giovedì 24 marzo 2016

امشب شبیه مادرم شدم ... مثل تمام دفعاتی که از تهران مهمان داشتیم .غذا میپخت , جمع و جور میکرد , بو و برنگ راه میانداخت و شب دیر وقت به فرودگاه میرفت
و بعد خودم را متصور شدم که روی مبل نشسته و حوصله هیچ کاری ندارد , بعد هم با هزار منت حداکثر یک سالاد درست میکند و تازه فکر میکند شق  القمر کرده 
گاها فکر میکنم چقدر شبیه مادرم هستم , حتی ۳۰ سال پیش عاشق مردی شده است که این روزها من هم از مردهای اینگونه خوشم میاید . گاها با این که در دلم سر زنشش میکنم فکر میکنم اینه سال ها آینده من است . او ۳۰ سال پیش عاشق ریسش شده است ... این را درسا به من گفت در آن روز خاطره انگیز که از صبح از تخت تکان نخوردیم و فقط حرف زدیم 
درسا واقعیت ها را به طور سحر آمیزی به من میگوید , هر آنچه که باید بدانم و شاید گاهی ازش فرار کنم 
چقدر امشب حرف دارم 
باید بروم 
عطیه تا نیم ساعت دیگر میرسد 
ما فردا همگی عازم سفر دیگری هستیم 

Nessun commento:

Posta un commento