Hello, it's me
I was wondering if after all these years
You'd like to meet, to go over everything
They say that time's supposed to heal ya
But I ain't done much healing
Hello, can you hear me?
I'm in California dreaming about who we used to be
When we were younger and free
I've forgotten how it felt before the world fell at our feet
There's such a difference between us
And a million miles
giovedì 31 marzo 2016
دموکراسی در گروه های کوچک وابسته به ابزار هایی است که در اختیار اعضا قرار داره ! نمیشه تساوی را برقرار کرد در حالی که میزان تقسیم کار و مهارت ها متفاوت هست اما میشه هوشمندانه مدیرتش کرد
در مورد فروش سهام یک به چهار بودیم ... بر روی حرفام با دلیل و منطق ایستادم و فرصت خواستم . خوشحالم که امروز اون نتیجه ای که انتظار داشتم را گرفتیم , آن هم با رضایت
توی تورینو گروه ها داره درست شکل میگیره ... هم مسلک و هم تیپا , هم را دارن پیدا میکنن . درستشم همینه . حالا با یک نگاه میشه فهمید کی چی کارس , از چی تیپ و طرز فکر , مدلی میاد و دنبال چیه . چی بود اون موقع تو هم تو هم !
:))قبلنا تو عکسا اختلافات فاحش بود , الان دیگه نه
!نصف شبی دلمون شاد شد من برم بخوابم
ام بهم ثابت شد first impression و دوباره
mercoledì 30 marzo 2016
جاهای خوب رفتن , با آدم های درست حسابی رفت و آمد کردن , ۴ کلام حرف منطقی شنیدن ! سلام و علیک داشتن تو شهر .نشست و برخاست های متفاوت , روابط , مهمونی و رستوران اون طرف تپه ( ! ) که اساسا یک دنیا دیگس , جلسات مهم دعوت شدن , تماس های تلفنی آینده دار , با مقامات روابط خاص داشتن
اینها اتفاق هایی هست که در یک سال و نیم گذشته در تورینو افتاده ! من این شهر را بسیار دوست میدارم
martedì 29 marzo 2016
lunedì 28 marzo 2016
domenica 27 marzo 2016
من با اين همه انسان هاي شريف و دوست داشتني كه اينجور محبت ميكنن و يادم هستن چه احتياجي به دو رو ها و دوست نماها هست؟
نميدونم چرا اما اين قضيه از ديشب ناخودآگاه آزارم داد، يادم افتاد اين ها همون كسايي هستن كه پشت سر هم تا جايي كه تونستن زدن،بد هم را گفتن حالا باز دوست (؟)دوستن!
اين رابطه ها حرمت نداره؟ برخوردن نداره؟
يادمه اون موقع گفت برو به همه بگو من با اين آدم دوستى ندارم،مايه سرافكنديگيه، خجالته!!
حيف كه من به واسطه وصل كردن هيچ موقع حرفي نزدم اما واقعا نوبر و عجيبن!
يا ما جايي متفاوت بزرگ شديم يا اينا!
نميدونم چرا اما اين قضيه از ديشب ناخودآگاه آزارم داد، يادم افتاد اين ها همون كسايي هستن كه پشت سر هم تا جايي كه تونستن زدن،بد هم را گفتن حالا باز دوست (؟)دوستن!
اين رابطه ها حرمت نداره؟ برخوردن نداره؟
يادمه اون موقع گفت برو به همه بگو من با اين آدم دوستى ندارم،مايه سرافكنديگيه، خجالته!!
حيف كه من به واسطه وصل كردن هيچ موقع حرفي نزدم اما واقعا نوبر و عجيبن!
يا ما جايي متفاوت بزرگ شديم يا اينا!
venerdì 25 marzo 2016
giovedì 24 marzo 2016
امشب شبیه مادرم شدم ... مثل تمام دفعاتی که از تهران مهمان داشتیم .غذا میپخت , جمع و جور میکرد , بو و برنگ راه میانداخت و شب دیر وقت به فرودگاه میرفت
و بعد خودم را متصور شدم که روی مبل نشسته و حوصله هیچ کاری ندارد , بعد هم با هزار منت حداکثر یک سالاد درست میکند و تازه فکر میکند شق القمر کرده
گاها فکر میکنم چقدر شبیه مادرم هستم , حتی ۳۰ سال پیش عاشق مردی شده است که این روزها من هم از مردهای اینگونه خوشم میاید . گاها با این که در دلم سر زنشش میکنم فکر میکنم اینه سال ها آینده من است . او ۳۰ سال پیش عاشق ریسش شده است ... این را درسا به من گفت در آن روز خاطره انگیز که از صبح از تخت تکان نخوردیم و فقط حرف زدیم
درسا واقعیت ها را به طور سحر آمیزی به من میگوید , هر آنچه که باید بدانم و شاید گاهی ازش فرار کنم
چقدر امشب حرف دارم
باید بروم
عطیه تا نیم ساعت دیگر میرسد
ما فردا همگی عازم سفر دیگری هستیم
از لذت های خیلی شادی بخش دنیا پیرهن پوشیدنه , از اون بالاتر با کفش پاشنه بلنده ! چجوری آقایون بدون این لذت زندگی میکنن ؟
مامانم میگه چمدونم فقط از پیرهن واسه تو پر شده ! اره اره اره همیییییییییییییییییییییییییییییییییییین درسته . دیشبم یه سری عکس جدید فرستادم :d
قیش قیش قیش
:/اما الان نمیدونم بره جمعه چی بپوشم
mercoledì 23 marzo 2016
تمام امروز بعد از شنیدن این خبر متأثر شدم و به این بلایی که خود انسان ها بر سر خود میاورند غصه خوردم
دقیقا چه اتفاقی افتاد که از خاطرات که هیچ , از نان نمک خورده شده از هم گذشتند / گذشتیم که امروز یک تراژدی و مرگ تنها دلیل همدردی و هم وطنی میشود . دقیقا پشت همه آن اتفاق ها چه دستاورد ( ؟؟) یا گنجی ( ! ) بود که آنها فهمیدند و ما نه
مجموع اتفاقات امروز از اخبار بعد از نمایشگاه تا مسائل تورین تنها یک نتیجه برایم داشت که قلب ها همواره به هم متصلند ; غرور , یکدیگر را درک نکردن و کینه های نا به جاست که آدم ها را از هم دور میکند
برای همشان دنیا دنیا شادی و خوبی آرزو دارم . این تنها کاری است که در لحظه از عهده ام بر میاید
martedì 22 marzo 2016
اشکال کار از آنجایی شروع شد که من داد میزدم به هر کسی نباید بال و پر داد محکوم شدم به نگاه از بالا به پایین ! کاش پا فشاری میکردم میگفتم اره اصلا نگاه من از بالا به پایینه اما هرکسی نباید بیاد بالا .حالا همین عده جلو خود ما میایستن . یه عده هیچی ندارن , صحبت از خلاقیت و کار فقط نیست , صحبت از کمی اخلاق مداریه
کسایی هستن بهشون بالا و پر که بدی روی خودت بلند میشن , یا این که یه روزی امر بهشون مشتبه میشه که استادان ! تو را هم شاگرد خطاب میکنن . پارسال این اتفاق افتاد , قبل نوروز بهم عینا همین جمله مسیج شد ! چقدر چیپ . کدوم آدم بزرگی را دیدن که راه بره بگه من استاد و باقی شاگرد . بعد دقیقن استاد چه کاری ؟
اینها هم همینن , به واقع گاهی هم دلم میسوزه , اگر مسیری که ما رفتیم اینقدر برای دیگران جذابه دو دستی تقدیم . برای ما راه هایی زیادی هنوز در زندگی هست , اگر این بندگان خدا اینقدر تهی اند , این قسمت کارمان زکات باقی اش !
تا بود در تاریخچه شهر تورین ثبت شده که دیگران کاشتند و هموار کردند , اینها از گرد راه رسیدند , از آن خود کردند , آن هم نه درست با ادا ! نه با احترام به کسانی که تلاش کردن , بنیانی را گذاشتن
با بی اخلاقی . در ارگان های دولتی ما با گردن کج رفتار غیر حرفه ای آنها از ماله میکشیدیم . دریغ از کمی خلاقیت
یعنی در بین آن همه یک نفر نیست که بگه چقدر مقلد و بی ماییه اید ؟
به نظر میاد ناراحتم , اما خنده داره , تاسف برانگیزه بیشتر . به قول بابا با خودشون جدی چی فکر میکنن ؟
کاش هر کسی با خودش صادق باشد . یک عده نیرو کارند یک عده نیرو فکر . نمیتوان هیچکدام نبود اما خواست که هر دو بود . من به شخصه همیشه گفته ام که نیرو کارم اما نه در مقابل این متفکران
lunedì 21 marzo 2016
متن اهنگ سرامد زمستون به همراه نسخه اصلی اهنگ
سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون
کوهها لاله زارن لاله ها بیدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون
لبش خنده نور دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون
کوهها لاله زارن لاله ها بیدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون
لبش خنده نور دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
domenica 20 marzo 2016
دیدین یه خواننده میره جایی میگن حالا که آمدی یه دهن مهمونمون کن. دیشبم گفتن حالا که هستی که مجری سر پایی بشو :))) انگار یه جورایی رفته بودم یه کشور دیگه
کلی خانواده ایرانی خوب ! نمیدونم چرا اما جنوب ایتالیا ایرانی ها با ایتالیایی ها خیلی قاطی میشن اما بین اون هم خوشی این دخترهای ایرانی که با شوهر یا دوست پسر ایتالیاییشون داشتن با آهنگ " زن ایرونی تکه " برای طرف عشوه میومدن خیلی مضحک بودن :)) آخه چه اصراریه به یکی به زور فرهنگ دیگه خورانده شه ؟
این بچه های رم خیلی خیلی با مرام و با معرفتن . ایضا گروه خودمون که لحظه سال نو با این که دور بودیم با هم تحویل شد . از رم به تورینو و آتلانتا
اما عمقش باز هم فکر میکنم بدون تعصب شکل برنامه ها در تورینو متفاوت تر از باقی جاهاست . از یونیک بودن تورینو جمعیت بسیار بالا دانشجویی آن هست که بسیار پویاش کرده
امیدوارم امسال پر شود از خوشی , از اتفاقات خوب , از آن حادثه های کلیدی , از موفقیت , سلامتی , شادی , خوشبختی
sabato 19 marzo 2016
چه جاي خوبي! چه متفاوت.سال نو متفاوتي شد.
دم اين رفقا با معرفت گرم
با جايي كه دادن گرم.تا حالا سال نو را در رم اينجوري جشن نگرفته بودم.حتما بايد ميرفتم تورين كه حالا برگردم توي اونت ها شركت كنم ،:))
پيش غذا را زديم منتظر غذا اصليم.
Vip جاي پيراس، من يكم ديگه ميرم اون وسط.
به بچه ها گفتم به من كار بديد ، نوروز باشه من نشسته باشم برام عجيبه:))
دم اين رفقا با معرفت گرم
با جايي كه دادن گرم.تا حالا سال نو را در رم اينجوري جشن نگرفته بودم.حتما بايد ميرفتم تورين كه حالا برگردم توي اونت ها شركت كنم ،:))
پيش غذا را زديم منتظر غذا اصليم.
Vip جاي پيراس، من يكم ديگه ميرم اون وسط.
به بچه ها گفتم به من كار بديد ، نوروز باشه من نشسته باشم برام عجيبه:))
چه خانوم شیکی :)) همینطور که از تورینو راهی رم هستم . سام هم روی پامه و دارم روی وبلاگم مطلب مینویسم . رنگ لاک جدیدم هم خیلی سکسیه :)) قرمز اغوا کننده
خلاصه که من فقط یه استاتوس روی فیس بوک زدم , از رم توی واتس آپ و مسنجرم کلی دوستان و همکلاسی های سابق مسیج دادن . صمیمی تر ها هم که شاکین چرا زودتر خبر ندادی ! بخدا دیشب ساعت ۸ شب تصمیم گرفتم
!من اگه میدونستم تو رم این همه دوستم دارن شاید هیچ موقع قصد ترک کاردنش به سرم نمیزد
!به و به چه وای فای خوبی داره
فکر میکنم این وب لاگ یکی از ساده ترین و بهترین کار هایی بود که انجام دادم
یه جوری مثل دوست ! همراه , کسی که دائم گوش میده , باهاش بلند بلند فکر میکنی
تقریبا میتونم بگم هیچی دیگه رو دلم نمیمونه . همه احساسات منفی و مثبتم را دارم مینویسم
کسی اگر من را نشناسه با این وبلاگ میتونه زیر و بم های شخصیت من را بفهمه
همينطور كه با چمدان ميرفتم كه سوار شوم و راهى
رم ، دوست داشتم اين حس را تجربه كنم كه امروز شايد آخرين روزى است كه درتورينم.
واى حالم بد شد، نفسم گرفت.رم برايم هميشه رم است اما من اين شهر را "عاشقانه" دوستش دارم.
در تورين راضى نهفته است كه شرحش تا در آن زندگيش نكرده باشى، لحظه لحظه اش را حس نكرده باشى، سخت ميشود.
رم ، دوست داشتم اين حس را تجربه كنم كه امروز شايد آخرين روزى است كه درتورينم.
واى حالم بد شد، نفسم گرفت.رم برايم هميشه رم است اما من اين شهر را "عاشقانه" دوستش دارم.
در تورين راضى نهفته است كه شرحش تا در آن زندگيش نكرده باشى، لحظه لحظه اش را حس نكرده باشى، سخت ميشود.
venerdì 18 marzo 2016
واى اين ايتاليايا عاليييييين! كامپيوترا از رم بلاك شده.افسره گفت بيا سرت را گرم كنم.
ببين چى اينجاس!
يه آهنگ درن درن هم خوند!
از تو كيف پولش يه پنج هزار تومنى درآورد!
گفت سفارت تهران كار كرده .از زد و بندها پرسيدم.گفت بله اما ما هيچ مدرك رسمى دال بر اين قضيه نداشتيم.از دم در تا پشت شيشه.از شيشه به بعد كه ما بوديم كنترل شده بود!
بايد كارى كرد !!!
ببين چى اينجاس!
يه آهنگ درن درن هم خوند!
از تو كيف پولش يه پنج هزار تومنى درآورد!
گفت سفارت تهران كار كرده .از زد و بندها پرسيدم.گفت بله اما ما هيچ مدرك رسمى دال بر اين قضيه نداشتيم.از دم در تا پشت شيشه.از شيشه به بعد كه ما بوديم كنترل شده بود!
بايد كارى كرد !!!
افسره پاسمو گرفته ، موقع انگشت نگارى به فارسى ميگه "دست چپ" ت را بزار!
منم زدم زير خنده.ميگه خب هركى مياد زبان بلد نيست.
چقدر بد.آخه مگه ايتاليايى چقدر سخته؟ كسى كه يه زبان ديگه را ياد ميگيره مثل انگليسى خب ميتونه زبان ديگه هم ياد بگيره.
افسره بهم گفت ايرانى با لهجه رمى نديده بودم :)) گفت بره من تو ايتاليايى چرا تو صف اقامتى؟
راست ميگه ها!!!
منم زدم زير خنده.ميگه خب هركى مياد زبان بلد نيست.
چقدر بد.آخه مگه ايتاليايى چقدر سخته؟ كسى كه يه زبان ديگه را ياد ميگيره مثل انگليسى خب ميتونه زبان ديگه هم ياد بگيره.
افسره بهم گفت ايرانى با لهجه رمى نديده بودم :)) گفت بره من تو ايتاليايى چرا تو صف اقامتى؟
راست ميگه ها!!!
.به ! صبح بخیر ! باز که هوا دلبرانه شد . یه پامون تو بهاره , یه پامون تو زمستون
!نوروز هم که همین بغله , داره میاد
برم اقامتم را بگیرم , بعدش بیام این پروپوزال را ترجمه کنم بفرستیم ایران , فکر کنم , برم فقط تو کار زبان و ترجمه !درآمدم بیشتر از ایناها بشه
.بعدم کارای بلیت و جا
دیشب یه خواب خنده دار دیدم , در حدی که از جام بلند شدم نشستم خندیدم ! فکر کردم صبح مینویسمش , میخندیم , اما الان که همه ذهنم فعاله میبینم خیلیم خنده دار نیست
خیلی جالبه , یه چیزهایی شبا میاد تو ذهن آدم حالا چه منفی چه مثبت , که فرداش وقتی مغزت صد در صد بیداره یه جور دیگه آن موضوع را میبینه
خلاصه که دو روز مونده به نوروز ما امید وارانه میریم جلو , زندگی یعنی دقیقن همین لحظات کوتاه ... همین خوشی های لحظه ای
به قول دکتر نوروز را در خانواده ( :) ) تحویل میکنیم , گروه بی غل و غش و یک رو , اهمیتی هم نداره از بیرون چه تعبیراتی ازش میکنند . این مردمان دائما دهانشان باز است ... برای یک عده " دوستی " معنی های دیگری هم حتما دارد , برای ما نه ! دوست یعنی دوست و نه تایتل گذاری الکی برای رفع و رجوع کردن روابط دگر ! کافر همه را به کیش خود پندارد
:)ما اینجور حالمان خوب و کنار هم خوشحالم
giovedì 17 marzo 2016
mercoledì 16 marzo 2016
برف امروز مثل همون یک هفته ای است که انتظارش را میکشم , بلاخره آن روزها میرسند اما میدانم که پایدار نیست و به ساعتی , روزی تمام میشود
کاش میتوانستم این همه شکوه و آن شادی را با این نگاه که ماندگار خواهند بود میداشتم , دریغ که بعضی از این اتفاقات آنقدر دیر و خارج از وقت میرسند که با آنکه در مقابلت ظاهر شدند باز حسرت نداشتنشان را داری
martedì 15 marzo 2016
الردی صدای گنجشکا میاد ! هم بهاره هم سر صبح ! خوابمم نمیاد ....
نمیدونم با بهار امسال خوشحالم یا نه. نمیدونم
یعنی از این گذر با عجله ناراحتم . یک بهار دیگه آمد و من هنوز خیلی چیزا هست که میخوام و هنوز حلشون نکردم . زمستون خیلی خوبه
کاش بیشتر برف میومد
فکر میکنم ما آماده بهار نیستیم . هممون یک جورایی !
الان که آمدم تو تخت , فهمیدم ای ای ! کمرم درد میکنه , تکون نمیتونم بخورم . گشنمه , کلی غذا هیجان انگیز تو یخچال هست ولی تکون نمیتونم بخورم !
عکسا هم که دست من نیست! الان نصفه شبی گرسنه با کمری که درد میکنه بی عکس چی کار کنم آخه ؟؟؟
مامانم اینا کجان ؟ مامانم امروز اصلا نپرسید در چه حالی ؟ غذا ها خوب شدن ؟ نشدن ؟ آخه من موندم این امریکا هم شد جا ؟! نه والا
الان نصفه شبی بهانم دارم . من یک شیر میخوام . بچهها مسخرم میکنن اما شیر به عنوان پت خیلی خوبه ! باور کنید
ساعت ۲:۳۱ و اگر بگم از صبح ساعت ۹ تا همین الان یک ساعت روی هم نشستم اغراق نکردم !
سوپرایز داشت نقش بر آب میشد اما با کمک حسین جمعش کردیم ... خاطره خوبی شد ... فردا مفصل مینویسم .
.هنوز انرژی دارم ولی برم تازه فیس بوک و ایمیل های ایتاتوس که البته برای ایتاتوس هم روز خاصی بود را چک کنم
بین این همه کار واقعن به جینو نتونستم بگم تولده درگیرم , گفتم امروز خیلی کار داریم , فردا مفصل تصمیم گیری میکنیم :p
بین این همه کار واقعن به جینو نتونستم بگم تولده درگیرم , گفتم امروز خیلی کار داریم , فردا مفصل تصمیم گیری میکنیم :p
lunedì 14 marzo 2016
domenica 13 marzo 2016
کلا با یه کسایی تلپاتی قوی دارم . دقیقن نمیدونم انرژی آنها را از قبل میگیرم یا آنها هستن که به من انرژی میفرستن
خیلی وقت بود از ویتوریا بیخبر بودم . دیروز صبح ساعت ۹ از خواب بیدار شدم , بدون اینکه به گوشیم نگاه کنم رفتم دستشویی و بی دلیل فکر کردم چقدر وقته که ویتوریا را ندیدم , امروز بهش مسیج میزنم
دوباره گرفتم خوابیدم . بیدار که شدم دیدم روی فیس بوک زده کجایی ؟ چرا خبر نداریم از هم ؟ فوق العاده بود ! دیشب دعوتم کرد خونه جدیدش
دوستاشم بودن , چقدر اینها خوبن , بزرگ شدن این ها را از سال اول پزشکی تا الان که سال چهارم هستن را دارم از نزدیک میبینم , واقعن دکتر منشانه دارن میشن , بعد از کلی ماچ و روبوسی و بغل , ویکتوریا نفر آخر ۵ دقیقه من را تو بغلش گرفته بود و بوس میکرد . دیگه دوستاش معترض شدن , بسه مگه چند وقته ندیدیش :)) ما حسودیمون شد
بهم گفت از وقتی رفتی بیشتر فهمیدم کی بودی ... این حرفش خیلی من را تو فکر بود ... همه خونه را بهم نشون داد . گفت اینجا خیلی قشنگتر از خونه قبلی ماست اما هم خونه دیگه ای مثل تو تجربه نکردم . گفتم چرا آخه ؟ اینجوری نیست , شاید چون من همخونه اولت بودم , گفت نه تو همیشه پر از شوری , فعالی, حرف برای زدن داری , مثل همه عادی زندگی نمیکنی , چالش داری اما از نوع مثبتش , همراه و ساپورت میکنی
گفت یک عده وقتی هستن میگی خوبن اما وقتی دیگه نیستن دائم فکر میکنی چقدر خوب بودن و نباید از دستت برن , تو جزو اون عده ای
باید خوشایند من میشد اما تو فکر رفتم , توی اون خونه من خود نگار نبودم , یعنی هیچ موقع روابطی که با آنجلا داشتم را با هیچ کدوم از هم خونهام نداشتم . حتی اینجا , این ۲تا عالین , ما یک خانواده ایم اما سطح دغدغه هام از هم سن و سالهام و کوچکتر از خودم فاصله گرفته
رم اینجوری نبود من یک زندگی نسبتا عادی داشتم مثل همه دانشجوها . از این که این تاثیر را روی ذهن ویتوریا گذاشته بودم حس مسولیت کردم
من هیچ وقت نرفتم یا تنهاش نذاشتم فقط مسیر زندگیم را خواستم عوض کنم و به ناچار مجبور به ترک آن خونه شدم
برای ویتوریا هم بد نشد چون الان جایی زندگی میکنه که به مراتب بهتر از خونمون هست ... و تهش ما کماکان دوستیم و
قول سفر ایران را بهش دادم
دسر دیشب
sabato 12 marzo 2016
venerdì 11 marzo 2016
.داشتم صبحونه میخوردم که دیدم یه موجودی از تو راهرو داره با کرشمه میره سمت حال
از جام تکون نخوردم . البته میدونستم اگه پرواز کنه چقدر چیزی میتونه بشکونه
یه دور دوره حال زد , گفت اینجا چند متره ؟ چند سال ساخته ؟
آمد تو آشپزخونه ,چشمش به وسایل افتاد هیجانی شد, شروع به پرواز کرد
اول از همه کنار سام چای بود . چای را برداشتم ! بالای سر من هم پر پر داشت میزد . گفتم چرا با خودت این کارارو میکنی ؟ حرفت را بزن ؟ به در و دیوار زدن که چیزی را حل نمیکنه ه
گوش نداد . دوم از همه سام را نجات دادم . بعد گفتم خب برو .بذار پنجره را باز کنم بری . هر دفعه که میرفتم جلو , پا میشد خودش را میزد به پنجره میگفت به جان خودم اگر پنجره را باز کنی خودم را میکشم . محکم هم خودش را میزد این ور اونور
یه نیم ساعتی طول کشید همین کارش , بچهها که میدیدن صدای بال میاد , تو اتاق جیغ جیغ میکردن بیشتر میترسید
آخر در آشپزخانه را بستم . منطقی باهاش حرف زدم . گفتم چرا این کارارو میکنی . بزار پنجره از باز کنم , من خوبیت را میخوام
یه لحظه برو عقب وایسا به خودت مسلط باش . گوش کرد . پنجره را باز کردم . رفتم تو بالکن . از دستشویی آمدم تو خونه . به بچه ها گفتم بزارین تو حال خودش باشه . فکر نمیکرد خونش اینجوری باشه
برگشتیم دیدیم نیست . اما کف اشپزخونه برامون یادگاری گذاشته
giovedì 10 marzo 2016
mercoledì 9 marzo 2016
وای که چقدر عصبانیم , شاید هم ناراحتم ... نمیدونم ! لپم گل انداخته و تمام شام را این پا اون پا میکردم که برگردم خونه و بنویسم . داشتم خفقان میگرفتم
نمیدونم دقیقا چرا اما قرعه این کار به نام من افتاده ... نه میشه در مقابلش ساکت موند و نه میشه تو دلش رفت
چقدر از خودمون کلافم ... میگم خودمون چون شاید من هم پیشتر از دید شخص سوم از همین حماقت ها کردم
دختری که امروز در مقابلم نشسته بود و دست یاری خواست ما را یاد فیلم سیب سمیرا مخلباف انداخت . شاید نه به همان شدت اما تقریبا در اجتماع نبود
چند ساعتی طول کشید تا اعتماد کردم , یعنی چاره دیگری هم نداشتم اما واقعن میشد ؟؟
ما گاها حاضریم همه مان را زیر پا گذاریم تا به جایی برسیم که به نظر بهشت برین است , اما نیست ! و وقتی هم میفهمیم که نیست باز هم ترس داریم که از دستش بدهم
ما گاها عشق را گدایی میکنیم , ما حتی به نوعی تن فروشی میکنیم . چون تن میدیم به هر آنچه باورش نداریم و حتی اذیتمان میکند
وای که مخم در حال انفجار است . باید بروم و این دختر را از آن آشپزخانه نجات دهم , نجات ! دقیقا لغت درست همین است اما تا نخواهد که نمیشود
در حالی که فریاد میزند کمک , دستگیره در را هم گرفته
رها کن این تعلقات واهی را ... این زنجیر ها را چه کسی ساخته است ؟ این ترس ها را چه کسی بال و پر داده است ؟ من پاره اش میکنم
پدرم همواره به من یاد داد که حق دادنی نیست و حقت را آنجا که لازم است بگیر
ما گاها نشسته ایم تا کسی ما را نجات دهد یا ما را خوشبخت کند, تا آینده ای برای ما بسازد , تا تأمینی داشته باشیم
احمقانه است . این مورد را استثنا از ما استفاده نمیکنم چون هیچ جوره در من صادق نیست اما هستند کسانی که تن به ازدواج به غیر هم زبانی میدهند که نه تنها فرهنگش متفاوت است که زبان مشترک هم ندارد . اصلا به تسلط مرتبط نیست شما در خلوتتان به چه زبانی فکر میکنید ؟ یار شما کسی است که زندگی مشترک با او دارید , یعنی تقسیم , آیا افکارتان را واقعا تقسیم میکنید ؟ آیا ابزار کافی برای تقسیم صد در صد خودتان با زبانی غیر از زبان مادری هست ؟ غذا , ذائقه , آهنگ , فیلم , تفریح , کتاب , تئوری , اخبار , ... چطور؟
واقعن نمیفهمم ! دکتر هلاکوئی حرف جالبی میزند : میگوید ما در ازدواج به دنبال اشتراکات هستیم , چطور میشود با کسی همسر شد در حالی که اشتراکت کمی وجود دارد ؟
شما در یک فرهنگ متفاوت هنوز نمیتوانید درک کنید که طرف شکاک هست ؟ نیست ؟ وفادار است ؟ این رفتار زایده فرهنگ است ؟ خانواده است ؟ چرا ناراحت شد ؟ چرا حتی ناراحت نشد و نفهمید ؟ و از همه این ها بالاتر آیا دوست دارید تا آخرعمردر فضایی غیر از فضای مادریتان زندگی کنید و فرزندنتان در خانه ای بزرگ شوند که به ناچار باید دو فرهنگ و دین که در بسیاری از موارد هم با هم , همخوانی ندارند رشد کنند و پر شوند از تناقض و سوال . حتی اینکه یکی از طرفین از زبان و فرهنگش گذر کند را اصلا قبول ندارم , این یعنی از اصلات خود گم شدن و اساسا به فردی که حاضر به همچین کاری است میتوان اعتماد کرد ؟
درست دکتر هلاکوئی در سخنرانی دیگرش گفت ما فکر میکنیم این فرد خارجی نجات دهنده ماست , و تمام دختران و پسرانی هموطنی که تا آن لحظه شناخته بودیم همه اشتباه و غلط بودند و این با همه فرق دارد , اما دقیقا باید دید اشکال کجاس و او کیست و چه میخواهد ؟ حتی کشش فردی خارجی به ما دلیل بر آسیب بسیار زیاد اوست که دقیقا چرا با همزبانش همراه نشده است
داستان این دختر حکایت عینی تمام این تحلیل هاست , اما چیزی که بیش از همه اینها رنجم داد این بود که دقیقا کجا و با چه سیستمی باید بزرگ شد که فکر نکرد و تصمیم گرفت و بعد تازه به آنچه پیش آمده است فکر کرد . یعنی این قدم هایی که برداشته میشوند هیچ کدام فکر و تحلیل پشتش نخوابیده است ؟
امیدوارم که قضاوت نکرده باشم , امیدوارم با نگاه خودم و جایی که خودم ایستاده ام این زندگی را وارسی نکرده باشم اما امروز وقتی استیصالش را دیدم , به جرات قسم میخورم که جز خودش هیچ کس را در اطرافم ندیدم و هرانچه در چنته داشتم را بیرون ریختم
از آن چک های تراپی که دو تایش هم کافی است که تا مدت ها چرخ بزنی که بپرسی دقیقا با خودم چه کار کردم
وقتی حرف زدم خودم بغضم گرفتم اما اگر تکیه گاه بلرزد که دخترک باز روانه غول قلعه میشود
گفتم همه ما اینجا تنها بودیم و شبهایی تا صبح خوابمون نبرد و از این پهلو به آن پهلو شدیم . همه ما شب هایی بود که خودمون , مسیرمون را زیر سوال بردیم و گفتیم شاید بهتر بود مسیر دیگه ای را انتخاب میکردم . هممون پوست انداختیم با اشک و آه . اما هیچ کس نمرد . همه بزرگ و بزرگ تر شدن , بر عکس کسایی که به پشوانه کس دیگه آمدن و الان بدون طرف از یک پاکت شیر خریدن هم ناتوانند , ترحم بر انگیزند , هیچ کس جز خانواده تو دل سوزت نیست , حتی عزیز ترین فرد زندگیت , همسرت , میتواند از لحظه ای به لحظه دیگر بگوید برو ! نمی خوای که '' ن ' ' ناتوانی گردنت رو بگیره و تمام حرمت نفس و کرامت نفست را زیر پات بزاری و حداقل برای داشتن یک نفر حاضر به التماس شی ... یادت باشه ما در دنیا هیچ چیزی را گدایی نمیکنیم , این حرف من نیست این را خانوم دکتر بابک بارها گفته , من کسی را دوست دارم که دوستم داشته باشه اگر دوستم نداره نمیخوام , چون میدونم فایده نداره , عشق های یک طرفه ویران کننده اند
کسی نمیتونه من را دوست داشته باشه جوری که من را آزاد نزاره , دائم بپرسه , این کیه ؟ این عکس چی ؟ چی نوشتی ؟ این ها یعنی خود طرف هم به این رابطه اعتقاد نداره و دائم کنترل میکنه که چیزی از کنترلش خارج نشه . این را باز من نمیگم دکتر هلاکوئی میگه ۴ تا نون داریم . نادانی , نگرانی , ناتوانی , نیازمندی . غیر از این نیست
تو برای آنچه که دنبالش بودی به نحوی خودت را حراج کردی , نمیدونم اگر خوشحالی که بحثی باقی نمیمونه اگر ناراحتی پاره کن این زنجیر های اطرافت را
ترحم نه تنها آینده ای را رقم نمیزنه که گارانتی کننده هیچی نیست چون جایی میرسه که از امروز هم خسته تر میشوی , اما فرق امروز با ۱۰ سال آینده , سالهای جوانیت هست که میتوانستند بکارند و فردا برداشت کنند .و ... و ... و
نمیدونم حاضرم بروم و از آنجا با تمام قدرتم بیرون بکشمش اما شک دارم که واقعا طاقتش طاق شده است یا نه ! خیلی شک دارم
اما بعد از این دیدار فهمیدم چقدر متفاوت است نگاهی که زنان به دنیا دارند , ما را زنی جنگجو توصیف کرد . من جنگجو نیستم اما حقوقم پایمال نمیشوند . برایشان تلاش میکنم به مدل های مختلف . تمام طول این نوشته چندین بار بوی عطر هر دو آنها را حس کردم انگار که همین نزدیکند
.وظیفه سختی بر روی دوشم افتاد امیدوارم از پسش برآیم
martedì 8 marzo 2016
!دیشب خواب دیدم با لوکا و جینو رفتیم جنوب ایران
وقتی از قطار پیاده شدیم یه چیزی شبیه استیشن ونیز بود . اما یک اقیانوس جلومون بود . خوف بر انگیز .اونجا هم دائم تو دلم میگفتم من تا حالا اقیانوس ندیدم - اینجوری نیست
از همون اول از پر عمق شروع میشد , اما آبش زلال زلال . حتی لوکا برگشت گفت عجب دریایی دارین
دستامو کردم تو آب . آب ولرم . در حدی که همه میگفتیم باید سری بعد مایو بیاریم شنا کنیم
نمیدونم چطور شد که در سکانس بعدش همه تو آب بودیم . یهو اقیانوس طغیان کرد . همه فرار کردن , من مقاومت میکردم شنا میکردم اما برای حفظ جان تصمیم گرفتم که برم توی پناهگاه سنگی که همون جلو بود
همه آنجا بودیم . اقیانوس ضربه میزد به پانهگاه . تمامش میلرزید . من در یک لحظه تصمیم گرفتم برم بیرون . دیدم یک کشتی داره رد میشه . خودم را انداختم به سمت کشتی , توش پر ایرانی بود که میگفتن ما سفرمون را از ایران شروع کردیم ,
:))مقصد کالیفرنیاس
منم گفتم باشه من ایستگاه بعد پیاده میشم , قطار (!) میگیرم برمیگردم پنهگاه
...به ایستگاه که رسید , پیاده که شدم , خاله آذر و درسا امده بودن دنبالم
....میگفتن نرو ... گفتم نه نگران نباشد من راه را بلدم
بعدشم بیدار شدم . هنوز گرما آب اقیانوسه زیر پوستمه ! یه چیزی مثل آب وان وقتی از خیلی داغ بودن به ولرمی میره
شاید این خواب ته مایه طنز داشته باشه ( اونم حتما بخاطر نگاه کلی خودمه !) اما فکر کنم عینن روایت کامل آن چیزی
هست که داره برامون اتفاق میوفته
!باید وایسمیم تا این عزیزان از ایران برگردن و سر از اوضاع در بیاریم
!صبح بخیر
امروز روز خانوماس ... من از دیشب شروع کردم . اول با مرجان رفتیم تو خیابون ها راه رفتیم و مغازه هایی که تا حالا نرفته بودیم را با آرامش نگاه کردیم . حتی انجا گفتم باورم نمیشه یه روزی رسیده که منم دونه دونه این وسیله های تایگر را نگاه میکنم و میزارم سر جاش ! ( اینایی که دائم از این کارا میکنن واقعن کار و زندگی ندارن ؟ ) بعدش دو جفت کفش خریدم ... بعدشم دو تایی رفتیم شام خوردیم
الان ناهار با هم خونهام جشن میگیریم
عصر قرار دارم
شام هم دعوتم ... نمیشه هر روز , روز خانوما باشه ؟
باشه حالا ! میدونم که جشن نیست فقط , دلیلشم میدونم ... حقوق زنان و کارخونه و اعتصاب اینا ! من که کوتاهی نکردم تازه پا به پای آقایون هم کار میکنم , حقمم هرجا باشه میگیریم اما بعد از این همه کار, یکی دو روز اینجوری خیلی جالبه
البته فقط یکی دو روز بیشترش , میشه از سر بیکاری , کوته بینی
والا
lunedì 7 marzo 2016
بی فایدس ! تلاش برای تغییر دادن یک عده یا افکار بیفایدس ! باید قبول کرد که اینها همینند . تا صبح هم هزار دلیل و برهان که آورده شود باز هم مرغ یک پا دارد که دارد
مثل تمام این عروس های تعریفی که کم کم ماهیت همشان نمایان شد و میشود , باقی داستان هم ره به همان ترکستان دارد
!?به قول عزیزی میگفت باید قبول کنی که همین است ... فقط مانده ام برای چه این همه تقلا کردم
وقتی این مسیر را شروع کردم , از مسائلی ترس داشتم که فکر میکردم چه موقع ای اون روزا میرسن و در آن لحظه چه حسی خواهیم داشت ؟
الان که نزدیک به یک سال از این داستان میگذره , میتونم بگم تقریبا بخش اعظم مسائلی که ازشون میترسیدم اتفاق افتادن ... فقط در یک سال
جالبه ... وکیل دروغین و شارلاتان از کجا پیدا شد ؟ به خودمون نگشته بودیم الان ۸۰ میلیون مردم دست غیر بود ما باید جوابگو ۴۵ نفر میبودیم
اینجاس که میگی خب شد که نشد
domenica 6 marzo 2016
داستان غریبی است این داستان مهاجرت ! حتی مهاجرت اندر مهاجرت
از شهری که میروی منفور ترین عناصرش هم برایت دلبری میکنن . انسان است دیگر , ماحصلی از احساسات , غرور , درد و دلتنگی
به شهری جدید که میرسی , همش اش عجیب به نظر میرسد , کاش هایت در مقابلات قطار میشوند . و حتی شک هایت
در دسترس ترین فرد , تکیه گاهت میشود , غم خوار و رفیق و شب روزهایت . با او بلند بلند فکر میکنی و شاکری که حداقل در میان این همه نبودن او هست
خدا کند که درسش را بلد نباشد و فرصت طلبی نکند وگرنه در لحظات شکننده میتواند نقش ستونی را بازی کند که باور کنی بی آن یا سخت میشود یا اصلا نمیشود
اما مهاجرت یعنی درست از سفر شروع کردن , یعنی تمام لامپ های خاموش , تا جای کلید ها را پیدا کنی همشان یکی پس از دیگری روشن میشوند حتی اگر در بدو ورود به شهر خاموش به نظر آید
چقدر دوست داشتم شهری جدیدی را , مداری نو را از سر آغاز کنم. با تمام تجربیات جدیدم
به تورینو که آمدم دختری دبیرستانی بودم که استثنا توانسته بود به دانشگاه برود , آنچنان شوقی داشتم که خودم را غرق در جامعه ایرانی کردم , فکر میکردم , هم وطنانم به اندازه من از دیدار هم زبانی به وجد میآیند غافل از انکه در ایران در دانشگاه ها چندین واحد زرنگ بازی , گرگ صفتی , حسادت و دو رویی را اجباری گذرانده بودند
تجربه آن روز های تورینو بسیار تلخ بود , خوشحالم که تنهایی هیچ گاه مرا محتاج هر کس با هر کیفیتی نکرد
خوشحالم که همواره بر روی تلاش و پای خود ایستادم, هرچند روزهایی بود که خود را تشبیه به کسی که پایش با شمشیر از زانو قطع شده است , کردم
در تمام زمین خوردن ها بی آنکه دستم را به کسی بدهم بلند شدم , و هر روز خودم را با خودم مقایسه کردم بی آنکه ذره ای حسرت دیگری را داشته باشم
در حق بد خواهان دعا کردم و آرزو کردم بخل و حسادت از وجودشان پاک شود
امروز با نگاه گذرا به دیروز و امیدوار به آینده , به جلو میروم . چون باور دارم تمام آن روزهای تلخ از من انسانی ساخته است که اگر غیر از این بود شاید این روزهایم اینگونه رقم نمیخورد
حرکت میکنم و اعتقاد دارم همه چی بنا به دلیلی مثبت رخ میدهد , حتی همه آنها که تلخ مینمایند
به بهانه مهاجرتی که امروز همراهیش کردم
sabato 5 marzo 2016
این که من اخبار سیاسی را دیگه دنبال میکنم مدیون بچه هاست
! با اطلاعات زیادشون , دید باز , تئوری پردازی های بی پایه و بی دانش نمیکنن , جهت گیری از پیش تعیین شده ندارن , عادلانه و فارغ از خود نمایی
اخبار سیاسی برام جذابیت نداشت , شاید هم اخبار زده شدم از خونه ای که همه اخباری بودن . اما در یک سال گذشته متوجه شدم جز الزامات زندگی شخصیم و کاریم هست و خوب سوال های من که بعضی وقتا واقعا پایه ای است همیشه با آرامش و نهایت دقت و جزییات جواب داده میشه :)
venerdì 4 marzo 2016
giovedì 3 marzo 2016
خیلی بد بود .... یعنی هرچقدر این صفحه ها را میخونم بیشتر ناراحت میشم
کسی که مدعی یک جنبش هست به این سبک باید اقدام کنه ؟ برای یک حرکت بزرگ به انسان های قوی نیاز هست نه کسی که صحنه را ( صفحات را ) ترک کنه ! و از همه اینها بالاتر زبان بستری است که شما در آن اعتقادات و افکارتون را بیان میکنید , چطور بدون داشتن دانش درست این پیام باید انتقال داده بشه ؟
حرکت بسیار نسنجیده ای بود , معتقدم این شال و دستبند سبز بیشتر تبدیل به مد شده . در مصاحبه ایتالیایی بسیار سطحی و احساسی به این مطلب پرداخته شد
مشکل دید افرادی است که نه تنها زمان کوتاهی در ایتالیا بودن که حتی آنطور که باید با ایتالیا و ایتالیایی آشنا نشدن , و تقریبا همه کسانی که مدت طولانی هست که اینجا هستن این حرکت را رد کردند
به جد و با شناخت به فرهنگ و تفکر ایتالیایی معتقدم که نه تنها به ایران و زن ایرانی کمک نشد که با وجود شرایط جدید , علامت سوال های بدی را در ایتالیایی ها ایجاد کرد که باز یک عده باید دائما تکرار مکررات توضیح بدن و توضیح
این قضیه با یا بر این فرد داره عملا بزرگش میکنه و تبدیل به چهره رسانه ای میشه . امیدوارم این تب فضای سایبری بخوابه و اساسا مدفون بشه که بد از بدتر نشه
mercoledì 2 marzo 2016
آخرین روز ماه اکتبر سوار ترم ( tram ) بودم و روانه یک قرار کاری , هندز فریم در گوشم بود و حسابی غرق آهنگ بودم , آنقدر انرژی داشتم که حتی نتوانستم بنشینم , رفتم و چسبیدم به شیشه و پا به پای راننده جلو را نگاه میکردم .
تقریبا چند ایستگاه مانده بود که برسم , یک نفر به پشتم زد , برگشتم و دیدم مامور کنترل بلیت است , هندز فری را برداشتم
گفت: بلیت ؟
گفتم : حتما
کارت دانشجویم را از کیفم در آوردم بلیت را نشان دادم
بلیتم درست بود , اصولا بی بلیت سوار نمیشوم
مدارکم را خواست , دادم
اما دسته جریمه را در آورد و گفت من به این مدارک قانع نشدم !
احمقانه بود ... شروع به نوشتن جریمه کرد , علتش را پرسیدم
جواب داد : دانشگاه میری ؟
جواب دادم : بله
گفت دقیقا توی اون دانشگاه چی بهتون یاد میدن !
کلا نه تنها زیر بار حرف زور نمیرم که حاضرم حتی برایش پول خرج کنم که ظالم فکر نکند دنیا اینقدرها هم بی حساب کتاب هست .
حتی در این فضا همکاراش اعتراض کردن که این جریمه اساسا اشتباس اما در جواب گفت دخالت نکنین !
من هم با آرامش خاصی گفتم : از اینی که با دانشگاه و یا با دانشجو مشکل دارید متاسفم , حتما ریشه در گذشته داره اما مسند و مقام جای مناسبی برای تسویه حساب های شخصی نیست !
گفت : دختر پررویی هستی , به جای عذر خواهی , جواب هم میدی !
گفتم : اگر مقصر بودم حتما عذر خواهی میکردم اما چیزی که شما از یک " دختر " انتظار دارید حتما التماس و خواهش است که در من کرامت انسانی از مهم ترین اصل هاست .
برگه جریمه را گذاشت جلوم و
گفت : امضا کن
گفتم : من چیزی را که قبول نداشته باشم امضا نمیکنم
قید کرد که از امضا کردن هم سر باز زدم . یک رسید داد و رفت
هرچند جواب داده بودم و پروسه اداری را به خوبی میدانستم اما کمی از هیجان و حس خوب روزم را گرفت .
شکایت تنظیم کردم , تقریبا ۴ ماهی گذشت و هفته پیش جواب منفی اش آمد و باید ۹۱,۵ یورو پرداخت میکردم .
زیاد بود اما از رفتار خودم راضی بودم .
تقریبا چند ایستگاه مانده بود که برسم , یک نفر به پشتم زد , برگشتم و دیدم مامور کنترل بلیت است , هندز فری را برداشتم
گفت: بلیت ؟
گفتم : حتما
کارت دانشجویم را از کیفم در آوردم بلیت را نشان دادم
بلیتم درست بود , اصولا بی بلیت سوار نمیشوم
مدارکم را خواست , دادم
اما دسته جریمه را در آورد و گفت من به این مدارک قانع نشدم !
احمقانه بود ... شروع به نوشتن جریمه کرد , علتش را پرسیدم
جواب داد : دانشگاه میری ؟
جواب دادم : بله
گفت دقیقا توی اون دانشگاه چی بهتون یاد میدن !
کلا نه تنها زیر بار حرف زور نمیرم که حاضرم حتی برایش پول خرج کنم که ظالم فکر نکند دنیا اینقدرها هم بی حساب کتاب هست .
حتی در این فضا همکاراش اعتراض کردن که این جریمه اساسا اشتباس اما در جواب گفت دخالت نکنین !
من هم با آرامش خاصی گفتم : از اینی که با دانشگاه و یا با دانشجو مشکل دارید متاسفم , حتما ریشه در گذشته داره اما مسند و مقام جای مناسبی برای تسویه حساب های شخصی نیست !
گفت : دختر پررویی هستی , به جای عذر خواهی , جواب هم میدی !
گفتم : اگر مقصر بودم حتما عذر خواهی میکردم اما چیزی که شما از یک " دختر " انتظار دارید حتما التماس و خواهش است که در من کرامت انسانی از مهم ترین اصل هاست .
برگه جریمه را گذاشت جلوم و
گفت : امضا کن
گفتم : من چیزی را که قبول نداشته باشم امضا نمیکنم
قید کرد که از امضا کردن هم سر باز زدم . یک رسید داد و رفت
هرچند جواب داده بودم و پروسه اداری را به خوبی میدانستم اما کمی از هیجان و حس خوب روزم را گرفت .
شکایت تنظیم کردم , تقریبا ۴ ماهی گذشت و هفته پیش جواب منفی اش آمد و باید ۹۱,۵ یورو پرداخت میکردم .
زیاد بود اما از رفتار خودم راضی بودم .
رفتم به یکی از شعب که پرداخت کنم , گفت این جریمه به هر دلیل بلاک است , به ساختمان مرکزی برو.
به ساختمان مرکزی رفتم گفتند اینجا نه به شعبه دیگرمان برو - یک پروسه اداری کاملا ایتالیایی -
بعد از ۵ بار مراجعه که بابت این همه وقت تلف شده عصبانی هم شده بودم , گفتند این جریمه از قبل پرداخت شده !
گفتم ولی من پرداختی نکردم , استعلام کردن , جواب آمد این جریمه در ۱۰ اکتبر پرداخت شده ! یعنی قبل از تاریخ صدور !
گفتم این خنده دار است , کارکنان دور برگه جمع شده بودند , میخندیدند ... یکی میگفت از آسمان بوده , یکی میگفت ناراحتی , ۹۱ یورو را من میگیرم !
حتی برای آرامش من رسید پرداخت را به صورت المثنی پرینت کردند , اسم دقیق من و شماره برگ جریمه !!!!
کسی که متصدی باجه بود گفت اعلام این اطلاعات غیر قانونی هست اما شخصی به نام " مباشر عبدول , نمیدونم چی چی " این برگ جریمه را در فلان جا پرداخت کرده است !
-----------------------------------------------------------------------------------------
به ساختمان مرکزی رفتم گفتند اینجا نه به شعبه دیگرمان برو - یک پروسه اداری کاملا ایتالیایی -
بعد از ۵ بار مراجعه که بابت این همه وقت تلف شده عصبانی هم شده بودم , گفتند این جریمه از قبل پرداخت شده !
گفتم ولی من پرداختی نکردم , استعلام کردن , جواب آمد این جریمه در ۱۰ اکتبر پرداخت شده ! یعنی قبل از تاریخ صدور !
گفتم این خنده دار است , کارکنان دور برگه جمع شده بودند , میخندیدند ... یکی میگفت از آسمان بوده , یکی میگفت ناراحتی , ۹۱ یورو را من میگیرم !
حتی برای آرامش من رسید پرداخت را به صورت المثنی پرینت کردند , اسم دقیق من و شماره برگ جریمه !!!!
کسی که متصدی باجه بود گفت اعلام این اطلاعات غیر قانونی هست اما شخصی به نام " مباشر عبدول , نمیدونم چی چی " این برگ جریمه را در فلان جا پرداخت کرده است !
-----------------------------------------------------------------------------------------
برای مباشر :
مباشر جان سلام ؛
از این که جلو جلو به فکر من هستی و بیست روز قبل از اینکه جریمه شوم , هزینه را پرداخت کردی ممنونم . نمیدانم کجایی , اما مشتاق دیدارت هستم . کاش جلو باقی حوادث را هم با همین درایت بگیری .
امیدوارم فرصتی پیش آید که جایی همدیگر را ملاقات کنیم , لیستی از خواسته هایم دارم که بی شک در مقابل سخاوت تو بسیار کوچکند .
خبری , نشانی از خودت بده .
از این که جلو جلو به فکر من هستی و بیست روز قبل از اینکه جریمه شوم , هزینه را پرداخت کردی ممنونم . نمیدانم کجایی , اما مشتاق دیدارت هستم . کاش جلو باقی حوادث را هم با همین درایت بگیری .
امیدوارم فرصتی پیش آید که جایی همدیگر را ملاقات کنیم , لیستی از خواسته هایم دارم که بی شک در مقابل سخاوت تو بسیار کوچکند .
خبری , نشانی از خودت بده .
دوستدار تو نگار
نگار نگاری / وقایع نگاری
> این دومین بار هست که با وجود داشتن بلیت با مامور تنها بخاطر حرف زور و رفتار اشتباه درگیر میشوم .
دفعه اول حاد ترو در قطار بود ! که هنوز هم منتظر جوابم .
دفعه اول حاد ترو در قطار بود ! که هنوز هم منتظر جوابم .
martedì 1 marzo 2016
Iscriviti a:
Commenti (Atom)



