گذشت، من تا ساعت ٢ خونه بودم كه مامانم را تا فرودگاه همراهي كنم، فردا يك هفتس كه ايرانم اما هنوز نه بابام را ديدم نه مشهد و دوستامو.اينجاس كه ميفهمي بزرگ كه ميشي چقدر اولويت هاي زندگيت عوض ميشن.هيچ موقع فكر نميكردم كه من اينقدر دلم بخواد كار كنم يا براي كارام بدو بدو و تلاش كنم.يادمه رم كه بودم نونزيا ٢٧ سالش بود و كار ميكرد و هميشه به انجلا ميگفتم من هيچ موقع دلم نميخواد كار كنم! 
مامانم كه رفت امدم هتل آزادي، با امين و لوكا رفتيم نمايشگاه و غير از بازديد از نمايشگاه كل ياد خاطرات و نوستاژي چند ماه پيش كرديم، همه چي مثل سابق بود جز ما كه الان غير از همكار خيلي دوست بوديم، خيلي! ساعت ها كنار هم ميگيم و ميخنديم و گذر زمان حس نميشه.
بعدش ماندانا به ما جوين شد و چهار نفري رفتيم دركه.البته قبلش حسابي چك و چونه زديم چون ته ذهن لوكا باور داره كه اگه چيزي غير از غذا ايتاليايي بخوره ممكنه حالش بد شه.
هرچي هرچي هم نميخوره، مثلا سبزيجات اصلا.ما هم انواع كباب ها و پيش غذاهاي ايراني را سفارش داديم.زير آبشار با رفتار مادبانه و سرو درست غذا براي هممون شب خوب و خاطره انگيزي شد.
الان لوكا و راننده رسيدن، منتظر امينيم.اول پاسداران قرار داريم ، بعد فرمانيه و بعد هم ناهار كه تهديد كرده اين دفعه مهمون اونيم.

سفرنامه طوري- قسمت سوم

Nessun commento:

Posta un commento