همه ديروز را دعوت بوديم، هم ناهار هم شام! نزديكاي عصر واقعا فكر كردم يه لحظه كلسترولم رفته بالا!
نميدونم دقيقا چه اتفاقي برام افتاده كه هي همه ازم تعريف ميكنن اما امروز فكر كردم شايد اين تغيير فقط ظاهري نيست و مدتيه رو خيلي چيزا دارم تمرين ميكنم
مثلا تمرين صبر، سكوت،به جا حرف زدن و عكس العمل هيجاني نشون ندادن
غلبه بر عصبانيت لحظه اي، حفظ آرامش و خونسردي، مثبتنگري
نميدونم خيلي تمرينا هست كه ناخودآگاه دارم ميكنم و فكر ميكنم هم موفقيت آميز بوده
امروز وقتي شيوا با ناراحتي از اتفاق هاي اخير كه اذيتش كرده بود، گفتم: آروم باش، چيز خاصي نشده، پيش مياد
همه ماها حفره هاي روحي و رواني و ناراحتي هايي داريم كه در ارتباط با مقابلمون ميتونه آزارها و رنجش هايي ايجاد كنه اين دقيقا هنر ماست كه ناراحتي هاي طرف مقابل را كشف كنيم و بهش نه از سر ترحم كه با علم به اين قضيه برخورد نرم تري داشته باشيم
اگه قرار باشه بدي ديگري را ما با بدي جواب بديم كه دقيقا ميشيم مثل اونا
تو اولين انرژي مثبت ، تو اولين بخششو گذر را به طرفت اهدا كن و بعد ببين چه بازگشت چند برابري بهت داره
من بعضي چيزا را نميگم دير،چون بالاخره ياد گرفتم، اما اگر چيزايي كه الان ميدونم را قبل تر ميدونستم مطمئنا خيلي چيزا الان به شكل ديگه اي بود
دقيقا قبل دفاعم بود كه با مرجان صحبت دوستي كرديم و بهم گفت تو خيلي دوست داري چون راحت با همه ارتباط برقرار ميكني!
گفتم من فكر ميكنم همه آدما، همه قابل دوستي اند، يه بخش خوب دارن، يه بخش بد دارن
اين هنر ماست كه از بخش خوبشون بگيريم و هم اونارو دوست خودمون كنيم هم ما دوستشون بشيم
دو سال اول ناموفق تورين من چندين عامل و فاكتور بودم كه نتيجه اش اين شد اما اين قانون بر همون آدمها هم صادقه
به بخش بدش كار نداريم، بخش خوبشون را بگيريم و روي اون مانور بديم كافيه شايد دليل اينكه من براي خيليا نزديك ترين دوستشونم اينه كه دقيقا به اون قسمت خوبشون تكسه ميكنم و تقويتش ميكنم
اوني كه بخشاي خوب زياد دارن تبديل ميشن به همون همراهان نزديك و هميشگي
تو اين سفرها بارها جايي بوه كه خواستم جوابي يا حركت هيجاني بكنم اما فقط چند ثانيه به خودم فرصت دادم و بعد به جاي اون تصميم كار ديگه اي كردم كه نتيجش چند صد برابر بهتر بوده
كاش يه كم زودتر اين مهارت را تمرين كرده بودم!
نميدونم
جايي خواندم كه فقط تا قبل سي سالگي ميشه تغييرات بنيادي روي آدم اتفاق بيافته و بعد از اون تقريبا لايتغير باقي ميمونه
دارم رو همه جنبه ها كار ميكنم ، هر زوري كه لازمه
امشب ماشين را پارك ميكردم، ديدم دليوري پيتزا موتورش را سر جاي من گذاشته
وايسادم تا برگرده، پولاش را شمرد، چراغم را خاموش كردم تو چشمش نزنه
وايسادم تا كارش را كامل انجام بده
واقعا اين چند دقيقه هيچ وقتي را ازم نميگرفت
سوار موتورش كه شد چند قدمي اونو جلو تر رفت ، ماشين را پارك كردم و پياده
شدم
گفت:خانم عذرخواهي ميكنم معطل شديد، نفهميدم ميخواين پارك كنين
گفتم:خواهش ميكنم، ايرادي نداره، شب تون بخير
من بهش آرامش و انرژي دادم
اونم به من انرژي و احترام
سفرنامه طوري- قسمت هجدهم
Nessun commento:
Posta un commento