قرار بود بياد ايتاليا، اصلا سر همين بود كه باهم آشنا شديم.
به من مسيج داد، خودش را معرفي كرد و اطلاعات گرفت. تابستون سال آخر ليسانسم بودم، به گلناز گفتم فلاني مسيج ميده، چه آدم جالبيه! گفت اتفاقا خيلي هم ظاهر خوبي داره!
ايران كه رفتم با گلناز رفته بوديم كافه كه اتفاقي اونجا ديدمش و گلناز زد بهم گفت همينه!
من بر خلاف خيلي از دخترا نه قيافه برام مهمه نه پول! نميگم طرف زشت باشه اكيه اما پسر خوشگل هم برام تعريف نشدس.
بر خلاف اين خصوصيات من شيفته هوش و استعداد و منش و خلاقيت و مديريت آدما ميشم. اصلا يه جوري اينارو فاكتورهاي سكسي ميدونم!!
و خب اين آدم جز معدود كسايي بود كه يه هوش و خلاقيت خاصي داشت، علاوه بر اينكه دهن كه باز ميشد معلوم بود تو اون كله چي ميگذره!
شايد خنده دار باشه اما فكر كنم تا حالا اينقدر دقيق ننوشتم يا جايي حتي بازگو نكردم كه چي تو سرم ميگذره!
يه جوري بهم انرژي ميداديم، ديگه همه هم فهميده بودن، اون يك سال و نيم دائم كامنت بازي، چت، ايران ميومدم، مهموني، بقيه دست به دست ميدادن اما هيچ وقت دوست نشديم.
يعني نميدونم ، نميشد! يه جاي كار ميلنگيد اما هيچ موقع نميفهميدم كجا. از نظر من همه چي جور بود اما جور نميشد.
كم كم از ايران خبر رسيد كه شايد يه نفر ديگه هم باشه. من كه نبودم اما بازم حال گيري بود.بديش هم اين بود كه خواهر يكي از دوستامون بود.
همون سال مهموني معروف گلناز بود كه ريختن تو خونه.سفارش كرده بودم كه دخترو دعوت نكنه.در كه باز شد ديدم با خواهرش آمد تو! از حق نگذريم خيلي هم خوشگل بود. من هميشه واقعيت را ميبينم حتي اگه رقيب باشه. يه نگاه به گلناز كردم ، هيچ موقع اون جور كه جملش را ادا كرد يادم نرفته، گفت: به جان مادرم دعوتش نكردم.
حتما خواهرش باي ديفالت فكر ميكرد بايد بيارش. نميدونم. ما روانه آمريكا شديم و اتفاقا دقيقا اين دو تا رفتيم باهم دوست شدن، خب براي من جالب نبود ديگه ، اما ادعايي نميتونستم داشته باشم چون اساسا چيزي پيش نيمده بود. بعد از اون هم ديگه رفتم تورين و كلا رد كردم، يه جورايي خيلي هم پر رنگ نبود، فقط تو ذهنم بود.
چند ماه بعد از اون دخت جدا شد و كلا هم ديگه بي خبر بودم. ايران به ايران اگر توي جمع بود ميديدمش. تا اين تابستون كه به بهانه آمدن دلارام ما را دعوت كرد خونشون.پنج نفر بوديم. از در كه وارد شدم خيلي زياد سر به سرش گذاشتم، خونه هاي مجردي تو ايران اين روزا بازار جديد شدن، از اينكه اينقدر ميتونستم راحت باهاش برخورد كنم از خودم خوشم ميامد، اصلا انگار نه انگار يه زماني تو ذهنم بوده. مثل همه دوستاي ديگم، قاطعانه هيچ حسي نداشتم ، حتي فكر كردم اساسا كششي هم ندارم. شب خيلي خوبي بود، ما اون شب كلي بحث و حرفاي خوب زديم و خب بهترين حرفارو اون زد. گفتم كه ، كلا اين مخ پره، تشخيصم الكي نبوده.
در حال مهاجرته، ازم مشاوره گرفت و من خالصانه، راهي كه فكر ميكنم براي اون بهتر هست را بهش گفتم، خيلي انرژي بهش دادم، گفتم فقط شهرش را بگو كه اولين مسافرات من و دلي باشيم.
تا اينكه جلو كتابخونش داشتم كتاباش را ميديدم كه گفت يه كتاب بهت توصيه ميكنم بخون.
"جز از كل" اين كتاب فلسفس، قانون زندگيه، رمانه، همه چيه.
روز بعد رفتم كتابفروشي، گفتم اين كتاب را ميخوام فروشنده گفت:
اين انجيل عصر ِ! هر جا رفتين با خودتون ببرين هر از گاهي بازش كنين يه قسمتايش را بخونين.
كتاب را خريدم، تقريبا صد صفحه اول را تو يه روز خواندم و صد صفحه آخرش را در تورينو.
تمام طول داستان حس ميكردم اين نويسنده و افكارش براي من يه جهان ديگس، مثل يه جهان موازي كه مخيلم هيچ وقت به اونجا نميرسه.
يه دنيايي كه نه تجربش كردم نه تمايل به تجربش دارم.
قبل رفتن بهش زنگ زدم كه خداحافظي كنم، گفتم كتاب را دارم ميخونم، وقت نشد تموم كنم و با هم تحليلش كنيم.
تازه فهميدم ٢٠٠ صفحه از من عقبه!
پرسيدم چرا؟
گفت اين كتاب انگار خودِ خود من نگار! همه حالات رواني نويسنده را درك ميكنم. حتي دل پيچه هاش را!
اونجا بود كه مشكل را فهميدم، ما تو دو جهان موازي بوديم ،بهم نزديك شديم اما هيچ وقت تو يه نقطه بهم نرسيديم.
Nessun commento:
Posta un commento