فقط يك دوش آب داغ بعد از شلوغى هاى تهران نجات دهندس!
تهران شهر عجيبيه ، شايد خنده دار باشه اما امروز تو جمهورى كه راه ميرفتم يهو فكر كردم اينجا توكيوس؟ كجاس؟ مثلا نيويورك هم پويا و سرزندس ولى فقط منهتن ِ كه تصوير واقعى نيويورك را منعكس ميكنه، بروكلين كمتر شبيه اون چيزى كه آدم از نيويورك توقع داره اما تهران از شمال تا جنوبش آباده! هر منطقه در سطح خودش هر جا سرزندگى خودش را داره.
در عين حال كه شهر جالبيه اما براى زندگى واقعا سخت و شايد فرسايشى باشه.
اين سفر خوب شروع شد، من و حسين از تورينو همسفر شديم تا خود تهران. مثل هميشه كلى گفتيم و خنديديم اما يه چيزى گفت كه خيلى دوسش داشتم.
بهش گفتم تو از كى من را ديدى؟ چون تو مدت ها بودى اما من حتى اسمت را هم نميدونستم ، يعنى نميديدمت!
گفت :منم!
(شايد به شوخى)
گفتم :نه جدى
گفت :از كنسرت
گفتم :من از ساخت فيلم ٨ مارچ تو خونم
ميدونى چرا؟
گفت: نه
گفتم :چون من همون روز عازم رم بودم، اون خونه را هم داشتم براى هميشه ترك ميكردم اما وقتى از در داشتم ميرفتم بيرون فقط يك نفر تا دم در آمد من را همراهى كرد و گفت سفر خوبى داشته باشى
من از اين شعور خوشم آمد
گفت حالا منم بگم! اون روز تو براى همه ما ساندويچ هاى بزرگ و خوشمزه درست كردى، پروشوتو با پنير و اين كار را با عشق و خواست خودت كردى، من اونجا فهميدم تو آدم دست و دلبازى هستى
از اين ديالوگم با حسين خوشحال شدم ، نه به اين خاطر كه من را دست و دلباز ديده بود به اين خاطر كه اگه كارت را درست و بى دريغ انجام بدى ، با اينكه فكرش را هم نميكنى اما از ديد يك عده باز هم رصد ميشى!!
تهران خوب شروع شد، مثل هميشه با كلى بوسه و بغل و محبت.ظرف ٢٤ ساعت ٣ تا از غذاهاى مورد علاقم را مامانم درست كرد. لوبيا پلو با سالاد شيرازى و دوغ و بعدش يه خواب سير زير باد كولر به نظر يكى از نعمت هاى بهشتيه كه اون دنيا به مومنين و مومنات هم داده ميشه.
امروز خيابان ها، مترو، اتوبوس هاي تهران پرم ميكرد از بغض و آه، شادى و تعجب!
فقر و ثروت در كنار هم بدجور خودنمايي ميكنن
از ناخن هاي دست بيلي و گوشي هاي سامسونگ تا دوره گرد دستكش فروش.
از پورش تا پيكان هاى رنگ و رو رفته.
مردم ناراحتى دارن، كسى كمتر سرزندگى ميكنه.
يك نفر بلند بلند از سفرهاى خارجش ميگه ، ديگرى براى پنج جفت جوراب التماست ميكنه.
امروز دلم براى همه اين ناخن مثلثى هاى دست بيلى با آن آبروهاى كلفت تا آن پسرك گونى به دست سوخت! فقر و تهاجم فرهنگى در مقابل هم دهن كجى ميكنند.
عزمم را جذب كردم كه امسال حتما به سراغ دكتر طاهرى بروم. نه شماره اى داشتيم ،نه آدرسى.
امروز با مامانم نرم نرم تا جردن رفتيم و حافظه تصويرم ما را حتى تا طبقه درست هم برد.
در كه باز شد مطب همان مطب بود اما هيچكس را نميشناختم.
سمت منشى رفتم گفتم من نه سال (!!!!) پيش مريض آقاى دكتر بودم ميخواستم يه چك آپ انجام بدهم!
با شكل منشى وارش گفت خانمم(!!) پروندتون كه حتما بايگانى شده ولى بشينين تا صداتون كنم.
وقتى من مريض دكتر بودم شماره پرونده ام سه رقمى بود، امروز اعداد روى پروندها تا پنج رقم هم ميرسيدند.
تقريبا بعد دوساعت صدام كردن.تو اتاق كه رفتم لبخندى از جنس غريبه به پرسنل ها تحويل ميدادم. پشت من يك دختر درشت ، بى قواره كه گويا فارسى هم بلد نبود وارد اتاق شد. از همان شكلهاى اروپاى شرقى با همان لبخند هاى فيك هميشگى.
موهاى دسته اى و سينه هاى بزرگ شل كه حتما بدون لباس زير تا شكمش هم ميرسيدند!يك شكم هم بزاد حتما تا زانوهاش!
غلط نكنم حتما توى اقوام نزديك كسى را هم داشت كه دوتا از دندان هاى جلويش طلا بود. بچه هم كه بوده صبح به صبح شير بز صحرايى بهش ميدادن تا بيست و دو سالش كه شد با پوست سفيد و سينه ها و رنگ چشمانش دل يك پسر شرقى را در آن سوى آبها ببرد و سوار بر اسب سفيد از صحرا رد شود و بر تخت ملكه تكيه زند!
همه اينها را با خودم ميبافتم و با حس بدى نگاهش ميكردم .شوهرش از در وارد شد،از همان مدلهايى كه با اين قيافه ها دلش ميرود!با يك جفت كفش آديداس قلابى و جوراب سفيد.
زوم در رفتارشان شدم، خواستم از اين پيش قضاوتى فاصله بگيرم ديدم با چه انگليسى داغونى با هم حرف ميزنن!!
به خودم نگشتم ديدم جا هم زدند! رو كردم به مامانم گفتم مار از پونه بدش مياد در خونش سبز ميشه.
همون جا يكى از دستياراى دكتر گفت نگار خانم چى شده!؟
گفتم :شما منو ميشناسين!؟
گفت: تو منو يادت نيست؟
گفتم :نه متاسفانه
گفت: ولى من هنوز اون قيافه شيطونت و چشمات جلو چشممه، عوض نشدى.هنوز هم مثل اون موقع خنده رو لباته! ( تو دلم گفت هه هه ، كدوم خنده؟)
دكتر ازم معذرت خواهى كرد ،كار اونها را زود راه انداخت و آمد سمت من
گفتم آقاي دكتر من ٩ سال پيش دندونام را پيش شما ارتدونسى كردم فكر نكنم من را يادتون باشه
گفت من تو همه اين سالها فقط انگشت شمار مريض زبر و زرنگ داشتم مگه ميشه نگار را يادم بره! قرار بود برى ايتاليا چى شد؟
گفتم آقاى دكتر فوق ليسانسمم گرفتم
خوشحال شد
مثل هميشه لپام را گوگولى كرد،بغلم كرد
خانم مومنى هم آمد گفت دكتر انگار ١٦ سالشه،مثل همون موقع ها شر و شيطونه
گفتم :دكتر حس ميكنم شبا دندونام را فشار ميدم
گفت :بشين قالب بگير برات نايت گارد بسازيم
گفتم :حس ميكنم دندونام هم به مرتبى اون موقع نيست، لازمه كارى بكنم؟
گفت من قيافت را هميشه اينجورى دوست داشتم، حتى قبل ارتودنسى،كلا چشمات كافين،خبر از سر درون دارن
چيزى را دست نزن
دوباره لپم را با لرزشى گرفت و رفت
حس خوبى بهم داد
اما دكتر اين دفعه تا ٩ سال پيش گويا پاركينسون گرفته بود.
سفرنامه طورى-بخش يك
Nessun commento:
Posta un commento