داشتم با مرجان روی تلگرام حرف میزدم , گفتم امروز خیلی خسته شدم , اینجور بود , اونجور بود که به لحظه , یعنی لحظه که میگم به صدم ثانیه حس کردم سرم خیلی گیج میره . به مرجان گفتم . اینقدر سرم گیج میره که نمیدونم کامپیوترم را چطوری تا اتاق ببرم . که مرجان گفت نگار نگرانم , چرا صدات اینجوره
با هر زحمتی بود بلند شدم , آمدم , افتادم رو تخت , دیدم خیلی بدم , در حدی که هر لحظه ممکنه از حال برم . عقل کردم به سیمونا فقط یه آدیو فرستادم که از دوش که آمدی بیرون به من سر بزن , ۵ دقیقه بد سیمونا سراسیمه آمد تو اتاق ! به نظرم اگر چند دقیقه دیرتر آمده بود شاید یه اتفاق بد افتاده بود ! اول گفت داری سر به سرم میزاری ؟ نتونستم جواب بدم , میشنیدم اما نتونستم . گفت بلند شو , باید بلند شی , میتونی ؟ سعی کردم , نتونستم , بلندم کرد , بردم دستشویی صورتم را شست , زنگ زد دوستش که پزشکه , گفت زنگ بزنین آمبولانس , من میشنیدم اما همه ناراحتیم مهمون های فردا و مرجان نگران بود که الان حتما داشت مسیج میداد و من باز نمیکردم . برام آب قند درست کرد , پاهام را گرفت بالا و یه ذره بهتر شدم , تا حدی که بگم گوشیم را بر دار و به مرجان بگو تو هستی . پرسید آمبولانس ؟ گفتم یکم صبر کنیم اگه نه اره . خیلی حس عجیبی بود , تا حالا تجربش نکرده بودم . سیمونا , وسایل اتاقم , را همه ۲تایی میدیم و یه سایه گنگ . دستگاه های عملکردم همه خاموش بودن اما کم کم بهتر شدم و الان خیلی بهترم . چقدر سلامتی عجیبه ! اگه نباشه هیچی , هیچی ... صدای ضبط شدم به واتس آپ سیمونا و تلگرام مرجان مثل الکلی هاست که حسابی مست شدن , فاصله هر کلمه تا کلمه اندازه یه حس قطعی صداس ... حالا که خوبم سیمونا صدام را داره به دوستمون میفرسته و کلی همه خندیدن ! راستی امشب اگه سیمونا نبود یا میرفت تولد من چی میشدم ؟
Nessun commento:
Posta un commento