venerdì 11 marzo 2016

.داشتم صبحونه میخوردم که دیدم یه موجودی از تو راهرو داره با کرشمه میره سمت حال
از جام تکون نخوردم . البته میدونستم اگه پرواز کنه چقدر چیزی میتونه بشکونه
یه دور دوره  حال زد , گفت اینجا چند متره ؟ چند سال ساخته ؟ 
آمد تو آشپزخونه ,چشمش به وسایل افتاد هیجانی شد, شروع به پرواز کرد 
اول از همه کنار سام چای بود . چای را برداشتم ! بالای سر من هم پر پر داشت میزد . گفتم چرا با خودت این کارارو میکنی ؟ حرفت را بزن ؟ به در و دیوار زدن که چیزی را حل نمیکنه ه
گوش نداد . دوم از همه سام را نجات دادم . بعد گفتم خب برو .بذار پنجره را باز کنم بری . هر دفعه که میرفتم جلو , پا میشد خودش را میزد به پنجره میگفت به جان خودم اگر پنجره را باز کنی خودم را میکشم . محکم هم خودش را میزد این ور اونور
یه نیم ساعتی طول کشید همین کارش , بچهها که میدیدن صدای بال میاد , تو اتاق جیغ جیغ میکردن بیشتر میترسید
آخر در آشپزخانه را بستم . منطقی باهاش حرف زدم . گفتم چرا این کارارو میکنی . بزار پنجره از باز کنم , من خوبیت را میخوام 
یه لحظه برو عقب وایسا به خودت مسلط باش . گوش کرد . پنجره را باز کردم . رفتم تو بالکن . از دستشویی آمدم تو خونه . به بچه ها گفتم بزارین تو حال خودش باشه . فکر نمیکرد خونش اینجوری باشه
برگشتیم دیدیم نیست . اما کف اشپزخونه برامون یادگاری گذاشته 




Nessun commento:

Posta un commento