venerdì 16 settembre 2016

(اين نوشته متعلق به ديروزه)

روز آخر روز بدي بود! از صبح كه با خداحافظي شروع شد و تا همين الان كه روي كاناپه افتادم اما خوابم نميبره!
اين ساعت هاي كوفتي قبل پرواز كه دير ميگذرن و تويي كه دوست داري اين جون كندني را هر چي زودتر بكني!
صبح كه بابام بغلم كرد ، گردنم را بوسيد، اصلا به گردن خيلي حساسم، بند بند دلم را ميلرزونه، فكر ميكنم اوج علاقه و احساس اونجايه كه شما گردني را ميبوسيد يا گردنتون را ميبوسن!
روي اين آخري تاب نياوردم، به اتاقم كه رسيده بودم گونه هام تر بودن، نميدونم چه جوري اما نفهميده بودم كه اشكام ريخته بودن.اين بغض نرسيده پريروز بود كه رفتيم حرم به مامان منصور سر بزنيم، عجب اين سنگ روي قبر با روان درگير ميشه! يعني جايي ميگي آخه تو چقدر بي رحمي كه اسم يكي از عزيز هاي من را تو قلبت داري اما باز هم سنگ و بي روح موندي! اونجا خيلي تلاش كردم به بغضم غلبه كنم تا امروز صبح كه نتونستم و بدون اينكه من ادارش كنم سرآزير شد.
ديشب مثل همه شبهاي قبل از پرواز دوباره بچه ها را در آغوش گرفتم، اميد هم در جمع ما ، مهمان ويژه ما بود، خونگرم و اجتماعي مثل هميشه، اين بار با تجربه هاي جديد از آن سوي آبها، در تمامي اين ٩ سال حتي يكبار هم نشده كه بيش از  ١٢ ساعت قبل پرواز خداحافظي كرده باشيم.
تهران كه رسيدم مثل هميشه شلوغ و كمي آزار دهنده، رسيدم ، وسايلم را پيش ماندانا گذاشتم، ناهار خوردم و به سمت اولين قرار رفتم. اولين قرار جز معدود دفعاتي بود كه صبوري كردم و به طرف مقابلم اجازه دادم مسيرش را طي كنه چون  فقط بازي گري كرد تا از من پوينت بگيره، چند بار قصد كردم بلند شم و بگم بهتره بيش از اين وقت خودمون را نگيريم.شما گاها هم پيش قضاوتي دارين ، هم بي حرمتي. 
نكردم چون اگه بلند شده بودم، تمام ميشد! نشستم، جلسه را به انتها و نتيجه هم رسوندم اما انرژيم را خيلي خالي كرد، خيلي. تازه حس كردم اين مسير چقدر سخت و پر فراز نشيب ميتونه باشه.
در اين بين، درست در همون ساختمان، همون طبقه!!! اسم كسي بود كه سالها در رم منو مشغول خودش كرده بود، همينطور كه اين پا و اون پا كردم كه مطمئن شم خودش هست يا نه، رقيب مقابلم حاضر شد، اون از در خارج شد و من وارد شدم. هر دو با عينك بوديم، شايد هم نميشناختتم، خنده اي تصنعي كرد و رفت. اون چند ثانيه كه رو به رو شديم، مثل فيلما، سياه سفيد شد، پاز خورد و يه صداي چيليك هم داد. چه دنيا كوچيك و قوانين عجيبي ، چيزي نزديك به هفت سال پيش بود!!!
گلناز امروز كه از جريان با خبر شد گفت كم كم ازت ميترسم! اين همه اتفاق غير مترقبه چرا براي تو؟!
قرار دوم بد نبود، شايد نتايجي داشت، اما در لابه لاي حرفا دو نكته از دو نفر  دستگيرم شد كه حس بدي بهم داد، اونقدر كه سريعا فكر كردم زنگ بزنم و حل كنم اما صبر كردم، من و اين فكر با هم هستيم تا تصميم درستي در موردش بگيرم، شايد راضي شدم كه اشتباه ميكنم، نميدونم...
تمرين صبر، اين روزها دائم به خودم يادآوري ميكنم و باز تمرين صبر ميكنم و صبر
حالا روي كاناپم تا اين ساعت لعنتي بره جلو و اين جون كندني را بكنم، هنوز با اينكه اينجام اما ناز و نعمت تمام شد و از فردا دوباره به تنهايي همه اش را به دوش ميكشم
كار ميكنم و مثل امروز كه نفهميدم ، ولي هر لحظه كه در بسته مقابلم بود، تسليم نشدم و جلو رفتم.
امروز اولين اسمي كه بعد از قرار اول ديدم، اسم كوچه اي همون رو به رو بود،
اسمش ساده بود
بن بست اول!

سفرنامه طوري- قسمت بيستم 
پايان

Nessun commento:

Posta un commento