martedì 8 marzo 2016

!دیشب خواب دیدم با لوکا و جینو رفتیم جنوب ایران
وقتی از قطار پیاده شدیم یه چیزی شبیه استیشن ونیز بود . اما یک اقیانوس جلومون بود . خوف بر انگیز .اونجا هم دائم تو دلم میگفتم من تا حالا اقیانوس ندیدم - اینجوری نیست 
از همون اول از پر عمق شروع میشد , اما آبش زلال زلال . حتی لوکا برگشت گفت عجب دریایی دارین
دستامو کردم تو آب . آب ولرم . در حدی که همه میگفتیم باید سری بعد مایو بیاریم شنا کنیم
نمیدونم چطور شد که در سکانس بعدش همه تو آب بودیم . یهو اقیانوس طغیان کرد . همه فرار کردن , من مقاومت میکردم شنا میکردم اما برای حفظ جان تصمیم گرفتم که برم توی پناهگاه سنگی که همون جلو بود
همه آنجا بودیم . اقیانوس ضربه میزد به پانهگاه . تمامش میلرزید . من در یک لحظه تصمیم گرفتم برم بیرون . دیدم یک کشتی داره رد میشه . خودم را انداختم به سمت کشتی , توش پر ایرانی بود که میگفتن ما سفرمون را از ایران شروع کردیم ,
 :))مقصد کالیفرنیاس
منم گفتم باشه من ایستگاه بعد پیاده میشم , قطار (!) میگیرم برمیگردم پنهگاه 
...به ایستگاه که رسید , پیاده که شدم , خاله آذر و درسا امده بودن دنبالم
....میگفتن نرو ... گفتم نه نگران نباشد من راه را بلدم
بعدشم بیدار شدم . هنوز گرما آب اقیانوسه زیر پوستمه ! یه چیزی مثل آب وان وقتی از خیلی داغ بودن به ولرمی میره 

شاید این خواب ته مایه طنز داشته باشه ( اونم حتما بخاطر نگاه کلی خودمه !) اما فکر کنم عینن روایت کامل آن چیزی 
هست که داره برامون اتفاق میوفته
!باید وایسمیم تا این عزیزان از ایران برگردن و سر از اوضاع در بیاریم 

Nessun commento:

Posta un commento