در واقع من اینجارا ساختم که از احساسات و خاطرات روزمرم توش بنویسم , حتی از اون احساسات لحظه ای
از اون حرفایی که باید بزنی و تو گلوت گیر کرده اما نمیزنی ... اولا هم با این که سرم شلوغ بود , اما چند دقیقه ای که از جایی به جای دیگه , تو مسیر هم که بودم سعی میکردم چند خطی حتی کوتاه بنویسم . اما این روزا حتی فاصله یه کاری تا کار دیگم را باز کار میکنم . حداقل با ویس و ایمیل و تلفن . دیشب ساعت ۲ رسیدم خونه , ۳ ساعت خوابیدم . ۷:۳۰ قطار داشتم , یه شب یلدا واقعی , چون از خونه که بیرون زدم هنوز به تاریک شب ساعت ۲ بود . با حسین رسیدیم جنووا , جلسه برگزار شد , سری برگشتیم سمت قطار , نشستیم و اون ۲ ساعتی که تو جلسه بودم را باید جبران میکردم , تلفن , ایمیل , ویس ! رسیدیم , آمدم خونه , یه چیزی رو هوا خوردم , رفتم دکتر , تو مطب وویس های ایتاتوس ایران را گوش میکردم و جواب میدادم , برگشتم باید میرفتیم با بچه ها کادو آنا را میدادیم . برگشتیم خونه , پالتو ها را پوشیدیم راه افتادیم به سمت مهمونی امشب ... تا مسیر برگشت بقیه کار های مونده امروز را انجام دادم , و من الان با یه کوه کار و فکر تو سرم و این خبر های امیدوار کننده آرزو میکردم که ای کاش این قدر ذهنم خسته نبود و الان میشود چند تا کار انجام بدم اما علیرغم اینکه نمیخواد قبول کنه چون این همه فکر و کار بهش اجازه توقیف نمیدن اما خستن .... قصد خواب میکنم تا ذهنم تسلیم شود
Nessun commento:
Posta un commento