domenica 13 marzo 2016

کلا با یه کسایی تلپاتی قوی دارم . دقیقن نمیدونم انرژی آنها را از قبل میگیرم یا آنها هستن که به من انرژی میفرستن 
خیلی وقت بود از ویتوریا بیخبر بودم . دیروز صبح ساعت ۹ از خواب بیدار شدم , بدون اینکه به گوشیم نگاه کنم رفتم دستشویی و بی دلیل فکر کردم چقدر وقته که ویتوریا را ندیدم , امروز بهش مسیج میزنم 
دوباره گرفتم خوابیدم . بیدار که شدم دیدم روی فیس بوک زده کجایی ؟ چرا خبر نداریم از هم ؟ فوق العاده بود  ! دیشب دعوتم کرد خونه جدیدش 
دوستاشم بودن , چقدر اینها خوبن , بزرگ شدن این ها را از سال اول پزشکی تا الان که سال چهارم هستن را دارم از نزدیک میبینم , واقعن دکتر منشانه دارن میشن , بعد از کلی ماچ و روبوسی و بغل , ویکتوریا نفر آخر ۵ دقیقه من را تو بغلش گرفته بود و بوس میکرد . دیگه دوستاش معترض شدن , بسه مگه چند وقته ندیدیش :)) ما حسودیمون شد 
بهم گفت از وقتی رفتی بیشتر فهمیدم کی بودی ... این حرفش خیلی من را تو فکر بود ... همه خونه را بهم نشون داد . گفت اینجا خیلی قشنگتر از خونه قبلی ماست اما هم خونه دیگه ای مثل تو تجربه نکردم . گفتم چرا آخه ؟ اینجوری نیست , شاید چون من همخونه اولت بودم ,  گفت نه  تو همیشه پر از شوری , فعالی, حرف برای زدن داری , مثل همه عادی زندگی نمیکنی , چالش داری اما از نوع مثبتش , همراه و ساپورت میکنی 
گفت یک عده وقتی هستن میگی خوبن اما وقتی دیگه نیستن دائم فکر میکنی چقدر خوب بودن و نباید از دستت برن , تو جزو اون عده ای
باید خوشایند من میشد اما تو فکر رفتم , توی اون خونه من خود نگار نبودم , یعنی هیچ موقع روابطی که با آنجلا داشتم را با هیچ کدوم از هم خونهام نداشتم . حتی اینجا , این ۲تا عالین , ما یک خانواده ایم اما سطح دغدغه هام از هم سن و سالهام و کوچکتر از خودم فاصله گرفته 
رم اینجوری نبود من یک زندگی نسبتا عادی داشتم مثل همه دانشجوها . از این که این تاثیر را روی ذهن ویتوریا گذاشته بودم حس مسولیت کردم
من هیچ وقت نرفتم یا تنهاش نذاشتم فقط مسیر زندگیم  را خواستم عوض کنم و به ناچار مجبور به ترک آن خونه شدم
برای ویتوریا هم  بد نشد چون الان جایی زندگی میکنه که به مراتب بهتر از خونمون هست ... و تهش ما کماکان دوستیم و 
قول سفر ایران را بهش دادم 


دسر دیشب 

Nessun commento:

Posta un commento