martedì 13 settembre 2016

ديشب وقتي رسيدم خونه يك جسم زنده بودم كه فقط قادر بودم تا تختم برسم، خيلي تلاش كردم بتونم غلبه كنم و خاطره شب را در لحظه ثبت كنم اما نتونستم. از مامانم يه قرص گرفتم و با كله تو بالشت فرو رفتم و درست تا همين امروز عصر طول كشيد تا ريكاوري شدم.عليرغم تلاشم براي اينكه برنامه ها به دقيقه نود كشيده نشه باز هم امروز كه از خواب بيدار شدم ، بلافاصله حاضر شدم و با مهمون هاي جديدمون راهي شانديز شديم و بعد از ظهر به محض برگشت دوباره قرار داشتم و الان يك ساعتي است كه بالاخره خونم!
اين حال و هوا، اين همراهي و اطرافيانم، حس و انرژي و حرفا و محبتاشون خيلي حالم را خوب ميكنه!
و اما ديشب ...

اون شب عروسي سارا، غرق در مهماني و تجمل و مهمون هاي درجه يك بودم. مليكا، رفيق شفيق دوران دبستانم را ديدم و حسابي مثل همون سالها كه پارتنر رقص هم بوديم رقصيديم. اون حالا يه خانم دكتر زيبا شده اما وقتي جلوش ميرقصم هنوز همون حس سابق را دارم.
كمي دور از مهمونا و شلوغيا فاصله گرفتيم و دور باغ راه رفتيم.حين گذشتن از روي پل، نگاه سنگيني را روم حس كردم، سرم كه بالا آوردم دختر را شناختم، سالها پيش در مهماني خانوادگي اي ديده بودمش.خودش و خواهرش شهرت متفاوتي داشتند. اما كنارش...
كنارش آقاي كي بود.اسمش را گذاشتم آقاي كي چون از زندگي گلناز رفته و حتي اسمش هم جايز نيست.چشم در چشم شديم، بعد از سلام و عليك آقاي كي من را به خانم رخ معرفي كرد. 
خانم رخ از دور شناخته بودتم، اما دست داد و گفت خوشبختم!
پرسيدم اينجا چه كار داريد؟
گفت ده روز ديگه عروسيمونه آمديم باغ را ببينيم
خشكم نزد اما يه جوري شدم
آقاي كي به خانم رخ گفت: نگار از دوستان بسيار خوب! سابقم هست.
فكر كرد و گفت اره درست ده سالي ميشه،
تو دلم گفتم اين ده سال را دقيق ميدونست، چون تاريخ دوست شدنش با گلناز را حتما هنوز حفظ بود.
اصرار كرد كه بريم بيرون، ببينمت،
من با حتما، چرا كه نه جواب ميدادم
و بعد اصرار كه عروسي را هم بيا
من هم اولين بهانه ام بازگشت به ايتاليا بود! 
آرزوي خوشبختي و موفقيت كردم و از هم جدا شديم...
جدا كه شديم حس كردم پتك بر سرم آوار شد! وسط جاي به اين خوبي حالم گرفته شد... برگشتم سر جام، مامانم پرسيد چي شده و تعريف كردم!
بعضي روابط بايد تمام شن، مثل غده هايي كه بايد از بدن خارج شن اما تموم شدنشون مثل اينه كه ،بدون بي حسي چاقو بزني و خارجشون كني ، يا كم كم ، درست و با يك درمان حساب شده؟
خيلي از ما دردكش همون رد چاقويم!
گاهي آدم انتخاب هاي بعدي طرفش را كه ميبينه با خودش ميگه يعني واقعا من هم در اين كيفيت بودم؟! يا اين انتخاب ها ، اين سليقه يك نقطه مشترك نداره؟ چطور ميشه از يك لاغر ، مو مشكي پريد به يك چاق بولند؟؟! چه جور ميشه  دو شخصيت متفاوت هر دو مورد پسند باشن!؟ تازه بعد رفتنش معلوم ميشه كه افكارش چقدر متناقض و متفاوتن!
اين حسي بود كه بعد از ديدن خانم رخ بهم دست داد!
اولين كاري كه كردم موبايلم را در آوردم و چك كردم روز عروسيشون چه قدر با سالگرد ازدواج گلناز فاصله داره!
عروسي درست مصادف با سالگرد ازدواجشون بود! ١٢ سپتامبر! با خودم گفتم اگر به قصده كه واويلا و اگر شانسي است عجب قوانين اين دنيا عجيبن ،غريبا!
مثلا سال ٨٦ كه عاشق هم بودن بهشون ميگفتن ميدونين سالگرد ازدواجتون ٢١ شهريوره!؟ حتما ذوق ميكردن ، اما... با اختلاف چهار سال!
سعي كردم گلي را متقاعد كنم جشن بگيره اما كشيك هاي طولاني بيمارستان عبدي و ساخت و ساز خونه پدري گلناز رمق را از هردوشون گرفته بود. خيلي خسته و رنجور شده بودن، مخصوصا اين روزهاي آخر قبل از بنايي.
پس من چي كارم كه تو اين وضع حواسم به "بهترين" رفيقم نباشه.
دست به كار شدم، با بچه ها هماهنگ كردم و قرار شد به بهانه رفتن من همه دوشنبه، روزي كه ميدونستم عبدي بيمارستان نيست، رستوران يكي از آشناها جمع شيم و كيك و صدا و خوشحالي.
دوست داشتم رو كيك عكسشون را بزنيم اما بعد فكر كردم كم كيفيت ميشه، اون كار براي لوگو خوبه، مثل كيكي كه اون سال براي ترنج گرفتيم ، از عكس به آدمك خوشون قضيه فرق كرد. يه كيك دو طبقه با آدمك خوراكي، درست شبيه خودشون.
مهرناز هم اين وسط يار و ياورم بود، چند بار دلم ميخواست اينجا بنويسم اما گلي گفته بود هر از گاهي به وب لاگم سر ميزنه و ترسيدم لو بره.
يك شب قبل برنامه مهرناز زد عبدي كشيك خورده و فردا شب نيست!
اي دل غافل...اين سوپرايز پارتي ها هرچقدر هم دقيق برنامه ريزي بشن بازهم يه سري اتفاق غير قابل پيش بيني دارن... روزش قابل جابه جايي نبود، بچه ها و خودم نبوديم، كيك آماده بود، همه چي قاطي شده بود.
مهرناز گفت بگيم! گفتم نه تا دقيقه آخر تسليم نميشيم، بريم جلو ببينيم چي پيش مياد
يكي از بچه ها تريا بيمارستان را پيشنهاد داد، قرار شد خودش را به مريضي بزنه و از گلناز بخواد ببرش بخش قلب
فكر بدي نبود، اما مطمئن نبودم چقدر خوب اجرا ميشه از طرفي بيمارستان هم جاي مناسب اين كار نبود.
تنها راه جلو پام كنسل كردن شيفت عبدي بود،از روابطمون تو بيمارستان قائم و يكي از دوستامون كمك گرفتم كه اون شب را اضافه نمونه، نشد.
آخر زنگ زدم عبدي، راه ديگه نداشتيم،
گفتم فردا شب دو ساعت شيفتت را بسپر و بيا .براي گلناز كاري كرديم ميخوام كنارش باشي.
گفت باشه! گفتم عبدي سوتي نديا!
فردا شد، من همه روز را خيلي دويدم.چقدر كار شخصي داشتم،قرار كاري، اين همه آدم را گفته بودم بيان، جلو گلناز سوتي داده بوديم ، ميپرسيد كي بچه ها را گفتي كه خبر ندارم؟، جاش كي معلوم شد؟،
 با مهرناز خودمون را بسته بوديم به دروغ، از حافظه بد گلناز هم نهايت سو استفاده را كرديم.
مهمونا آمدن، قبل گلناز، سناريو چيده شده، همه آماده.گلناز با كيك آمد، يواشكي داد به گارسن ولي ديدم
به بچه ها گفتم كيك گرفته! نشست سر ميز گفت واي چه شبي، چه حس خوبي دارم! چه مهموناي ويژه اي! انگار براي منه! آخه بچه ها امشب سالگرد ازدواجمونه! 
همه گفتن آخه، واي، آره! يادش بخير
شام را خورديم، به گارسن اشاره كردم كيك ما را بيار! دوربينا آمده!
كيك دو طبقه با آدمك خودشون با شمع و گيفت آمد!
دوتايي جا خوردن! چه فيلمايي شده.
چه شبي، چه حالي،چقدر من دوسشون دارم، گلناز بهترين منه،مايه افتخار، چقدر ازش ياد گرفتم.
دونه به دونه همه را بغل كرد، به من كه رسيد دم گوشم گفت باز چي كار كردي؟! ميدونم كار توئه
گفتم مهرناز ، همه، خيلي زحمت كشيدن
آزاده گفت نگار يه كاريو كه ميكنه عالي تا تهش انجام ميده، نگار پشت كار بود خيالم راحت بود
از دبستان اين طوري بوده! 
من يادم نيست دبستان چي كار كردم اما از اينكه چنين تصويري ازم داشت حس خوبي بهم دست داد.
شب خوبي بود، گلناز و عبدي بوسه بارونم كردن
شب برام روي تلگرام نوشت از اينكه تو را دارم خوشحالم! دوست دارم
من زدم : منم همين طور
تو بالشت از خستگي اما با خوشحالي فرو رفتم و خوابيدم...

سفرنامه طوري- قسمت نوزدهم

Nessun commento:

Posta un commento