اين چند وقت اينقدر همه ازم تعريف كردن كه باورم شده يه چيزي هستم! دروغ چرا حس خوبي به آدم ميده
بعد اعتماد به نفس كاذب مياره!
امروز با مامانم رفتيم خونه يكي از دوستاش كه مدتها بود دلشون ميخواست من را ببينن
از اين خونه هاي قديمي اعيوني كه هر گوشش يه داستاني براي تعريف كردن داشت
يك لحظه اون صاحب خونه و اون خونه را توي رم تصور كرد، به ورژن اروپا اگه ميخواست شيفت باشه بايد يه گربه خاكستري گنده چاق كنار شومينش ميخوابيد، صاحبخونه هم با موهاي بيگودي بسته و پر روي دوشش ،بايد از اون پله ها با اباهت پايين ميآمد
اما اينجوري نبود، يه خانم مسن سانتي مانتال با من روبوسي كرد و خوش آمد گفت و رو كرد به مامانم گفت ماشاالله دخترتون ميخنده صورتش كوت نمكه!!
بعد هي همه امدن و يه تعريفي كردن!
شب همون باغهاي ته طرقبه با دوستامون دعوت بوديم و يكي از آقايون گفت نگار خانم صاايران! هر روز بهتر از ديروز
اين دوستامون مقيم لندنن، از خيلي جاها حرف زديم و نهايت گفتم خيلي لندن را دوست دارم،نرفتم اما فكر كنم خوبه
همين كه دوتا شبكه اصلي تلويزيون ايران اونجاس خودش گوياس
گفتم اصلا يه دوره اي آرزوم بود-شايدم هست! كه برم اونجا و فعاليت كنم
يكيشون گفت بهتم مياد!
!!گفتم آره، برنامه آهنگ هاي درخواستي با نگار بفرمايين!
بعد همه زدن زير خنده و من ادامه ميدادم
يكي از خانما گفت خدايي تا حالا چندتا پسر عاشقت شده؟!
خب اين سواله؟ نه واقعا سواله اونم تو جمع خانوادگي؟؟!
خلاصه كه همه يه جور رفتار ميكنن اينگار من يه چيزيم واقعا!! نيستم بخدا
اما اينجور كه اينجا به من بال و پر ميدن و دوستام هستن و دوسم دارن، چند ماه ديگه بمونم اين حفره هاي روحيم ترميم ميشه
دكتر هلاكويي ميگه شما به شش نفر تو زندگيتون احتياج دارين، ٥ تا دوست و يك نفر كه دوستون داشته باشه
اگر اينها را داشته باشين شما انسان خوشبختي هستيد
ساده به نظر مياد ولي سخته
من فكر ميكنم اين چند نفر را دارم! يعني در واقع به واسطه روحياتي كه داشتم هميشه دورم پر بوده
اونم نه هركي آدماي خالص و مخلص و همراه
اون روز با آيلين و آنا بيرون بودم، آيلين گفت تو دبيرستان تو هميشه خيلي پاپيولار بودي، هر اكيپي كه ميبينيم حال تو را ميپرسه
يا پريشب عروسي غزال ، يلدا و تينا گفتن بهترين سال تحصيليمون سال دوم بود، چون تو اينقدر انرژي داشتي كه كلاس هميشه پويا بود، اكيپ بوديم، خوش ميگذشت
نميدونم
خيلي تعريف كردن، يه چيزايي كه يادم نبود و از اين بالاتر اصلا فكر نميكردم اينقدر موفق وتاثير گذار بوده باشم
به جوري از اينكه ناخواسته تو ذهنا بودم حس غرور كردم، چون خودم بودم نه ماسك و تونسته بودم اين همه دوست و خاطره جا بزارم
ولي بين اين همه لطف نميگم، ،بين تعريف كردن از گذشته ،با خودم گفتم من كه همون آدمم پس چرا در دو سال اول تورينوم در روابطم ناموفق بودم؟؟!
الان براي دوستام تعريف ميكنم باور نميكنن
من دوسال اول تورينو جز خاطرات تلخ زندگيمه!
درسته ما اونجا يه شهر بوديم به وسعت ايران، قرار نبود همه دوست باشيم.ما همزبان،هم وطن بوديم!اشتباه شايد اينجا بود،نميدونم،من كه همون آدمم،،حتي با قبول اينكه منم ٥٠درصد اشتباه داشتم،ميشه گفت اون ٥٠درصد ديگه فالس بودن يا از جنسي متفاوت بودن؟!
سفرنامه طوري - قسمت هفدهم
Nessun commento:
Posta un commento