وای که چقدر عصبانیم , شاید هم ناراحتم ... نمیدونم ! لپم گل انداخته و تمام شام را این پا اون پا میکردم که برگردم خونه و بنویسم . داشتم خفقان میگرفتم
نمیدونم دقیقا چرا اما قرعه این کار به نام من افتاده ... نه میشه در مقابلش ساکت موند و نه میشه تو دلش رفت
چقدر از خودمون کلافم ... میگم خودمون چون شاید من هم پیشتر از دید شخص سوم از همین حماقت ها کردم
دختری که امروز در مقابلم نشسته بود و دست یاری خواست ما را یاد فیلم سیب سمیرا مخلباف انداخت . شاید نه به همان شدت اما تقریبا در اجتماع نبود
چند ساعتی طول کشید تا اعتماد کردم , یعنی چاره دیگری هم نداشتم اما واقعن میشد ؟؟
ما گاها حاضریم همه مان را زیر پا گذاریم تا به جایی برسیم که به نظر بهشت برین است , اما نیست ! و وقتی هم میفهمیم که نیست باز هم ترس داریم که از دستش بدهم
ما گاها عشق را گدایی میکنیم , ما حتی به نوعی تن فروشی میکنیم . چون تن میدیم به هر آنچه باورش نداریم و حتی اذیتمان میکند
وای که مخم در حال انفجار است . باید بروم و این دختر را از آن آشپزخانه نجات دهم , نجات ! دقیقا لغت درست همین است اما تا نخواهد که نمیشود
در حالی که فریاد میزند کمک , دستگیره در را هم گرفته
رها کن این تعلقات واهی را ... این زنجیر ها را چه کسی ساخته است ؟ این ترس ها را چه کسی بال و پر داده است ؟ من پاره اش میکنم
پدرم همواره به من یاد داد که حق دادنی نیست و حقت را آنجا که لازم است بگیر
ما گاها نشسته ایم تا کسی ما را نجات دهد یا ما را خوشبخت کند, تا آینده ای برای ما بسازد , تا تأمینی داشته باشیم
احمقانه است . این مورد را استثنا از ما استفاده نمیکنم چون هیچ جوره در من صادق نیست اما هستند کسانی که تن به ازدواج به غیر هم زبانی میدهند که نه تنها فرهنگش متفاوت است که زبان مشترک هم ندارد . اصلا به تسلط مرتبط نیست شما در خلوتتان به چه زبانی فکر میکنید ؟ یار شما کسی است که زندگی مشترک با او دارید , یعنی تقسیم , آیا افکارتان را واقعا تقسیم میکنید ؟ آیا ابزار کافی برای تقسیم صد در صد خودتان با زبانی غیر از زبان مادری هست ؟ غذا , ذائقه , آهنگ , فیلم , تفریح , کتاب , تئوری , اخبار , ... چطور؟
واقعن نمیفهمم ! دکتر هلاکوئی حرف جالبی میزند : میگوید ما در ازدواج به دنبال اشتراکات هستیم , چطور میشود با کسی همسر شد در حالی که اشتراکت کمی وجود دارد ؟
شما در یک فرهنگ متفاوت هنوز نمیتوانید درک کنید که طرف شکاک هست ؟ نیست ؟ وفادار است ؟ این رفتار زایده فرهنگ است ؟ خانواده است ؟ چرا ناراحت شد ؟ چرا حتی ناراحت نشد و نفهمید ؟ و از همه این ها بالاتر آیا دوست دارید تا آخرعمردر فضایی غیر از فضای مادریتان زندگی کنید و فرزندنتان در خانه ای بزرگ شوند که به ناچار باید دو فرهنگ و دین که در بسیاری از موارد هم با هم , همخوانی ندارند رشد کنند و پر شوند از تناقض و سوال . حتی اینکه یکی از طرفین از زبان و فرهنگش گذر کند را اصلا قبول ندارم , این یعنی از اصلات خود گم شدن و اساسا به فردی که حاضر به همچین کاری است میتوان اعتماد کرد ؟
درست دکتر هلاکوئی در سخنرانی دیگرش گفت ما فکر میکنیم این فرد خارجی نجات دهنده ماست , و تمام دختران و پسرانی هموطنی که تا آن لحظه شناخته بودیم همه اشتباه و غلط بودند و این با همه فرق دارد , اما دقیقا باید دید اشکال کجاس و او کیست و چه میخواهد ؟ حتی کشش فردی خارجی به ما دلیل بر آسیب بسیار زیاد اوست که دقیقا چرا با همزبانش همراه نشده است
داستان این دختر حکایت عینی تمام این تحلیل هاست , اما چیزی که بیش از همه اینها رنجم داد این بود که دقیقا کجا و با چه سیستمی باید بزرگ شد که فکر نکرد و تصمیم گرفت و بعد تازه به آنچه پیش آمده است فکر کرد . یعنی این قدم هایی که برداشته میشوند هیچ کدام فکر و تحلیل پشتش نخوابیده است ؟
امیدوارم که قضاوت نکرده باشم , امیدوارم با نگاه خودم و جایی که خودم ایستاده ام این زندگی را وارسی نکرده باشم اما امروز وقتی استیصالش را دیدم , به جرات قسم میخورم که جز خودش هیچ کس را در اطرافم ندیدم و هرانچه در چنته داشتم را بیرون ریختم
از آن چک های تراپی که دو تایش هم کافی است که تا مدت ها چرخ بزنی که بپرسی دقیقا با خودم چه کار کردم
وقتی حرف زدم خودم بغضم گرفتم اما اگر تکیه گاه بلرزد که دخترک باز روانه غول قلعه میشود
گفتم همه ما اینجا تنها بودیم و شبهایی تا صبح خوابمون نبرد و از این پهلو به آن پهلو شدیم . همه ما شب هایی بود که خودمون , مسیرمون را زیر سوال بردیم و گفتیم شاید بهتر بود مسیر دیگه ای را انتخاب میکردم . هممون پوست انداختیم با اشک و آه . اما هیچ کس نمرد . همه بزرگ و بزرگ تر شدن , بر عکس کسایی که به پشوانه کس دیگه آمدن و الان بدون طرف از یک پاکت شیر خریدن هم ناتوانند , ترحم بر انگیزند , هیچ کس جز خانواده تو دل سوزت نیست , حتی عزیز ترین فرد زندگیت , همسرت , میتواند از لحظه ای به لحظه دیگر بگوید برو ! نمی خوای که '' ن ' ' ناتوانی گردنت رو بگیره و تمام حرمت نفس و کرامت نفست را زیر پات بزاری و حداقل برای داشتن یک نفر حاضر به التماس شی ... یادت باشه ما در دنیا هیچ چیزی را گدایی نمیکنیم , این حرف من نیست این را خانوم دکتر بابک بارها گفته , من کسی را دوست دارم که دوستم داشته باشه اگر دوستم نداره نمیخوام , چون میدونم فایده نداره , عشق های یک طرفه ویران کننده اند
کسی نمیتونه من را دوست داشته باشه جوری که من را آزاد نزاره , دائم بپرسه , این کیه ؟ این عکس چی ؟ چی نوشتی ؟ این ها یعنی خود طرف هم به این رابطه اعتقاد نداره و دائم کنترل میکنه که چیزی از کنترلش خارج نشه . این را باز من نمیگم دکتر هلاکوئی میگه ۴ تا نون داریم . نادانی , نگرانی , ناتوانی , نیازمندی . غیر از این نیست
تو برای آنچه که دنبالش بودی به نحوی خودت را حراج کردی , نمیدونم اگر خوشحالی که بحثی باقی نمیمونه اگر ناراحتی پاره کن این زنجیر های اطرافت را
ترحم نه تنها آینده ای را رقم نمیزنه که گارانتی کننده هیچی نیست چون جایی میرسه که از امروز هم خسته تر میشوی , اما فرق امروز با ۱۰ سال آینده , سالهای جوانیت هست که میتوانستند بکارند و فردا برداشت کنند .و ... و ... و
نمیدونم حاضرم بروم و از آنجا با تمام قدرتم بیرون بکشمش اما شک دارم که واقعا طاقتش طاق شده است یا نه ! خیلی شک دارم
اما بعد از این دیدار فهمیدم چقدر متفاوت است نگاهی که زنان به دنیا دارند , ما را زنی جنگجو توصیف کرد . من جنگجو نیستم اما حقوقم پایمال نمیشوند . برایشان تلاش میکنم به مدل های مختلف . تمام طول این نوشته چندین بار بوی عطر هر دو آنها را حس کردم انگار که همین نزدیکند
.وظیفه سختی بر روی دوشم افتاد امیدوارم از پسش برآیم
Nessun commento:
Posta un commento