به ماریا میگم مامان تو هم برای هر مسئله کوچکی نگران میشه ! میگه اره , چطور ؟
...کارای مامانم را تعریف میکنم , میخنده , میگه خیلی زیاد عاطفیه و البته حتما دلش زیاد تنگ میشه
این حرف منو تو فکر میبره , اینکه شاید همه این ۹ سال دوری از خونه , اتفاقاتی افتاده که نمیدونم یا نبودنم ناراحتی هایی را ایجاد کرده که هیچ موقع نفهمیدمشون و شاید حتی جلوتر بهم بر گردن
مسافر وقتی میره , درسته جدا شدنش سختشه , اما کسایی که میمونن همه جا تصویرش را میبینن , جاش لحظه به لحظه خالیه و
لحظه و
لحظه
!لحظه در این حالت تعریفی نداره
Nessun commento:
Posta un commento