domenica 6 marzo 2016

داستان غریبی است این داستان مهاجرت ! حتی مهاجرت اندر مهاجرت 
از شهری که میروی منفور ترین عناصرش هم برایت دلبری میکنن . انسان است دیگر , ماحصلی از احساسات , غرور , درد و دلتنگی 
به شهری جدید که میرسی , همش اش عجیب به نظر میرسد , کاش هایت در مقابلات قطار میشوند . و حتی شک هایت 
در دسترس ترین فرد , تکیه گاهت میشود , غم خوار و رفیق و شب روزهایت . با او بلند بلند فکر میکنی و شاکری که حداقل در میان این همه نبودن او هست 
خدا کند که درسش را بلد نباشد و فرصت طلبی نکند  وگرنه در لحظات شکننده میتواند نقش ستونی را بازی کند که باور کنی بی آن یا سخت میشود یا اصلا نمیشود
اما مهاجرت یعنی درست از سفر شروع کردن , یعنی تمام  لامپ های خاموش , تا جای کلید ها را پیدا کنی همشان یکی پس از دیگری روشن میشوند حتی اگر در بدو ورود به شهر خاموش به نظر آید  
چقدر دوست داشتم شهری جدیدی را , مداری نو را  از سر آغاز کنم. با تمام تجربیات جدیدم
به تورینو که آمدم دختری دبیرستانی بودم  که استثنا توانسته بود به دانشگاه برود , آنچنان شوقی داشتم که  خودم را غرق در جامعه ایرانی کردم ,  فکر میکردم , هم وطنانم به اندازه من از دیدار هم زبانی به وجد میآیند غافل از انکه در ایران در دانشگاه ها چندین واحد زرنگ بازی , گرگ صفتی , حسادت و دو رویی را اجباری گذرانده  بودند 
تجربه آن روز های تورینو بسیار تلخ بود , خوشحالم که تنهایی هیچ گاه مرا محتاج هر کس با هر کیفیتی نکرد 
خوشحالم که همواره بر روی تلاش و پای خود ایستادم, هرچند روزهایی بود که خود را تشبیه به کسی که پایش با شمشیر از زانو قطع شده است , کردم 
در تمام زمین خوردن ها بی آنکه دستم را به کسی بدهم بلند شدم , و هر روز خودم را با خودم مقایسه کردم بی آنکه ذره ای حسرت  دیگری را داشته باشم 
در حق بد خواهان دعا کردم و آرزو کردم بخل و حسادت از وجودشان پاک شود 
امروز با نگاه گذرا به  دیروز و امیدوار به آینده , به جلو میروم . چون باور دارم تمام آن روزهای تلخ از من انسانی ساخته است  که اگر غیر از این بود شاید این روزهایم اینگونه رقم نمیخورد 
حرکت میکنم و اعتقاد دارم همه چی بنا به دلیلی مثبت رخ میدهد , حتی همه آنها که تلخ مینمایند 


به بهانه مهاجرتی که امروز همراهیش کردم 

Nessun commento:

Posta un commento