giovedì 24 novembre 2016

ساعت زنگ زد، به نُه نرسيده بود! آخه تو اين گرگ و ميش كجا ميخواى برى؟! چاره اى نبود ، جون كندنى را بايد كند.اول ايميل هامو چك كردم، بعد تلگرام.براى فيسبوك و واتس آپ فرصت نيست.چايى رو تقريبا تو تاريكى خوردم، بايد ميرفتم پست ، با اينكه وسايلم هميشه جاى مرتب دارن اما هرچى گشتم مداركى را بايد پست ميكردم نبود،يه كوه كاغذ روى ميز تحرير جمع شدن اما مطمئنم اونجا نيستن. اونا هم حتما مثل ژاكت خاكستريه غيب شدن .نيم ساعت از وقتم را گرفت، اين كار بيفته براى بعد برگشت، بايد بروشور ها پرينت ميشدن، پرينترى دم خونه تونر تموم كرده بود ،براى كاغذى كه من ميخواستم چاره اى نميموند جز دستگاه هاى دپارتمان هاى دانشگاه، زنگ زدم امين Amin، دانشجو داشت. تو مسير برگشتم ، سوغاتى شكلات تورينى خريدم.رسيدم خونه چمدون جمع كردم، شيرين زنگ زد كى ميرسى؟ گفتم بارون مياد ،اگه تاخير نداشته باشه پنج و نيم.فردا صبح هم بايد بريم پرينت.
شيرين: ممكنه صبح دير برسيم!
من: راست ميگى
زنگ زدم دكتر Abouzar تا ساعت يك تدريس داشت. بارون و باد به پنجره هاى خونه ضربه ميزد.به سيمونا گفتم به نظرت با اين بارون پرواز حركت ميكنه؟ گفت نميدونم مدرسه ها را تعطيل كردن، اطراف تورين هم آلرم خطر زدن!
گفتم اين ديگه چه صيغه يه؟ گفت : منم نميدونم
من: حالا چه جورى اينا را پرينت كنم؟
سيمونا: با چمدون برو دانشگاه
ميرسم؟
سيمونا: سريع جمع كن
دو لايه پلاستيك جهت نفوذ احتمالى آب و بعد لباسا.چند بار چك كردم، موبايل، كارت شناسايى، پول. ضرورى ها بودن.
ماچ و روبوسى من رفتم! عجب بارونى، نزديك دانشگاه بودم كه دكتر زنگ زد.يه ايستگاه ديگه ميرسم.نرسيده به دانشگاه يادم آمد اى دل غافل! كارت ويزيتا! سفر كارى بدون كارت و بروشور! رسيدم دپارتمان سريع پرينت كرديم، بايد برميگشتم خونه. تو اين هوا فقط وسيله نقليه عمومى تند حركت ميكنه.با چمدون، برگشتم، نرسيده به خونه چمدون از خاكستري به سياه تغيير رنگ داده بود، حتى يك نقطه خشك هم نداشت.كليد انداختم، سيمونا و ماريا: اينجا چيكار ميكنى؟ كارتام!
چمدون را بردم تو حموم، با دو تا سشوار ريختن سرش، اتفاق شوك كننده اين بود كه جلد سام (١) هم خيس شده بود. الان هيچي مهم تر از اون نبود، خشكش كردم.برگشتم چمدون بسته بندى و پلاستيك پيچ بود.ماچ و بوسه ،من دوباره رفتم. نيم ساعت وقت دارم خودم را به آخرين اتوبوس برسونم. تو مسير هم به مرجان Marjanو مامانم Soheilaو شيرين گزارش لحظه به لحظه ميدادم. رسيدم.فقط هفت دقيقه زودتر، پشتم يه پيتزايى بود ، خيلى گرسنه بودم گفتم يه ساندويچ ، پرسيد گرم كنم؟ نه!
سوار اتوبوس شدم، ننشسته بودم كه راه افتاد.
تازه اونجا بود كه تونستم همراه غذام فيس بوك را باز كنم.هيچ موقع فكر نميكردم زندگى اينقدر جدى و پر كار باشه كه تا ساعت سه بعد از ظهر نتونى فيس بوكت را باز كنى، فقط يه معتاد ِ به فضاى سايبرى ميفهمه چى ميگم!
رسيدم فرودگاه، برگه چك اين خيس بود، صف سكيوريتى، ده دقيقه به پرواز هنوز سه رديف جلوم بود، ببخشيد و عذر خواهى كنان رفتم جلو.وسايلم رد شد، گيت ١١،از دور گفت بدو داريم ميبنديم، نفر آخر بودم، دم در گفت بره چمدون جا نيس، بزار اينجا بره تو بار. كامپيوتر را خارج كردم. وارد شدم، چه بوى عطرى، چه همه شيك و مرتب، اينا همه حتما بيزنس وومن و بيزنس مَنن. صندلى ١٨f ، بى خود پول دادم بره دم پنجره، تورين كه ديده نميشه تو اين هوا.
سينيوره، سينيورى! ( خانم ها و آقايان) خوش آمديد.با يه لهجه شايد روسى، نه انگليسيش را با لهجه درست حسابى گفت نه ايتاليايش را.مار از پونه بدش مياد ، دم خونش سبز ميشه.همه مسير سفيد بود.ما يه سرى تاس بوديم تو جعبه خالى كه ابرا تكونمون ميدادن.
نوشيدنى چى ميل داريد؟
چى هست؟ نوشابه، كافى،چاى،آبميوه
آب سيب هست؟
آره
بغليم: منم آب سيب
من تو دلم: چه متقلد!
رسيديم، با همون لهجه داغون، هواى رم ١٩ درجه!
پياده شدم،چمدان و بعد قطار، يك دقيقه وقته.رو هوا بليط گرفتم و نشستم.گوشى خاموش شده بود، اما رم را از مشهدم بهتر بلدم، رسيدم، ايستگاه توسكولانا، در كه باز شد رم (٢) بود، با همون بوى هميشگى ، همون هواى دلپذيرش ، مردم خوش پوش و لهجه هاى رمى!
---------------------------------
1. سام: تقريبا همه وسايلى كه دوسشون دارم اسم دارن، اينجا مقصود از سام ، كامپيوترمه!
2. رم با همه زيبايش و خاص بودنش ، اما تصميم مهاجرت از رم به شمال ايتاليا و البته تورين يكى از بهترين تصميم هاى زندگيم بوده
نگار نگارى - وقايع نگارى

Nessun commento:

Posta un commento