domenica 7 agosto 2016

رسيدم خونه! البته تا مفهوم خونه چي باشه؟
خونه اونجاس كه خانوادت باشن يا كارت يا دلت؟ اين يه جور محكوميته كه اين سه تا، سه جاي مختلفن!
در حالي كه ايتاليا خونه و زندگي منه اينجا هم خونمه! چون مامان بابام هستن و هر موقع ميام جوري رفتار ميكنن كه انگار هيچ وقت غايب نبودم، چون اتاقم با همه متعلقاتش هست، بخشي از لباسام، وسايل بچگيم،بخشي از دوستام تو اين شهرن.
مامانم از هميشه قرطي تره، هر دفعه هم كه به اون ور آبها سفر داره، لباسا و كرما و وسايلش ديدني ميشن.من شاه ميشم يعني رو تخت جلو كمد دراز ميكشم و اون همش را بهم نشون ميده.اون كمد از لباس و كفش و كيف داره منفجر ميشه، هميشه ميگم من دو تا خواهر و برادر دارم بنام بصير و نگين كه پشت كمدا به دنيا آمدن، زاد و ولد كردن اما شما خبر ندارين!
اين دفعه كمد منم بي نصيب نمونده، پيرهن هاي نو كه هركدومشون براي من يه دنيا شادين،اما يه طرف دلم از اين همه وسيله حس بد داره، يه كسايي هستن كه هيچكدوم اينا رو ندارن براي همين از ديروز همه كشوها و كمدام را از لباسايي كه نميخوام ، بعضياشونم نو نو اند، خالي كردم تا برسه به دست يكي كه مثل من از داشتنشون پر از شادي بشه.
حسين ولي پا درده، ديابتش تا دستهاشم نفوذ كرذه.از اينكه درد ميكشم غصه ميخورم. اما خونه كه مياد هنوزم يا سرش تو نوشتنه يا خواندن يا گوش دادن.تكنولوژي فرزند اول اين خونه بوده.يه روزي ميتونم از همه وسايلي كه از جوونياش تا امروز خريده موزه بزنم.
دائم تو سر و و كولشونم ، ديروز حسين را بغل كردم گفتم تو هم فكر ميكني من لوسم؟
گفت نه
گفتم ولي خيليا فكر ميكنن تو منو لوس كردي
گفت نه بهشون بگو من از اول مستقل بودم، بابام منو مستقل بار آورده
مامانمم از صبح رفت كلاس مثنوي،ولي من بهش ميگم به بهانه في في بازي!
از طبقه پايين مثل هميشه بوهاي مسخ كننده مياد، تركيبي از غذاهاي خوشمزه و گل!
از امشب بچه ها را ميبينم!

سفرنامه طوري- قسمت پنجم

Nessun commento:

Posta un commento