mercoledì 7 dicembre 2016

این روزا پر کار , شاید حتی سخت شده 
یک دست و چند تا هندونه ؟
این روزا میفهمم وقتی انرژی ت به کف میرسه یعنی چی ! یعنی الان من که حتی انرژی حرف زدن هم  ندارم 
جایی میرسه که اینقدر کار داری که هر فکری جز کارای اصلیت اساسا تو ذهنت جایی براشون پیدا نمیشه اما امروز صبح یه خوابی دیدم ! خیلی شیرین بود ولی به لحظه شخصیت داستان تغییر کرد و من ترسیدم , تمام طول خواب میگفتم چشت را باز کن خوابه اما ذهنم توجیه های جدید جور میکرد که خواب نیست تا اینکه اینقدر بهم فشار آمد تا چشمام را باز کردم ! رفتم دستشویی , ماریا اونجا بود , با ناراحتی خوابم را تعریف کردم , خندید ! گفت جالبه که یادت میمونه و باز برگشتم به تخت خوابیدم با فکر همون شخصیت مورد علاقم ... شاید امشب هم همین کار را بکنم , مثل همه شبها 

Nessun commento:

Posta un commento