lunedì 29 agosto 2016

تمام چراغ خطرا را با سرعت اما با احتياط رد كردم، مشهد از يك شب به بعد فضاي متفاوتي داره، شهر در عين خلوتي اپذيرا خوش نشينان، شب نشينِ شيك پوشه كه دارن كم كم با كله هاي گرم به خونه هاشون برميگردن
من در بين همه اين برنامه ها و مهمونيا و خوش گذرونيا هنوز بيش از پنجاه در صد ذهنم درگير ايده و برنامس
فقط دو سال وقت دارم
دو سال
پريروز صبح ساعت شش صبح حس و خوابي سراغم آمد كه حس كردم هيپنوتيز شدم
همون بين يه چيزايي را از ذهنم تف كردم و با همه وجودم گفتم اه
نميدونم چرا و چه جوري اما اين اتفاق افتاد حتي دو روز صبر كردم كه ببينم يه حس موقتيه يا نه
همه كسايي كه من را ميشناسن ميدونن چقدر در تصميم هام مصمم و اگر بگم كاري را انجام ميدم، انجام دادم
من تو زندگيم پشيمون نشدم، اشتباه كردم ولي پشيمون نشدم چون همه كارام را عاشقانه انجام دادم و حداقل تو خلوت خودم باهاش عاشقي كردم
اما خيلي اتفاق ها بزرگم كرد و بهم رشد داد
فاصلش شد از نگاري كه به تورينو پا گذاشت تا اين لحظه
امروز هم فقط دو سال وقت دارم
دو سال

سفر نامه طوري- قسمت پانزدهم

venerdì 26 agosto 2016

ما هممون به يه چيزي اعتياد داريم، به دوست داشتن ، به اميد داشتن، به نوشتن ، به آپ ديت كردن صفحه هاي اجتماعيمون، به ابراز وجود كردن، به بلوف زدن، به تعارف كردن، به خيلي چيزاي ديگه! 
اعتياد جديد من نوشتنه،همش فكر ميكنم اي كاش يك هفته نامه اي، دو هفته نامه اي، ماه نامه اي، مجله اي، نشريه اي، روزنامه اي يا حتي گاه نامه اي بود كه هر از گاهي ميشد توش مطلب نوشت و چاپ كرد!دو روزِ ميخوام بنويسم و فرصت نميشه، امروز شانديز دعوتيم و تنها فرصت دم دست همين مسير طرقبه به شانديزه.
ديشب من و حرفام و كلمه ها پيش هم خوابيديم اما اونا از من پوياتر بودن و صبح بيدارم كردن.ديدم ساعت شش صبح از ذهنم ميريزن بيرون، با يه سرعت غير قابل كنترل كه خواب را از سرم پرندون.
اما نگهشون داشتم تا اينجا. بعضي افكارم عضو لاينفك زندگي روزمره ام شدن، همون سوال ها و جواب هاي تكراري است كه هنوز كه هنوزه دست از سرم بر نداشتن. اخر يكي از ما بايد بر ديگري پيروز بشه ولي نميدونم كي و كجا.
اين تابستون را تابستون تفكر نامگذاري كردم، چون درسته دائم دعوتم و جايي ميريم ولي هر فرصتي كه پيش مياد فكر ميكنم و كتاب ميخوانم.
ديشب عروسي شيما بود، من و شيما از چهارم دبستان دوستيم اما شيما از اون دسته از دوستام بود كه باهاش اكيپ نداشتم،  چون دوستاي اكيپم مدلشون هميشه فرق داشته ، ولي دستكم من اون زمان ،صميمي ترين دوستش بودم.
ما با هم معلم خصوصي داشتيم و بكوب براي تيرهوشان ميخونديم الان كه عكساي اون زمان را ميبينم با خودم فكر ميكنم اين حركت در حق بچه اي با جثه من در حد كودك آزاري بوده.
هيچ كس نميفهميد چرا من در صد هاي تستام حين كلاس ها بالا بود و حين امتحان ها پايين و مامانم بجاي اينكه ريشه يابي كنه منو را به معلم بيشتري ميبست تا مثل نصير منم وارد مدرسه تيزهوشان بشم. من ازمون پنجم دبستان را قبول نشدم، حتي سوم راهنمايي را! حتي كنكورم را هم خوب ندادم.
بعد از هر آزموني نصير مجبورم ميكرد تصحيح كنم تا واقع بين باشم، من جواب ها را ميگفتم و با محاسبه درصدهام غير از قبولي مرحله هاي تيزهوشان بايد كنكور هم زير هزار ميشدم.اما همه اينها اوني نشد كه خانواده و معلما انتظار داشتن.
حالا كه ٢٨ ساله شدم خودم فهميدم يه دختر هايپر اكتيو كه قدرت نشستن نداره احتياج به معلم خصوصي بيشتر نداشت، احتياج به كسي داشت كه بهش ياد بده سه تا چهار ساعت بشينه و تمركز كنه!! من مشكل انرژي داشتم.
بگذريم ، شيما همون سال وارد مدرسه تيزهوشان شد و من روانه مدارس ديگه شهر كه البته خوب هم بودند. شايد رشد اجتماعيم به مراتب بيشتر از درسيم بود.
حالا شيما خانم دكتر شده، فرزند يكي از دكترهاي محبوب شهر و همسر دكتر. دكتر اندر دكتر.
همه اين سال ها روابط را نه مثل بقيه ولي كماكان نگه داشتيم تا ديشب .قبل رفتن فكر كردم گلناز بهترين اتفاق اون شبه كه در لحاظ آخر تصميم گرفته بياد.عروس و داماد وارد شدن از دور ديدم به همه سلام ميكنن و خوش آمد ميگن، عروسي ها هم يكنواخت و مسخره شدن.يعني با خودم فكر ميكنم اينها همه با اين دب دبه و كب كبه، با اين تحصيلات عالي و اسم و شهرت چرا هيچ كس يه عروسي متفاوت نميگيره، چرا ساختار شكني وجود نداره! مثلا يكي بياد كه يه كار نو بكنه، اين جوري تو اين فضاي چشم و هم چشمي عروسي ها ميشن كارزار رقابتي ايده! خودش به راحتي ميتونه ايده يك استارت تاپ هم بشه! بگذريم، عروس داماد دور زدن و تو دلم گفتم خب منم از دور يه سلام مثل بقيه ميكنم بعدش ميرم بغلش ميكنم و تبريك ميگم! دروغ چرا نگاه اول كه ديدمش منقلب شدم! نميدونم چرا، مثلا گلنازم كه دفعه اول تو لباس عروس ديدم بغضم گرفت ولي خوب فكر نميكردم به شيما هم اين حس را پيدا كنم.ميز بعد ما بوديم ، با دوربين پشت سرش ، به من كه رسيد دست گلش را داد به همسرش، جيغ كشيد ومنو بغل كرد! يعني همين طور كه نور و دوربين رو به ما بود نميدونستم دقيقا چه عكس العملي بايد نشون بدم، در واقع خيلي جا خوردم، خيليا! جلو جمعيت كلي بغل و بوسم كرد، بين اون سيصد و اندي نفر عروس فقط يكي را بغل كرده بود، حالا همه فكر ميكردن مثلا من كسيم! يا ادم خاصيم! دورو بريا تازه شروع كردن به سلام كردن، يه عده هم از ته باغ منو نگاه ميكردن ، لباشون تكون ميخورد ولي نميشنيدم چي ميگن! 
حالا كلا حس ميكردم يه سري نگاه سنگين دورم بودن، گلناز رسيد، يه حس خاصي بود، تا حالا با گلناز اينجوري عروسي نرفته بوديم، يعني يا خودمون ميزبان بوديم يا ساق دوش بوديم.با خودم فكر كردم به به كلي حال ميكنيم.موقع شام شد، گلي از من جدا شد، سر ميز شام يه دور زدم ، يه ميز هيجان انگيز از انواع فينگر فودا ديدم، از برنجاها فاصله گرفتم و چندين مدل فينگر فود برداشتم، دوست داشتم فقط زودتر به گلي برسم بگم كلي فينگر فودايي هست كه تو دوست داري، خرامان خرامان بشقاب به دست سمت ميز رفتم كه يهو نفهميدم چي شد كه ديدم نقش زمينم! پشقابم برگشته ، زانوهاي زخمي و صورتم سسي!
حالا دِ بيا مهمون بغل شده عروس گند زده بود، اونم به چه وعضي.مادر داماد كه تمام مدت حس مادر بدجنسارو بهم ميداد، چون مثل عروس لباس سفيد پوشيده بود - همه جاي دنيا عروس تك فرديه كه لباس سفيد بلند تو عروسي ميپوشه و هر كي اين كاره بكنه واقعا يا خره يا معاشرت نكرده يا دهاتيه - دويد سمتم گفت خوبيد؟ گفتم بله! اما از درد نفسم شماره بود.جفت زانوهام ميسوخت و از يكي هم خون سرازير شد. 
از همه اينا بگذريم جوراب مورد علاقم هم پاره شد. اخرم ولي همين يكي از سه مورد بالا به دادم رسيد تا مامانم و گلناز سمتم آمدند! تمام باقي شب يه تيكه يخ رو زانوم بود و كلي دوباره توجه احمقانه جلب كرده بود!
حالا رو تختاي شانديز نشستيم و زانو چپم هنوز باد كرده و ميسوزه و مامانم قربون صدقم ميكنه كه مادر چشت زدن!
يه چيزي تو مايه هاي مادر سوسكه كه ميگه قربون دست و پاهاي بلوريت برم!

سفرنامه طوري- قسمت چهاردهم

lunedì 22 agosto 2016

از خستگي چشمام ميسوزه و همين طور كه تايپ ميكنم چشم چپم نيمه بازه
خواستم تا ميرسم عزم خواب كنم، همه صبح تا ظهر را افتاب گرفتم، ناهار خوردم بعدش عازم آرايشگاه شدم،برگشتم، لباس پوشيدم، دنبال دلارام رفتم و رهسپار دورهمي شديم
احسنت به اين دوستا و انسان هاي شريف كه امشب گفتيم غايت خواستمون اينه كه همون اكيپ دوباره جايي از دنيا جمع بشه
حالا بين اروپا و استراليا و كانادا پخشيم
خيلي خنديديم، خيلي خوش گذشت،بحث هاي مغز دار كرديم
همون فضايي كه براي من يك جمع دوستي را تكميل ميكنه
از فمينيست و مردستيزي تا تفاوت نگاه مردا و زنها
اما همه اينها را گفتم كه بگم امشب را ميخوام به همين تاريخ ثبت كنم
يعني ارزو كردم، ارزو ميكنم كه چهار سال ديگه شبي مثل امشب برسه و حالي كه امشب داشتم را به حال و هوا و حس اين چند وقت اخيرم داشته باشم
واي چقدر خوشحالم
حسي از موفقيت دارم
اون حس اون روز تو كاليفورنيا كجا و الان كجا! كاشكي هرجا ببينيم داريم ميبازيم يه دو پله بالا بريم و از يه نگاه كلي تر خودمون و اطرافمون را ببينيم
برم بخوابم صبح بايد غذا بگيرم برم طرقبه براي مهموني مامانم
عصر دوباره ارايشگاه و مهموني نسيم
خسته ترينم
سفرنامه طوري- قسمت سيزدهم

domenica 21 agosto 2016

به نظرم هپينش يعني دقيقا همين نسيم ملايم و دلنوازيه كه از اين پنجره مياد
يعني همين صداي كولر طبقه پايين
همين تشك كه مانند نداره!
هپينس يعني همين حال الان من كه از خستگي روز ولو شده اما دقيقا همين حسه كه نميزاره قبل نوشتن بخوابم
هپينس يعني حال اين روزاي من كه شبيه خودمه ،يا دائم در حال رقصه يا اجرا شو براي مامان بابا
اين روزا بيشتر از هر سفر ديگه اي با مامانم بودم، روزها تا عصر با خانواده ام و شب ها با دوستان.
امشب به شوخي و به تنوع ، لحظه خوابيدن جام را با مامانم عوض كردم تا بالاخره باور كنن كه اتاق من خيلي گرمه و اشكال فقط از من نيست! اين نقطه از خونه هميشه هواي دلپذير تري داره، براي همين صبح بابام بلند ميشه و سوپرايز ميشه.بجاش من كلي بغل و بوسش ميكنم،همه گوشتاشو و همه اون شوخي هايي كه با من ميكرد را با خودش ميكنم. اين روزا هر روز كه مياد خونه ميگم سلام حسين جانم، خسته نباشي، دهنت را باز كن ببينم چند تا دندون در آوردي؟ و هي از سر و كولش بالا ميرم و حرفايي كه بچه بودم بهم ميزد را تحويل خودش ميدم.
پريروز كه آمد خونه من سوپرايزش كردم ؛ كمدش را مرتب كرده بودم، هرچي لازم نبود را دور ريختم و وسايلش را بر حسب نيازش جلو دستش گذاشتم، خيلي خوشحال شد. چند بار گفت بابا جون دستت درد نكنه.
من همه را توصيه به نظم ميكنم، دكتر هلاكويي هم ميگه خوشبختي از نظم مياد، شما هرچقدر اطرافتون منظم تر باشه از سلامتي فكري بيشتر و راندمان بهتري برخوداريد.من تا اطرافم مرتب و تميز نباشه كاري نميتونم بكنم،ذهنم قفل ميشه.
برعكسش هرچقدر اطراف شما شلوغ تر باشه ذهن آشفته تري داريد
به قول مامانم من كوزت خوبيم، خوب كار ميكنم، مامان بابام از خونه تا طرقبه و موسسه به اندازه چهار تا زندگي از صفر تا صد وسيله دارن، مرتب كردن اينا هرچند وقت يكبار واجبه و كار يك نفر نيست.اين روزا پا به پاي مامانم كمدارو وارسي كرديم و چه چيزاو خاطره ها كه مرور كرديم و عكس ميگرفتم و يا به نصير و فاميل فرستادم يا تو فيس بوك گذاشتم.
امشب باز شام بيرون بوديم، ليست تلفن هاي دريافتي و زده شده اسم تك تك كسايي است كه دلم را شاد ميكنن.
اخه اين همه خوبي يك جا ممكنه؟
مثلا امروز همينطور كه با ماندانا تو ماشين بودم زنگ زدم گلناز و آدرس بيسكويت را گرفتم ، اين در حالي بود كه پيام ميخواست به ما جوين شه وعلي هم رسيده بود ايران ، ميگفت برنامه بزاريم.
دلارام براي فردا شب رو واتس آپ پيام ميداد و مهرناز زد خانم پس كي نوبت ما ميشه؟!
اخه اين همه خوبي يك جا ممكنه؟

سفرنامه طوري- قسمت دوازدهم

venerdì 19 agosto 2016

همه را برق ميگيره ما را....! واقعا يه عده زاده شدن كه عوض نشن، كه از اشتباهاتشون درس نگيرن، كه همون رو روال سابق برن جلو! چند وقته روشم را عوض كردم، من فرصت براي از دست دادن ندارم، به هر كسي خيلي كمتر فرصت ميدم، ما همه احتياج داريم يه سري ادم محدود اما با كيفيت دورمون باشن.خوشبختانه من ادمهاي خوبي دورم هستن لازم نيست اجازه بدم به كسايي افكار را بهم بريزن  يا با كارا و حرفاي بيهودشون زمانم را بگيرن.
امروز چند بار به حرف امين فكر كردم كه بعضي وقتا ادما يه كاراي ميكنن كه دير يا زود ميفهمن غلطه اما باز ادامش ميدن تا كاراي قبليشون را بپوشونن اما هر روز بيشتر فرو ميرن و خراب تر ميكنن.
فكر ميكنم معذرت خواهي، اينكه يه جايي وايسي و بگي اشتباه كردم يا مسير رفته را برگردي جرئت ميخواد كه همه ندارن، اينقدر ندارن كه باورشون ميشه مسير درسته در حالي كه ميدونن هميشه يه جاي كار ميلنگه!
چرا وقتي يه چيزي را ميخوايم و بهش نميرسيم يا واقعا خوشحال نيستيم چرا از خودمون شروع نميكنيم؟؟! چرا اين انگشت اشاره همش سمت ديگرانه؟!
فاصله بين دوتا هواگيريم! يعني خوبيش اينه اين دفعه يه زماني هست كه توقف كني تا برنامه بعدي... اين هفته خيلي پره، ديروز با شيوا رفتيم آفتاب گرفتيم، كنار هم خوش گذرونديم، شب هم باغ و امروز ناهار هم با في في هاي مامانم شانديز و شيشليك.
همش خيلي خوبه، خيلي حس زندگي ميده اما اين وسطا من همش تو فكر ميرم!
مردم در بهترين حالت كم هدفند، دوست ندارم از بي استفاده كنم.
تجمل ركن اصلي هر خونه و خانواده اي شده، كاراي هجو و چشم و هم چشمي.
من هم كاراي مرتب و شيك را دوست دارم اما گل آرايي، ريخت و پاش با جيب خالي شاخصه فقر فرهنگيه.
گل به تنهايي عنصر پر خرج و نشانه لاكجري بودنه چرا بايد يه مراسم عروسي فقط دويست ميليون هزينه گلاش باشه در حالي كه مشكلات و موانع مالي سر راهه؟
مردم درجه وقاحتشون ارتفا پيدا كرده، منش دخترهاي هفتاد و هشتاد خيلي با دوره ما فرق داره، مسائل جنسي و نگاه به رابطه وارد يه چارچوبي شده كه حتي در خود ايتاليا هم به اين مرحله نرسيده.
نميدونم ... اين سفر خيلي خوب بود و هست، علاوه بر استراحت ، زمان بيشتري را با مامان بابام صرف كردم و فرصتي است كه دائم فكر كنم و براي بعد بازگشت برنامه ها را بچينم.
پيشنهاد هاي جديدي داريم و پشت هر جلسه افكار جديدي به ذهنم ميرسه، فكر ميكنم برسم پرتوان شروع كنم.
حتي فكر كردم شايد اين اخرين سفرم به ايران بشه اما...نه
يعني هم هنوز اينجا خيلي كارها ميتونم انجام بدم و هم هنوز با همه كاستي ها اينجا وطن است و از ريشه جدا شدن بد و سخته!
در مقابل همه خسران ها ارزو ميكنم كه بتونم روزي كارهاي بزرگي انجام بدم كه قدمي هرچند كوچك براي وطن و هم وطنانم بردارم.

سفرنامه طوري- قسمت يازدهم

mercoledì 17 agosto 2016

يه حس خاصي دارم ، متفاوت و خوب.
يه خوشحالي كه تو دلم وول وول ميكنه! ميدونم از چيه اما نميخوام بگم نه اينكه نخوام تو خاطراتم ثبتش كنم بخاطره اينه كه نميدونم چقدر ميمونه! فقط يه فكره! ولي يه دل سبكي دارم، بي دغدغه و لحظه را زندگي كردن!
همه امروز را اول از پشت فرمون و تا الان تو خونه را رقصيدم و انرژي سوزوندم.
امروز من و علا و دلارام بيرون بوديم. وقتي علا از خاطرات گذشته گفت، امروزم با ديروزم چقدر فرق داشت.
چقدر جايي كه ايستادم را با اعتماد به نفس تمام دوست دارم و جايگزين همه دوران قبل از كنكور و چالش هاي اون موقع است.
خوب و خوشحالم، پر از انرژي و افكار مثبت

سفرنامه طوري- قسمت دهم

lunedì 15 agosto 2016

از طرقبه به سمت مشهد! كمي خسته ولي خوب.
نگار و اين رفقايش! اين روزها به رفيق بازي ميگذره.
ديشب خيلي خوب بود يعني بعد مدت ها ذهنم آزاد شد و فكر كردم دلم يه فضاي جديد ميخواد!
تابستون امسال من را خيلي زياد ياد چهار سال پيش ميندازه، فاصله بين ليسانس و فوق ليسانس وقتي هنوز ايده روشني از چند ماه آيندم نداشتم و نميدونستم راهي ميلان و تورينو يا هيچكدوم!
تنها دغدغه اون سالم عروسي گلناز و كلاس عكاسي بود .
امسال هم همينم، ذهنم كمي مه آلود و افكارم كمي مخدوش.
حتى به لحاظ فيزيكي هم برگشتم به اون سال، چاقي كه نه! تو پري كه بعد از اون سفر آمريكا شدم را هرگز تا تابستون امسال تجربه نكردم .
شايد اين جور بهتر هم هست.
امشب دلارام و خانواده اش مهمان ما بودند، جو صميمي و گرم مثل هميشه.
فكر ميكنم من با خانواده ام و دوستانم سرمايه هاي بي جايگزيني را دارم.

سفرنامه طوري - قسمت نهم

sabato 13 agosto 2016

امروز خيلي پر انرژي بودم ، مثل اون روزايي كه خيلي كار دارم و سراسر اميدم.
از خواب كه بيدار شدم چند تا تلفن زدم و روز شماري ميكنم كه تعطيلات ايتاليا رد بشه و ما استارت بزنيم
اما باقيش را همه با مامانم بودم
كارايي  كرديم كه مدت ها بود قولش را داده بودم
از وارسي لباس هاي قديمي تا خوش گذروني دو نفره و الحق هم خوش گذشت
مادرم دل جوان و سرزنده اي دارد
همه روز را حرف زديم، بي نهايت خنديدم و كار كرديم
امشب كه صبح هم بايد زود بيدار شم با اين همه آدرنالين چطور سحر ميشود؟

سفر نامه طوري - قسمت هشتم

venerdì 12 agosto 2016

اون روز صبح من و شيرا قصد صبحونه كرديم.قرار شد بياد دنبالم و يه جاي با حس بريم.
همه كسايي كه سالهاست من را ميشناسن ميدونن بعد از گلناز سريع اسم شيوا مياد.
شيوا را از اول دبيرستان ميشناسم.رفيق روزهاي اول نوجواني و شيطوني.دست خودم نيست اصلا به آدماي خوشگل بيشتر كشش دارم، وقتي يكي قيافش خوبه يه چراغش روشن ميشه و من ناخود آگاه حس ميكنم راحتر ميتونم باهاش دوستي كنم.شايد دليل اينكه تمام دوستاي من خوشگلن همينن.بعضيا هم ذات خرابشون تو چهرشون نمايانه! اونا كه ديگه بايد حسابي ازشون دوري كرد. شيوا هم زيبا بود و هست و ما همون اول ستارمون بهم گره خورد، معلوم بود خط و فكرمون يك جهته ولي عكس من از همون اول خانم منش بود. هميشه هم بخاطر سرما پا درد بود، من بهشون ميگفتم خانم جان!
الانم دختر ايده آل هر مامان و بابا سنتيه! آخرش هم همين شد تو بيست چهار پنج سالگي ازدواج كرد البته خوشبختانه با دوست پسرش و الانم صبح به صبح به مامانش سر ميزنه، واسه شوهرش دلبري ميكنه و آش ميپزه! غلط نكنم همين روزا ها به اوق اوق ميافته!
دارم كتاب سنگي بر گوري جلال آل احمد را اين روزا ميخوانم.داستان سر اينه كه اون و سيمين -يعني سيمين دانشور- هيچ وقت بچه دار نشدن! اما تهش يكي آل احمد ه و ديگري دانشور.
تو اين كتاب بي پرده و با يك قلم خاصي اوضاع را به رشته تحرير در آورده.هر جا هم لازم بوده براي تشريح احساساتاش از الفاظ ركيك هم استفاده كرده.با خودم گفتم اون كه آل احمده راحته ،چرا من يه جاهايي جلو خودم را ميگيرم؟
آخه احمق ، احمقِ ديگه! ميخواي شاخ و دم داشته باشه؟؟!
يه جاهايي كه تو فيس بوك چرخ ميزنم چشم به بعضيا كه ميافته اسمش را نميخونم ذهنم ناخودآگاه ميگه عن خانم! يا اون بي حرمته!
يا اون پسره متقلب ِيا اون دو رو ِ يا اون ادعاهه يا اون خوش تيپه، خوشگله، درست حسابيه ...
همه ميگن، مطمئنم همه دربرخورد با آدما يه حسي دارن كه ناخودآگاه تو ذهنشون تداعي ميشه.
منم سعي كردم ديگه بازتر با اين قضيه برخورد كنم.خوب اگه از نظر من اون يارو احمق ِ ،هس ديگه! يا داره ادا در مياره كه كم نياره ، همينه ديگه، غير از اينه؟
هر كسي را بهر چيزي ساختن، شما بره اينكه به چشم يه عده بياي شروع كني كارهاي اونارو بكني مثلا موفقي!؟ يا مثلا ميخواي بگي ما خط فكريمون مشتركه؟
مثال ميزنم، من از يكي خوشم بياد كه مجسمه سازي ميكني اما من تو عمرم فقط ماكت ساختم.حالا بره اينكه به چشم بيام شروع كنم به مجسمه ساختن.كج و موج.بي سر و ته
زير مجسمه هاي اونم دست و هورا بكشم كه بگم حاليمه تا اونم برام دست و هورا بكشه.
حالا شما به من بگين جز احمق من چي ديگه ميتونم بگم!؟
بگذريم ، همه اينارو گفتم كه بگم ميخوام راحتر باشم.
بعد صبحونه شيوا آمد خونمون و يكم با مامانم حرف زديم.
بعد از ظهر با بابا و مامانم راهي طرقبه شديم.
با همون سنت هميشه ، شام از بيرون و توقف هاي بين راه كه مسير بيست دقيقه اي را تبديل به دو ساعته كرد.يك ماشين پر از مواد غذايي.
آخرين مرحله گفتم بابا بسه ديگه، اينا اسرافه، همين ها را بخوريم بسه.
گفت نون بازومونه،فردا مهمون داريم ، دور هم ميخوريم و كيف ميكنيم.
رسيديم ويلا، هر موقع از سال كه بياي اينجا صداي رودخونه و سردي هوا غالبه اما بايد اعتراف كنم اين چند سال اخير هيچوقت مثل اون سالهاي اول سرد نميشه.
يادمه حتي تو حياط هم نميشد نشست، شايد هم من كوچيك بودم و وسعت دنيام فرق ميكرد.
با همه اينها شب را تو خونه و با پتو خوابيديم و صبح اينجا پر شد از بچه!
حسين علاقه عجيبي، خيلي عجيبي به بچه ها داره.از حوصله من گاها خارج ميشه.پا به پا با اينا بازي كرد، ميوه پوست كند و تو آب رفت.
وقتي بچه ها را قربون قربون ميكنه دوست دارم نگاه كنم، انگار بچگيم را در مقابلم ميبينم.
اما دروغ چرا بارها پرسيدم با منم دقيقا از اين كارا ميكردين؟!؟
دو تا اين بچه ها خودي نبودن، يعني از ديد من اما از ديد حسين پدر و مادرشون دختر و پسراي مامان بابام شدن.
آقا مهدي رفتگر شهرداري بوده كه هر موقع جلو محل كار بابام بوده، بابام پولي بهش ميداده كه اونجا را بهتر تميز كنه، بعدها كار به شيشه هاي اونجا رسيده و كم كم كمك در امور طرقبه تا امروز كه اساسا همكار شده ، با يك ماشين براي خودش و خريد گل و گياه و ...
خانمش هم ور دست مامانم شده.او متولد ٦٨ هست و آقا مهديس!متولد ٦٣، اصلا همين شده كه درغياب ما حسين حس پدري به اينها داره.
صاحب دو فرزندن ، اگه روزي بابام بچه هاي منو و نصير را مثل بچهاي اينها بالا پايين كنه واقعا خرسندم.
اما خنده دار ترين قسمت اين قضيه چهره آقا مهديس! يادمه روز اول كه ديدمش پرسيدم مامان اين سيروان خسرويه؟ اين كيه؟
مامانم خنديد گفت بنده خدا كارگر شهرداريه!
گفتم اين با همين شكل يه دست كت شلوار بپوشه كه ميتونه تو مدلينگ كار كنه!
از اون موقع  ديگه همه همونامون به خوش تيپي و خوشگلي ميشناسنش.
هيچ عيبي تو صورت اين بشر نيست، امروز به دختر عمم گفتم
يكي ندونه فكر ميكنه مهموني بالماسكه ست ، اينم در نقش كارگر آمده، لباساشم از دربون خونشون گرفته اما بنزش دم در پاركه!
والا به خدا
حالا همه رفتن، من نشستم رو تاب، حياط تاريكه.فقط نور رنگي هاي دور استخر روشنن
مامانم صدا ميكنه بيا بالا كارت دارم
اين وسط بازو منو هم يه پشه كه نه يه شغال دريده!
يه چيزي يادم رفت بگم يعني سوال شده برام،
سيمين و جلال اگه بچه داشتن خوشبخت بودن يا حالا كه به سبب همين قلم معروف و زبانزدن؟
يا شهريار -شاعر- بهتر شد كه به عشقش نرسيد و اين همه شعر در وصف معشوقش - پري - نوشت و ادبيات را تكون داد يا همون اول بهم ميرسيدن و با هم زندگي ميكردن؟
يا همين عادله خواننده ، خوب شد دوست پسرش رفت با يه دختر ديگه و اون را تبديل به  يكي از ثروتمندترين زناي دنيا كرد و صداش كشف شد و خاطره ها آفريد يا بهتر اين بود كه بهم ميرسيدن و باهم ازدواج ميكردن؟

جدي ميگم، به اين قضيه فكر ميكنم.
بعدا من باب "هر" ميخوام يه مطلب بنويسم
الان برم كه مامانم باز داره صدا ميكنه

سفرنامه طوري - قسمت هفتم

martedì 9 agosto 2016

از در وارد شدم با همون اعتماد به نفس هميشگي
 گفتم :طبقه پنجم!
يك نگاه سوال برانگيز من را كرد و سريع پشتش گفتم منزل آقاي دكتر مهاجري
رسپشن گفت ببخشيد شما؟!
فكر كردم چون صداي پيانو تو لابي مياد صدام را نشنيده!
گفتم ميرم منزل اقاي دكتر مهاجري!!
گفت: شما؟!
به حالت طلب كارانه اي گفتم من نگارم دوست خانومشون
گفت :بفرماييد
اما وقتي گفت بفرماييد كه من حداقل چند متري از ميزش فاصله گرفته بودم
سوار آسانسور شدم و همينطور كه حس حق به جانب داشتم فكر كردم چرا مثلا من را نبايد بشناسه!؟ من نگار دوست صميمي گلنازما!!!
اما بلافاصله به خودم جواب دادم چرا بايد بشناسه ؟مگه چند بار منو ديده؟ بيشتر نبودم غالب بوده كه بودنم!
دكمه مانيتور را زدم!طبقه پنج، تو آينه دستي به موهام كشيدم و شالم كه از سرم افتاده بود روي شونه هام تكون ندادم ، همون جوري خوب بود!
اين از خصوصيات برج هاى مسكونيه كه از لابي تا اتاق خوابت ، كلا ملك شخصيت حساب ميشه و با واقعيت بيرون كاملا در تضاده!

در كه باز شد، من و گلناز پر شديم از بغل و بوسه و گلناز با همان اخلاق مثبت ، با همان تعريفها و تمجيدهاى هميشگى!
خانه اى گرم به وسعت دل مهربانش.
از طاق در تا لحظه خداحافظي يك نفس حرف زدم و تعريف كردم. اصلا انگار عهد نانوشته است كه به وقت ديدار حتى باز پخش اتفاقات تلفني هم تكرار شود. از سير تا پياز، و به و ، مو به مو، نكته به نكته ،با ربط و بي ربط همه اش را با عكس و فيلم و فيس بوك و اينستاگرام تعريف كردم و تعريف كرد!
گلناز برايم اتفاقي بي تكرار است و جايگزيني نداشته و ندارد.همه اش با هم ،ايده آل ترين و بهترين رفيقم بوده و است.
ناهار خورديم، چقدر خاطرات مرور كرديم ، چقدر وقايع بهم وصل كرديم و باز حرف زديم و خسته نشديم.
برايم درست مصداق بارز همان مثلي است كه در كنارش چايت سرد ميشود و دلت گرم.
كم كم بيست و دو سال است كه همين است.
بعداز ظهر مهرناز به ما پيوست و تا نشست پرسيد چه خبر؟
بي پرده ترين و روراست ترين عواطف و احساساتم را اين دو نفر ميدانند، بعد كه گفتم درست مثل همه دفعه ها ،چهره شان دگرگون شد!
حق با آنهاست.
اصلا نميشود تنها كه ميشويم از گذشتمان حرف ميزنيم از اين سيب زندگى كه چقدر چرخ ميخورد ، از روابط احساساتمان، يارانمان اين روزها كجا هستند و ما كجا هستيم!
امروز به اين باور رسيدم كه بعضي روابط و احساسات هرگز نميميرند بلكه زير تلي از خاكستر روشن ميمانند و گهگاهي، به وقتش، به تلنگري ،اتفاقي ، دوباره آتش ميگيرند و آن روزهايت را پر دود ميكنند تا چند روزي و باز فروكش ميكنند و اين داستان ادامه دارد.
هر جا كه باشي، هر كس كه باشد گاهي دلت نه ،تكه اي از وجودت باقي ميمانند.
 عجب واقعيت تلخ و جدايي ناپذيري است.
داستان هاي متفاوتي ديدم، نه سن و سال ميشناسد ،نه رعايت و حرمت!
مهرناز از پيش ما رفت و از گلناز دل نكندم، قرارمان براي يك صبح بود،اما تا شب به درازا كشيد.مادرم مرا ميشناسد به گلناز رسيدنم دست خودم است و آمدنم دست هيچ كس. پيغام زد تا هر موقع ميخواهي با گلناز باش!
راهي هتل هما شديم و كنار فواره ها شام خورديم و باز حرف زديم و حرف.
گلناز گويي پزشك خانواده من است، همان پزشكي كه زير و زبر تمام اين سال ها را ميداند، تمام بيماري ها ، ترس ها، قوت ها.
حرف كه ميزند بهتر از خودم شجره نامه ام را زير و رو ميكند، نسخه كه ميپيچد بهتر از هر متخصصي ميداند چه چيز بر من سازگار تر و مسكن جانم است.
بعضا فكر ميكنم مرا بهتر از من ميشناسد و از هر غير به من مسير و خط بهتري ميدهد
گاه به گاه
زود به زود نيازش دارم

سفرنامه طوري- قسمت ششم

domenica 7 agosto 2016

رسيدم خونه! البته تا مفهوم خونه چي باشه؟
خونه اونجاس كه خانوادت باشن يا كارت يا دلت؟ اين يه جور محكوميته كه اين سه تا، سه جاي مختلفن!
در حالي كه ايتاليا خونه و زندگي منه اينجا هم خونمه! چون مامان بابام هستن و هر موقع ميام جوري رفتار ميكنن كه انگار هيچ وقت غايب نبودم، چون اتاقم با همه متعلقاتش هست، بخشي از لباسام، وسايل بچگيم،بخشي از دوستام تو اين شهرن.
مامانم از هميشه قرطي تره، هر دفعه هم كه به اون ور آبها سفر داره، لباسا و كرما و وسايلش ديدني ميشن.من شاه ميشم يعني رو تخت جلو كمد دراز ميكشم و اون همش را بهم نشون ميده.اون كمد از لباس و كفش و كيف داره منفجر ميشه، هميشه ميگم من دو تا خواهر و برادر دارم بنام بصير و نگين كه پشت كمدا به دنيا آمدن، زاد و ولد كردن اما شما خبر ندارين!
اين دفعه كمد منم بي نصيب نمونده، پيرهن هاي نو كه هركدومشون براي من يه دنيا شادين،اما يه طرف دلم از اين همه وسيله حس بد داره، يه كسايي هستن كه هيچكدوم اينا رو ندارن براي همين از ديروز همه كشوها و كمدام را از لباسايي كه نميخوام ، بعضياشونم نو نو اند، خالي كردم تا برسه به دست يكي كه مثل من از داشتنشون پر از شادي بشه.
حسين ولي پا درده، ديابتش تا دستهاشم نفوذ كرذه.از اينكه درد ميكشم غصه ميخورم. اما خونه كه مياد هنوزم يا سرش تو نوشتنه يا خواندن يا گوش دادن.تكنولوژي فرزند اول اين خونه بوده.يه روزي ميتونم از همه وسايلي كه از جوونياش تا امروز خريده موزه بزنم.
دائم تو سر و و كولشونم ، ديروز حسين را بغل كردم گفتم تو هم فكر ميكني من لوسم؟
گفت نه
گفتم ولي خيليا فكر ميكنن تو منو لوس كردي
گفت نه بهشون بگو من از اول مستقل بودم، بابام منو مستقل بار آورده
مامانمم از صبح رفت كلاس مثنوي،ولي من بهش ميگم به بهانه في في بازي!
از طبقه پايين مثل هميشه بوهاي مسخ كننده مياد، تركيبي از غذاهاي خوشمزه و گل!
از امشب بچه ها را ميبينم!

سفرنامه طوري- قسمت پنجم

sabato 6 agosto 2016

الان ماكان زنگ زد گفت كه من يك نويسنده خيلي خوب ميشم! شايد داستان نويس، روايت پرداز، مقاله نويس، تحليل گر يا هر چي اما ازش از يك نوع استعداد ياد كرد كه گفت نبايد اسراف شه!
قبلتر در گروه گفته بود كه نگار نويسندس و بچه ها به من گفتن!
واقعيتش اين است كه خودم اينقدر ها هم خودم را باور ندارم، بعضا فكر ميكنم چرت و پرت نوشتم كه كسي نبايد بخواندش اما اگر روزي، جايي به ثمر نشست بايد بگويم، تورينو، اتفاقاتش، كلاس كتاب خواني و ماكان دلايل انگيزه شده اند!
فرودگاه مهرآباد به سمت مشهد با حداقل يك ساعت تاخير.
گاهي فكر ميكنم چقدر زمان لازمه كه ما بعضي فرهنگ ها را ياد بگيريم؟ همين تاخير نكردن، جا نزدن تو صف، هول ندادن، رعايت فاصله مجاز، دخالت نكردن تو زندگي مردم، سوال هاي بي خود نكردن، نظر بي جا ندادن، حد دونستن و ...
ديروز بهمون خيلي خوش گذشت، لوكا همون اتفاق خوبيه كه ميگي اگه فلان كار را بكنم ، احتمالا فلان اتفاق خوب ميافته! ديروز غير از كار و ايتاتوس و پروژه و قرارهاي بعديمون كلي گفتيم و خنديديم! گرما تهران اينجوري قابل تحمل بود. بعد از ظهر كه ازش خداحافظي ميكرديم گفت شام را دوباره با هم باشيم و اگر نبوديم ايتاليا منتظرتونم. اما بايد ميرفتيم.
حس كردم نرفته دلم براش تنگ شده، رسيدم خونه ،تو فاصله اي كه چمدون را جمع كنم و برم سمت ماندانا بهش مسيج زدم!
گفتم نرفته دلتنگتيم، همين كه داري ميري وگرنه امشب چيز خورت ميكرديم. با يه عالم خنده و اموشن زبون!
جواب داد هرجا هستين ميام! اما بلافاصله بعدش گفت شوخي كردم ،همين كه فكرم بودين كافيه، تا به زودي!
با چمدان و وسايل راهي خونه ماندانا شدم، مريم هم قرار شد به ما جوين بشه،بعد سه سال بي ديداري!
هنوز همون شخصيت جذاب و متفاوت.
زيبا و دوست داشتني.
امين هم رسيد و گفتيم و در كنار هم لذت برديم.
امروز عازم مشهدم، از صبح دلم آنجاس، تلفنم پر از تماس و پيام شده.
اين يك ساعت تاخير شايد شورش را بيشتر كند.

سفرنامه طوري-قسمت چهارم

venerdì 5 agosto 2016

تو لابي هتل آزادي نشستم منتظر لوكا و امين، يك ربعي زود رسيدم اما فرصت خوبيه كه از فضاي گرم بيرون ، پناه اورد به اين فضاي داخلي. امروز به جاي آژانس ترجيح دادم كه با تاكسي بيام، به لحاظ قيمتي يك نهم اما به لحاظ تجربه ،حس و حال ديگه اي داشت.
لابي هتل جاي ادم هاي جور واجوره اما تا دلت بخواد ايتاليايي ميبيني! اخه اينا چقدر خوش تيپن!
ديروز بهمون خوش گذشت، من تا ساعت ٢ خونه بودم كه مامانم را تا فرودگاه همراهي كنم، فردا يك هفتس كه ايرانم اما هنوز نه بابام را ديدم نه مشهد و دوستامو.اينجاس كه ميفهمي بزرگ كه ميشي چقدر اولويت هاي زندگيت عوض ميشن.هيچ موقع فكر نميكردم كه من اينقدر دلم بخواد كار كنم يا براي كارام بدو بدو و تلاش كنم.يادمه رم كه بودم نونزيا ٢٧ سالش بود و كار ميكرد و هميشه به انجلا ميگفتم من هيچ موقع دلم نميخواد كار كنم! 
مامانم كه رفت امدم هتل آزادي، با امين و لوكا رفتيم نمايشگاه و غير از بازديد از نمايشگاه كل ياد خاطرات و نوستاژي چند ماه پيش كرديم، همه چي مثل سابق بود جز ما كه الان غير از همكار خيلي دوست بوديم، خيلي! ساعت ها كنار هم ميگيم و ميخنديم و گذر زمان حس نميشه.
بعدش ماندانا به ما جوين شد و چهار نفري رفتيم دركه.البته قبلش حسابي چك و چونه زديم چون ته ذهن لوكا باور داره كه اگه چيزي غير از غذا ايتاليايي بخوره ممكنه حالش بد شه.
هرچي هرچي هم نميخوره، مثلا سبزيجات اصلا.ما هم انواع كباب ها و پيش غذاهاي ايراني را سفارش داديم.زير آبشار با رفتار مادبانه و سرو درست غذا براي هممون شب خوب و خاطره انگيزي شد.
الان لوكا و راننده رسيدن، منتظر امينيم.اول پاسداران قرار داريم ، بعد فرمانيه و بعد هم ناهار كه تهديد كرده اين دفعه مهمون اونيم.

سفرنامه طوري- قسمت سوم

martedì 2 agosto 2016

من از اين في في بازي ها و تجملات و كاراي دست و پا گير كه از تهش هيچي هم در نمياد پناه ميارم به نوشتم.
مثل الان كه تو اين مانتو "شيك" (به قول مامانم) دارم از گرما ميميرم دارم  اين پا اون پا ميكنم زودتر برسيم به مقصد شايد راحت شم.
البته ميدونم برسم باز درگير رسم و رسوم و احوال پرسي و تعارفات بي خودم اما مامانِ من ديگه ! عشقش روابط و مهمون بازي و انجمن و نشست و برخواست و همايش و ...
اما صبرم كم شده، يعني فكر ميكنم نه تنها خارج زندگي كردن كه تنها زندگي كردن ادم را از شلوغي روابط خسته ميكنه.
هميشه از دور سفارش ميكنم تو را خدا من ميام تا يه هفته به كسي نگين نگار آمده، اما نيمده باز يه جايي ام!
يه وقتايي به مامانم ميگم وسطش يه هوا گيري بزار! مثلا يه نصف روز را شل باشيم، واسه خودمون.اما نميشه
هميشه بدو بدو
البته ته قلبم از اينكه سرزندس و دائم در تكاپو و به خود رسيدنِ خوشحالم.
ديروز قرار شد من و حسين و امين بريم بازار،
قرار شد به جاي تكيلا و سالسيچا بريم سلطاني و دوغ .
امين به ما نرسيد، پروازش از ميلان با تاخير حركت كرد و پرواز ايران را از دست داد.
اما منو حسين رفتيم.اول رفتيم موزه بعد رفتيم كافه موزه نشستيم و بعد هم بازار.
بخش فرش فروشا عالي بود، بعدش رفتيم كباب خورديم و باز دوباره بازار گردي! 
ساعت ٢:٣٠ كه كارمون تموم شد، حامد از صبحش مسيج ميداد ناهار بيا بريم جايي گفتم با كسيم، كارمون كه تموم شد ديدم تا عصر بيكارم، بهش مسيج دادم و خروجي مترو صادقيه قرار گذاشتيم!
هنوز همون آدم سابق، فرق نكرده بود.همه تلاشش را كرد ماشين و موبايلا و وضعيت الانش را حسابي تو چشم من كنه! آخه كي من تحت تاثير اين چيزا قرار گرفتم كه اين دفعه، دفعه دوم باشه.رفتيم فرح زاد، تا نشستيم گوشيش را برداشت كه وانمود كنه خيلي پول به حساب اون شركت مياد(!) منم بره اينكه ضايع شه هر دفعه دست به تلفن شد يا رفتم دستشويي يا خودمم تلفنم را برميداشتم.بعد هم شروع كرد حسابي از پروژه هاشون خاك دادن، كاغذ را كه در آورد تو دلم گفتم جلو قاضي و ملق بازي؟ اخه خير سرم من فوق ليسانس معماريم، ديگه يه چيزايي حاليمه.هر چي سوال پرسيدم مِن مِن كرد.
يه جوري هميشه دوست داشت برتر باشه، اصلا اين حالت كه زن ضعيفس و بايد مردش تكيه گاهش باشه درش كاملا مشهوده.منم دوباره شروع كردم به مسخره كردن خانواده گيت گذارا!!! گفتم كه خطبه عروسي خواهرت را خاتمي خوانده عكسي هم ازش در نيمده! همونجا موبايلش را در آورد عكسش نشون داد! واي تو دلم گفتم غلط كردم چون تا يك ساعت نان استاپ از فاميل و خفني تايتل هاي اقوام و اشنايان گفت! اخه تا كي؟؟ اين بنده خدا هيچ موقع تو دل من رفت. همون موقع هم همين بود.
اين ديدار بعد از ٨ سال هم همون حس را بهم داد.حتي تو دلم گفتم مثلا شايد هركي ديگه بود ميگفت چه مورد خوبي! اما من تو دلم فكر كردم فايدش چيه وقتي تو دوسش نداري ؟!
بعدش من را رسوند هتل آزادي چون با لوكا قرار داشتم. همون موقع ها هم ، مثل ديروز ، وقتي ازش جدا شدم گفتم آخيش! حس آزادي داشتم!
لوكا را كه ديدم حس بهتري داشتم.با لوكا گپ زديم ،بعدم تو رستوران هتل نشستيم ايتاليايي حرف زديم، گل گفتيم و گل شنفتيم و استيك خورديم.
رسيدم خونه داشتم ميتركيدم! اما قسمت اخر شب به مراتب از قسمت دوم بهتر بود.
فردا اولين روز آفيچال ايتاتوس ِ، 
من، امين ، لوكا

lunedì 1 agosto 2016

فقط يك دوش آب داغ بعد از شلوغى هاى تهران نجات دهندس!
 تهران شهر عجيبيه ، شايد خنده دار باشه اما امروز تو جمهورى كه راه ميرفتم يهو فكر كردم اينجا توكيوس؟ كجاس؟ مثلا نيويورك هم پويا و سرزندس ولى فقط منهتن ِ كه تصوير واقعى نيويورك را منعكس ميكنه، بروكلين كمتر شبيه اون چيزى كه آدم از نيويورك توقع داره اما تهران از شمال تا جنوبش آباده! هر منطقه در سطح خودش هر جا سرزندگى خودش را داره.
در عين حال كه شهر جالبيه اما براى زندگى واقعا سخت و شايد فرسايشى باشه.
اين سفر خوب شروع شد، من و حسين از تورينو همسفر شديم تا خود تهران. مثل هميشه كلى گفتيم و خنديديم اما يه چيزى گفت كه خيلى دوسش داشتم.
بهش گفتم تو از كى من را ديدى؟ چون تو مدت ها بودى اما من حتى اسمت را هم نميدونستم ، يعنى نميديدمت!
گفت :منم!
(شايد به شوخى) 
گفتم :نه جدى
گفت :از كنسرت
گفتم :من از ساخت فيلم ٨ مارچ تو خونم
ميدونى چرا؟
گفت: نه
گفتم :چون من همون روز عازم رم بودم، اون خونه را هم داشتم براى هميشه ترك ميكردم اما وقتى از در داشتم ميرفتم بيرون فقط يك نفر تا دم در آمد من را همراهى كرد و گفت سفر خوبى داشته باشى
من از اين شعور خوشم آمد
گفت حالا منم بگم! اون روز تو براى همه ما ساندويچ هاى بزرگ و خوشمزه درست كردى، پروشوتو با پنير و اين كار را با عشق و خواست خودت كردى، من اونجا فهميدم تو آدم دست و دلبازى هستى
از اين ديالوگم با حسين خوشحال شدم ، نه به اين خاطر كه من را دست و دلباز ديده بود به اين خاطر كه اگه كارت را درست و بى دريغ انجام بدى ، با اينكه فكرش را هم نميكنى اما از ديد يك عده باز هم رصد ميشى!!
تهران خوب شروع شد، مثل هميشه با كلى بوسه و بغل و محبت.ظرف ٢٤ ساعت ٣ تا از غذاهاى مورد علاقم را مامانم درست كرد. لوبيا پلو با سالاد شيرازى و دوغ و بعدش يه خواب سير زير باد كولر به نظر يكى از نعمت هاى بهشتيه كه اون دنيا به مومنين و مومنات هم داده ميشه.
امروز خيابان ها، مترو، اتوبوس هاي تهران پرم ميكرد از بغض و آه، شادى و تعجب!
فقر و ثروت در كنار هم بدجور خودنمايي ميكنن
از ناخن هاي دست بيلي و گوشي هاي سامسونگ تا دوره گرد دستكش فروش.
از پورش تا پيكان هاى رنگ و رو رفته.
مردم ناراحتى دارن، كسى كمتر سرزندگى ميكنه.
يك نفر بلند بلند از سفرهاى خارجش ميگه ، ديگرى براى پنج جفت جوراب التماست ميكنه.
امروز دلم براى همه اين ناخن مثلثى هاى دست بيلى با آن آبروهاى كلفت تا آن پسرك گونى به دست سوخت! فقر و تهاجم فرهنگى در مقابل هم دهن كجى ميكنند.
عزمم را جذب كردم كه امسال حتما به سراغ دكتر طاهرى بروم. نه شماره اى داشتيم ،نه آدرسى.
امروز با مامانم نرم نرم تا جردن رفتيم و حافظه تصويرم ما را حتى تا طبقه درست هم برد.
در كه باز شد مطب همان مطب بود اما هيچكس را نميشناختم.
سمت منشى رفتم گفتم من نه سال (!!!!) پيش مريض آقاى دكتر بودم ميخواستم يه چك آپ انجام بدهم!
با شكل منشى وارش گفت خانمم(!!) پروندتون كه حتما بايگانى شده ولى بشينين تا صداتون كنم.
وقتى من مريض دكتر بودم شماره پرونده ام سه رقمى بود، امروز اعداد روى پروندها تا پنج رقم هم ميرسيدند.
تقريبا بعد دوساعت صدام كردن.تو اتاق كه رفتم لبخندى از جنس غريبه به پرسنل ها تحويل ميدادم. پشت من يك دختر درشت ، بى قواره كه گويا فارسى هم بلد نبود وارد اتاق شد. از همان شكلهاى اروپاى شرقى با همان لبخند هاى فيك هميشگى. 
موهاى دسته اى و سينه هاى بزرگ شل كه حتما بدون لباس زير تا شكمش هم ميرسيدند!يك شكم هم بزاد حتما تا زانوهاش!
غلط نكنم حتما توى اقوام نزديك كسى را هم داشت كه دوتا از دندان هاى جلويش طلا بود. بچه هم كه بوده صبح به صبح شير بز صحرايى بهش ميدادن تا بيست و دو سالش كه شد با پوست سفيد و سينه ها و رنگ چشمانش دل يك پسر شرقى را در آن سوى آبها ببرد و سوار بر اسب سفيد از صحرا رد شود و بر تخت ملكه تكيه زند!
همه اينها را با خودم ميبافتم و با حس بدى نگاهش ميكردم .شوهرش از در وارد شد،از همان مدلهايى كه با اين قيافه ها دلش ميرود!با يك جفت كفش آديداس قلابى و جوراب سفيد.
زوم در رفتارشان شدم، خواستم از اين پيش قضاوتى فاصله بگيرم ديدم با چه انگليسى داغونى با هم حرف ميزنن!! 
به خودم نگشتم ديدم جا هم زدند! رو كردم به مامانم گفتم مار از پونه بدش مياد در خونش سبز ميشه.
همون جا يكى از دستياراى دكتر گفت نگار خانم چى شده!؟ 
گفتم :شما منو ميشناسين!؟
گفت: تو منو يادت نيست؟
گفتم :نه متاسفانه
گفت: ولى من هنوز اون قيافه شيطونت و چشمات جلو چشممه، عوض نشدى.هنوز هم مثل اون موقع خنده رو لباته! ( تو دلم گفت هه هه ، كدوم خنده؟)
دكتر ازم معذرت خواهى كرد ،كار اونها را زود راه انداخت و آمد سمت من
گفتم آقاي دكتر من ٩ سال پيش دندونام را پيش شما ارتدونسى كردم فكر نكنم من را يادتون باشه
گفت من تو همه اين سالها فقط انگشت شمار مريض زبر و زرنگ داشتم مگه ميشه نگار را يادم بره! قرار بود برى ايتاليا چى شد؟
گفتم آقاى دكتر فوق ليسانسمم گرفتم
خوشحال شد
مثل هميشه لپام را گوگولى كرد،بغلم كرد
خانم مومنى هم آمد گفت دكتر انگار ١٦ سالشه،مثل همون موقع ها شر و شيطونه
گفتم :دكتر حس ميكنم شبا دندونام را فشار ميدم 
گفت :بشين قالب بگير برات نايت گارد بسازيم
گفتم :حس ميكنم دندونام هم به مرتبى اون موقع نيست، لازمه كارى بكنم؟
گفت من قيافت را هميشه اينجورى دوست داشتم، حتى قبل ارتودنسى،كلا چشمات كافين،خبر از سر درون دارن
چيزى را دست نزن
دوباره لپم را با لرزشى گرفت و رفت
حس خوبى بهم داد
اما دكتر اين دفعه تا ٩ سال پيش گويا پاركينسون گرفته بود.

سفرنامه طورى-بخش يك