یه قمست خوب دیگه این کار هم اینه که در لحظه میتونی با چندین فرهنگ و شهر ایتالیا حرف بزنی و کار کنی و بعد در این بین دوست های مختلف , جاهای مختلف ایتالیا پیدا میکنی
venerdì 30 settembre 2016
giovedì 29 settembre 2016
mercoledì 28 settembre 2016
martedì 27 settembre 2016
lunedì 26 settembre 2016
domenica 25 settembre 2016
یه دوش آب گرم و ریلکس . اعتراف میکنم که هنوز اعصابم خورد میشه .... تا حالا با یه قاتل توی یک کوچه برخورد کردین ؟
من کردم , یه کوچه شلوغ که تشخیص ندادم قاتله فکر کردم عجب انسان شریفی
قاتل جان از وجودم گرفته ... کی تمام میشود ؟
اما بالاخره ! بالاخره من اون کار را کردم
ایدش از همین آدم بود با پیشنهاد زوریخ , بعد هر موقع تصورش میکردم نمیدونم چرا شبیه اون هتل واشینتگتون مون بود , یه وقتایی هم رو به روی فواره های بلاجیو لاس وگاس , اخیر به بوداپست رسید و بعد به سواحل ایتالیا
.اما در نهایت هیچ کدوم اینجاها نشد
اما خوب مثل هر چیز دیگه ای که انتظارش رو میکشی وقتی بهش میرسی اونقدر هیجان انگیز نیس
!
هيچ موقع اين ادمها را باور نكردم! حتي دوره اي كه تصميم گرفتم يه فرصت بدم.كسايي كه جمع براشون تعريف نشده بود، فقط يه كاري ميكردن كه به چشم طرف ديده شن، مثلا اگه با يه حركت جمعي يه تاثير مثبت تر روي طرف ميزاشتن به ترس اينكه ديده نشن ترجيح ميدادن تك روي كنن.
دغدغه به حرف نيست
به عمله
يك مثال ديگه ، نوروز هم دقيقا همين شد
واقعا من بايد نگران وضعيت اونا باشم؟؟ احمقانه نيست
venerdì 23 settembre 2016
قرار بود بياد ايتاليا، اصلا سر همين بود كه باهم آشنا شديم.
به من مسيج داد، خودش را معرفي كرد و اطلاعات گرفت. تابستون سال آخر ليسانسم بودم، به گلناز گفتم فلاني مسيج ميده، چه آدم جالبيه! گفت اتفاقا خيلي هم ظاهر خوبي داره!
ايران كه رفتم با گلناز رفته بوديم كافه كه اتفاقي اونجا ديدمش و گلناز زد بهم گفت همينه!
من بر خلاف خيلي از دخترا نه قيافه برام مهمه نه پول! نميگم طرف زشت باشه اكيه اما پسر خوشگل هم برام تعريف نشدس.
بر خلاف اين خصوصيات من شيفته هوش و استعداد و منش و خلاقيت و مديريت آدما ميشم. اصلا يه جوري اينارو فاكتورهاي سكسي ميدونم!!
و خب اين آدم جز معدود كسايي بود كه يه هوش و خلاقيت خاصي داشت، علاوه بر اينكه دهن كه باز ميشد معلوم بود تو اون كله چي ميگذره!
شايد خنده دار باشه اما فكر كنم تا حالا اينقدر دقيق ننوشتم يا جايي حتي بازگو نكردم كه چي تو سرم ميگذره!
يه جوري بهم انرژي ميداديم، ديگه همه هم فهميده بودن، اون يك سال و نيم دائم كامنت بازي، چت، ايران ميومدم، مهموني، بقيه دست به دست ميدادن اما هيچ وقت دوست نشديم.
يعني نميدونم ، نميشد! يه جاي كار ميلنگيد اما هيچ موقع نميفهميدم كجا. از نظر من همه چي جور بود اما جور نميشد.
كم كم از ايران خبر رسيد كه شايد يه نفر ديگه هم باشه. من كه نبودم اما بازم حال گيري بود.بديش هم اين بود كه خواهر يكي از دوستامون بود.
همون سال مهموني معروف گلناز بود كه ريختن تو خونه.سفارش كرده بودم كه دخترو دعوت نكنه.در كه باز شد ديدم با خواهرش آمد تو! از حق نگذريم خيلي هم خوشگل بود. من هميشه واقعيت را ميبينم حتي اگه رقيب باشه. يه نگاه به گلناز كردم ، هيچ موقع اون جور كه جملش را ادا كرد يادم نرفته، گفت: به جان مادرم دعوتش نكردم.
حتما خواهرش باي ديفالت فكر ميكرد بايد بيارش. نميدونم. ما روانه آمريكا شديم و اتفاقا دقيقا اين دو تا رفتيم باهم دوست شدن، خب براي من جالب نبود ديگه ، اما ادعايي نميتونستم داشته باشم چون اساسا چيزي پيش نيمده بود. بعد از اون هم ديگه رفتم تورين و كلا رد كردم، يه جورايي خيلي هم پر رنگ نبود، فقط تو ذهنم بود.
چند ماه بعد از اون دخت جدا شد و كلا هم ديگه بي خبر بودم. ايران به ايران اگر توي جمع بود ميديدمش. تا اين تابستون كه به بهانه آمدن دلارام ما را دعوت كرد خونشون.پنج نفر بوديم. از در كه وارد شدم خيلي زياد سر به سرش گذاشتم، خونه هاي مجردي تو ايران اين روزا بازار جديد شدن، از اينكه اينقدر ميتونستم راحت باهاش برخورد كنم از خودم خوشم ميامد، اصلا انگار نه انگار يه زماني تو ذهنم بوده. مثل همه دوستاي ديگم، قاطعانه هيچ حسي نداشتم ، حتي فكر كردم اساسا كششي هم ندارم. شب خيلي خوبي بود، ما اون شب كلي بحث و حرفاي خوب زديم و خب بهترين حرفارو اون زد. گفتم كه ، كلا اين مخ پره، تشخيصم الكي نبوده.
در حال مهاجرته، ازم مشاوره گرفت و من خالصانه، راهي كه فكر ميكنم براي اون بهتر هست را بهش گفتم، خيلي انرژي بهش دادم، گفتم فقط شهرش را بگو كه اولين مسافرات من و دلي باشيم.
تا اينكه جلو كتابخونش داشتم كتاباش را ميديدم كه گفت يه كتاب بهت توصيه ميكنم بخون.
"جز از كل" اين كتاب فلسفس، قانون زندگيه، رمانه، همه چيه.
روز بعد رفتم كتابفروشي، گفتم اين كتاب را ميخوام فروشنده گفت:
اين انجيل عصر ِ! هر جا رفتين با خودتون ببرين هر از گاهي بازش كنين يه قسمتايش را بخونين.
كتاب را خريدم، تقريبا صد صفحه اول را تو يه روز خواندم و صد صفحه آخرش را در تورينو.
تمام طول داستان حس ميكردم اين نويسنده و افكارش براي من يه جهان ديگس، مثل يه جهان موازي كه مخيلم هيچ وقت به اونجا نميرسه.
يه دنيايي كه نه تجربش كردم نه تمايل به تجربش دارم.
قبل رفتن بهش زنگ زدم كه خداحافظي كنم، گفتم كتاب را دارم ميخونم، وقت نشد تموم كنم و با هم تحليلش كنيم.
تازه فهميدم ٢٠٠ صفحه از من عقبه!
پرسيدم چرا؟
گفت اين كتاب انگار خودِ خود من نگار! همه حالات رواني نويسنده را درك ميكنم. حتي دل پيچه هاش را!
اونجا بود كه مشكل را فهميدم، ما تو دو جهان موازي بوديم ،بهم نزديك شديم اما هيچ وقت تو يه نقطه بهم نرسيديم.
giovedì 22 settembre 2016
mercoledì 21 settembre 2016
امروز بالاخره روی غلطک کار افتادم , سفر ایران خیلی باد پشتم خورد , خب تعطیلات هم اندازه داره
وقتی برگشتم یه لیست بلند بالا جلوم بود که حتی نمیدونستم از کجاش شروع کنم
!دیروز و پریروز هم کار کردم اما امروز و فردام خیلی بیشتر شبیه خودمه
میدونی امروز با خودم فکر کردم بعضیا واقعا بیچاره ها تقصیر ندارن , یه جوری تفکرشون اینه
یعنی تا یادم میاد همیشه یه حرفی برای زدن داشتن , اولا که میگفتن نگار فعالیت میکنه به فلان دلیل , بد گفتن فعالیت نمیکنه به پشمدان دلیل , بد گفتن این , اون
حالا ۲ روز پیش یکی بهم گفت ایتاتوس چی شد ؟
گفتم یعنی چی , چی شد ؟
گفت کار میکنین ؟!
:))گفتم معلومه که کار میکنیم ... گفت آخه خبری نیس
!!گفتم اها اگه برنامه اسپانسری نباشه معنیش اینکه که کار نمیکنه ؟
!واقعن با خودشون چی فکر میکنن ؟ به قول امین میگه نه باهاش کار نمیکنیم , قاب ش گرفتیم
domenica 18 settembre 2016
اولین روز تورينو پر انرژي شروع شد، همه صبح را رقصيدم، ناهار را با سيمونا و پيرا و ليديا رفتيم يه جاي جديد و بعد چنترو گردي، تو اين شهر پر شور كه زيبايش تمامي نداره.
عصر مرجان و ابوذر ملحق شدن و مثل همیشه کلی خندیدیم و خوش گذشت , قرارمون شام بود اما تصمیم یهو عوض شد و سر از سینما در آوردیم و بعد هم جامپینگ
تمام مدت رقص و انرژی داشتم , بهترین جا برای تخلیه همون جا بود , چون همه فکر میکردن نوشیدنیش خوب بوده , نمیدونن اشکال از خون ه
امروز داشتم فكر ميكردم دلم براي تورينو تنگ نشده بود! شايد عجيب باشه اما الانم دلم براي مشهد تنگ نشده! شايد عجيب تر باشه اما من تازگيا خيلي لحظه را زندگي ميكنم
venerdì 16 settembre 2016
(اين نوشته متعلق به ديروزه)
روز آخر روز بدي بود! از صبح كه با خداحافظي شروع شد و تا همين الان كه روي كاناپه افتادم اما خوابم نميبره!
اين ساعت هاي كوفتي قبل پرواز كه دير ميگذرن و تويي كه دوست داري اين جون كندني را هر چي زودتر بكني!
صبح كه بابام بغلم كرد ، گردنم را بوسيد، اصلا به گردن خيلي حساسم، بند بند دلم را ميلرزونه، فكر ميكنم اوج علاقه و احساس اونجايه كه شما گردني را ميبوسيد يا گردنتون را ميبوسن!
روي اين آخري تاب نياوردم، به اتاقم كه رسيده بودم گونه هام تر بودن، نميدونم چه جوري اما نفهميده بودم كه اشكام ريخته بودن.اين بغض نرسيده پريروز بود كه رفتيم حرم به مامان منصور سر بزنيم، عجب اين سنگ روي قبر با روان درگير ميشه! يعني جايي ميگي آخه تو چقدر بي رحمي كه اسم يكي از عزيز هاي من را تو قلبت داري اما باز هم سنگ و بي روح موندي! اونجا خيلي تلاش كردم به بغضم غلبه كنم تا امروز صبح كه نتونستم و بدون اينكه من ادارش كنم سرآزير شد.
ديشب مثل همه شبهاي قبل از پرواز دوباره بچه ها را در آغوش گرفتم، اميد هم در جمع ما ، مهمان ويژه ما بود، خونگرم و اجتماعي مثل هميشه، اين بار با تجربه هاي جديد از آن سوي آبها، در تمامي اين ٩ سال حتي يكبار هم نشده كه بيش از ١٢ ساعت قبل پرواز خداحافظي كرده باشيم.
تهران كه رسيدم مثل هميشه شلوغ و كمي آزار دهنده، رسيدم ، وسايلم را پيش ماندانا گذاشتم، ناهار خوردم و به سمت اولين قرار رفتم. اولين قرار جز معدود دفعاتي بود كه صبوري كردم و به طرف مقابلم اجازه دادم مسيرش را طي كنه چون فقط بازي گري كرد تا از من پوينت بگيره، چند بار قصد كردم بلند شم و بگم بهتره بيش از اين وقت خودمون را نگيريم.شما گاها هم پيش قضاوتي دارين ، هم بي حرمتي.
نكردم چون اگه بلند شده بودم، تمام ميشد! نشستم، جلسه را به انتها و نتيجه هم رسوندم اما انرژيم را خيلي خالي كرد، خيلي. تازه حس كردم اين مسير چقدر سخت و پر فراز نشيب ميتونه باشه.
در اين بين، درست در همون ساختمان، همون طبقه!!! اسم كسي بود كه سالها در رم منو مشغول خودش كرده بود، همينطور كه اين پا و اون پا كردم كه مطمئن شم خودش هست يا نه، رقيب مقابلم حاضر شد، اون از در خارج شد و من وارد شدم. هر دو با عينك بوديم، شايد هم نميشناختتم، خنده اي تصنعي كرد و رفت. اون چند ثانيه كه رو به رو شديم، مثل فيلما، سياه سفيد شد، پاز خورد و يه صداي چيليك هم داد. چه دنيا كوچيك و قوانين عجيبي ، چيزي نزديك به هفت سال پيش بود!!!
گلناز امروز كه از جريان با خبر شد گفت كم كم ازت ميترسم! اين همه اتفاق غير مترقبه چرا براي تو؟!
قرار دوم بد نبود، شايد نتايجي داشت، اما در لابه لاي حرفا دو نكته از دو نفر دستگيرم شد كه حس بدي بهم داد، اونقدر كه سريعا فكر كردم زنگ بزنم و حل كنم اما صبر كردم، من و اين فكر با هم هستيم تا تصميم درستي در موردش بگيرم، شايد راضي شدم كه اشتباه ميكنم، نميدونم...
تمرين صبر، اين روزها دائم به خودم يادآوري ميكنم و باز تمرين صبر ميكنم و صبر
حالا روي كاناپم تا اين ساعت لعنتي بره جلو و اين جون كندني را بكنم، هنوز با اينكه اينجام اما ناز و نعمت تمام شد و از فردا دوباره به تنهايي همه اش را به دوش ميكشم
كار ميكنم و مثل امروز كه نفهميدم ، ولي هر لحظه كه در بسته مقابلم بود، تسليم نشدم و جلو رفتم.
امروز اولين اسمي كه بعد از قرار اول ديدم، اسم كوچه اي همون رو به رو بود،
اسمش ساده بود
بن بست اول!
سفرنامه طوري- قسمت بيستم
پايان
martedì 13 settembre 2016
ديشب وقتي رسيدم خونه يك جسم زنده بودم كه فقط قادر بودم تا تختم برسم، خيلي تلاش كردم بتونم غلبه كنم و خاطره شب را در لحظه ثبت كنم اما نتونستم. از مامانم يه قرص گرفتم و با كله تو بالشت فرو رفتم و درست تا همين امروز عصر طول كشيد تا ريكاوري شدم.عليرغم تلاشم براي اينكه برنامه ها به دقيقه نود كشيده نشه باز هم امروز كه از خواب بيدار شدم ، بلافاصله حاضر شدم و با مهمون هاي جديدمون راهي شانديز شديم و بعد از ظهر به محض برگشت دوباره قرار داشتم و الان يك ساعتي است كه بالاخره خونم!
اين حال و هوا، اين همراهي و اطرافيانم، حس و انرژي و حرفا و محبتاشون خيلي حالم را خوب ميكنه!
و اما ديشب ...
اون شب عروسي سارا، غرق در مهماني و تجمل و مهمون هاي درجه يك بودم. مليكا، رفيق شفيق دوران دبستانم را ديدم و حسابي مثل همون سالها كه پارتنر رقص هم بوديم رقصيديم. اون حالا يه خانم دكتر زيبا شده اما وقتي جلوش ميرقصم هنوز همون حس سابق را دارم.
كمي دور از مهمونا و شلوغيا فاصله گرفتيم و دور باغ راه رفتيم.حين گذشتن از روي پل، نگاه سنگيني را روم حس كردم، سرم كه بالا آوردم دختر را شناختم، سالها پيش در مهماني خانوادگي اي ديده بودمش.خودش و خواهرش شهرت متفاوتي داشتند. اما كنارش...
كنارش آقاي كي بود.اسمش را گذاشتم آقاي كي چون از زندگي گلناز رفته و حتي اسمش هم جايز نيست.چشم در چشم شديم، بعد از سلام و عليك آقاي كي من را به خانم رخ معرفي كرد.
خانم رخ از دور شناخته بودتم، اما دست داد و گفت خوشبختم!
پرسيدم اينجا چه كار داريد؟
گفت ده روز ديگه عروسيمونه آمديم باغ را ببينيم
خشكم نزد اما يه جوري شدم
آقاي كي به خانم رخ گفت: نگار از دوستان بسيار خوب! سابقم هست.
فكر كرد و گفت اره درست ده سالي ميشه،
تو دلم گفتم اين ده سال را دقيق ميدونست، چون تاريخ دوست شدنش با گلناز را حتما هنوز حفظ بود.
اصرار كرد كه بريم بيرون، ببينمت،
من با حتما، چرا كه نه جواب ميدادم
و بعد اصرار كه عروسي را هم بيا
من هم اولين بهانه ام بازگشت به ايتاليا بود!
آرزوي خوشبختي و موفقيت كردم و از هم جدا شديم...
جدا كه شديم حس كردم پتك بر سرم آوار شد! وسط جاي به اين خوبي حالم گرفته شد... برگشتم سر جام، مامانم پرسيد چي شده و تعريف كردم!
بعضي روابط بايد تمام شن، مثل غده هايي كه بايد از بدن خارج شن اما تموم شدنشون مثل اينه كه ،بدون بي حسي چاقو بزني و خارجشون كني ، يا كم كم ، درست و با يك درمان حساب شده؟
خيلي از ما دردكش همون رد چاقويم!
گاهي آدم انتخاب هاي بعدي طرفش را كه ميبينه با خودش ميگه يعني واقعا من هم در اين كيفيت بودم؟! يا اين انتخاب ها ، اين سليقه يك نقطه مشترك نداره؟ چطور ميشه از يك لاغر ، مو مشكي پريد به يك چاق بولند؟؟! چه جور ميشه دو شخصيت متفاوت هر دو مورد پسند باشن!؟ تازه بعد رفتنش معلوم ميشه كه افكارش چقدر متناقض و متفاوتن!
اين حسي بود كه بعد از ديدن خانم رخ بهم دست داد!
اولين كاري كه كردم موبايلم را در آوردم و چك كردم روز عروسيشون چه قدر با سالگرد ازدواج گلناز فاصله داره!
عروسي درست مصادف با سالگرد ازدواجشون بود! ١٢ سپتامبر! با خودم گفتم اگر به قصده كه واويلا و اگر شانسي است عجب قوانين اين دنيا عجيبن ،غريبا!
مثلا سال ٨٦ كه عاشق هم بودن بهشون ميگفتن ميدونين سالگرد ازدواجتون ٢١ شهريوره!؟ حتما ذوق ميكردن ، اما... با اختلاف چهار سال!
سعي كردم گلي را متقاعد كنم جشن بگيره اما كشيك هاي طولاني بيمارستان عبدي و ساخت و ساز خونه پدري گلناز رمق را از هردوشون گرفته بود. خيلي خسته و رنجور شده بودن، مخصوصا اين روزهاي آخر قبل از بنايي.
پس من چي كارم كه تو اين وضع حواسم به "بهترين" رفيقم نباشه.
دست به كار شدم، با بچه ها هماهنگ كردم و قرار شد به بهانه رفتن من همه دوشنبه، روزي كه ميدونستم عبدي بيمارستان نيست، رستوران يكي از آشناها جمع شيم و كيك و صدا و خوشحالي.
دوست داشتم رو كيك عكسشون را بزنيم اما بعد فكر كردم كم كيفيت ميشه، اون كار براي لوگو خوبه، مثل كيكي كه اون سال براي ترنج گرفتيم ، از عكس به آدمك خوشون قضيه فرق كرد. يه كيك دو طبقه با آدمك خوراكي، درست شبيه خودشون.
مهرناز هم اين وسط يار و ياورم بود، چند بار دلم ميخواست اينجا بنويسم اما گلي گفته بود هر از گاهي به وب لاگم سر ميزنه و ترسيدم لو بره.
يك شب قبل برنامه مهرناز زد عبدي كشيك خورده و فردا شب نيست!
اي دل غافل...اين سوپرايز پارتي ها هرچقدر هم دقيق برنامه ريزي بشن بازهم يه سري اتفاق غير قابل پيش بيني دارن... روزش قابل جابه جايي نبود، بچه ها و خودم نبوديم، كيك آماده بود، همه چي قاطي شده بود.
مهرناز گفت بگيم! گفتم نه تا دقيقه آخر تسليم نميشيم، بريم جلو ببينيم چي پيش مياد
يكي از بچه ها تريا بيمارستان را پيشنهاد داد، قرار شد خودش را به مريضي بزنه و از گلناز بخواد ببرش بخش قلب
فكر بدي نبود، اما مطمئن نبودم چقدر خوب اجرا ميشه از طرفي بيمارستان هم جاي مناسب اين كار نبود.
تنها راه جلو پام كنسل كردن شيفت عبدي بود،از روابطمون تو بيمارستان قائم و يكي از دوستامون كمك گرفتم كه اون شب را اضافه نمونه، نشد.
آخر زنگ زدم عبدي، راه ديگه نداشتيم،
گفتم فردا شب دو ساعت شيفتت را بسپر و بيا .براي گلناز كاري كرديم ميخوام كنارش باشي.
گفت باشه! گفتم عبدي سوتي نديا!
فردا شد، من همه روز را خيلي دويدم.چقدر كار شخصي داشتم،قرار كاري، اين همه آدم را گفته بودم بيان، جلو گلناز سوتي داده بوديم ، ميپرسيد كي بچه ها را گفتي كه خبر ندارم؟، جاش كي معلوم شد؟،
با مهرناز خودمون را بسته بوديم به دروغ، از حافظه بد گلناز هم نهايت سو استفاده را كرديم.
مهمونا آمدن، قبل گلناز، سناريو چيده شده، همه آماده.گلناز با كيك آمد، يواشكي داد به گارسن ولي ديدم
به بچه ها گفتم كيك گرفته! نشست سر ميز گفت واي چه شبي، چه حس خوبي دارم! چه مهموناي ويژه اي! انگار براي منه! آخه بچه ها امشب سالگرد ازدواجمونه!
همه گفتن آخه، واي، آره! يادش بخير
شام را خورديم، به گارسن اشاره كردم كيك ما را بيار! دوربينا آمده!
كيك دو طبقه با آدمك خودشون با شمع و گيفت آمد!
دوتايي جا خوردن! چه فيلمايي شده.
چه شبي، چه حالي،چقدر من دوسشون دارم، گلناز بهترين منه،مايه افتخار، چقدر ازش ياد گرفتم.
دونه به دونه همه را بغل كرد، به من كه رسيد دم گوشم گفت باز چي كار كردي؟! ميدونم كار توئه
گفتم مهرناز ، همه، خيلي زحمت كشيدن
آزاده گفت نگار يه كاريو كه ميكنه عالي تا تهش انجام ميده، نگار پشت كار بود خيالم راحت بود
از دبستان اين طوري بوده!
من يادم نيست دبستان چي كار كردم اما از اينكه چنين تصويري ازم داشت حس خوبي بهم دست داد.
شب خوبي بود، گلناز و عبدي بوسه بارونم كردن
شب برام روي تلگرام نوشت از اينكه تو را دارم خوشحالم! دوست دارم
من زدم : منم همين طور
تو بالشت از خستگي اما با خوشحالي فرو رفتم و خوابيدم...
سفرنامه طوري- قسمت نوزدهم
sabato 10 settembre 2016
همه ديروز را دعوت بوديم، هم ناهار هم شام! نزديكاي عصر واقعا فكر كردم يه لحظه كلسترولم رفته بالا!
نميدونم دقيقا چه اتفاقي برام افتاده كه هي همه ازم تعريف ميكنن اما امروز فكر كردم شايد اين تغيير فقط ظاهري نيست و مدتيه رو خيلي چيزا دارم تمرين ميكنم
مثلا تمرين صبر، سكوت،به جا حرف زدن و عكس العمل هيجاني نشون ندادن
غلبه بر عصبانيت لحظه اي، حفظ آرامش و خونسردي، مثبتنگري
نميدونم خيلي تمرينا هست كه ناخودآگاه دارم ميكنم و فكر ميكنم هم موفقيت آميز بوده
امروز وقتي شيوا با ناراحتي از اتفاق هاي اخير كه اذيتش كرده بود، گفتم: آروم باش، چيز خاصي نشده، پيش مياد
همه ماها حفره هاي روحي و رواني و ناراحتي هايي داريم كه در ارتباط با مقابلمون ميتونه آزارها و رنجش هايي ايجاد كنه اين دقيقا هنر ماست كه ناراحتي هاي طرف مقابل را كشف كنيم و بهش نه از سر ترحم كه با علم به اين قضيه برخورد نرم تري داشته باشيم
اگه قرار باشه بدي ديگري را ما با بدي جواب بديم كه دقيقا ميشيم مثل اونا
تو اولين انرژي مثبت ، تو اولين بخششو گذر را به طرفت اهدا كن و بعد ببين چه بازگشت چند برابري بهت داره
من بعضي چيزا را نميگم دير،چون بالاخره ياد گرفتم، اما اگر چيزايي كه الان ميدونم را قبل تر ميدونستم مطمئنا خيلي چيزا الان به شكل ديگه اي بود
دقيقا قبل دفاعم بود كه با مرجان صحبت دوستي كرديم و بهم گفت تو خيلي دوست داري چون راحت با همه ارتباط برقرار ميكني!
گفتم من فكر ميكنم همه آدما، همه قابل دوستي اند، يه بخش خوب دارن، يه بخش بد دارن
اين هنر ماست كه از بخش خوبشون بگيريم و هم اونارو دوست خودمون كنيم هم ما دوستشون بشيم
دو سال اول ناموفق تورين من چندين عامل و فاكتور بودم كه نتيجه اش اين شد اما اين قانون بر همون آدمها هم صادقه
به بخش بدش كار نداريم، بخش خوبشون را بگيريم و روي اون مانور بديم كافيه شايد دليل اينكه من براي خيليا نزديك ترين دوستشونم اينه كه دقيقا به اون قسمت خوبشون تكسه ميكنم و تقويتش ميكنم
اوني كه بخشاي خوب زياد دارن تبديل ميشن به همون همراهان نزديك و هميشگي
تو اين سفرها بارها جايي بوه كه خواستم جوابي يا حركت هيجاني بكنم اما فقط چند ثانيه به خودم فرصت دادم و بعد به جاي اون تصميم كار ديگه اي كردم كه نتيجش چند صد برابر بهتر بوده
كاش يه كم زودتر اين مهارت را تمرين كرده بودم!
نميدونم
جايي خواندم كه فقط تا قبل سي سالگي ميشه تغييرات بنيادي روي آدم اتفاق بيافته و بعد از اون تقريبا لايتغير باقي ميمونه
دارم رو همه جنبه ها كار ميكنم ، هر زوري كه لازمه
امشب ماشين را پارك ميكردم، ديدم دليوري پيتزا موتورش را سر جاي من گذاشته
وايسادم تا برگرده، پولاش را شمرد، چراغم را خاموش كردم تو چشمش نزنه
وايسادم تا كارش را كامل انجام بده
واقعا اين چند دقيقه هيچ وقتي را ازم نميگرفت
سوار موتورش كه شد چند قدمي اونو جلو تر رفت ، ماشين را پارك كردم و پياده
شدم
گفت:خانم عذرخواهي ميكنم معطل شديد، نفهميدم ميخواين پارك كنين
گفتم:خواهش ميكنم، ايرادي نداره، شب تون بخير
من بهش آرامش و انرژي دادم
اونم به من انرژي و احترام
سفرنامه طوري- قسمت هجدهم
giovedì 8 settembre 2016
اين چند وقت اينقدر همه ازم تعريف كردن كه باورم شده يه چيزي هستم! دروغ چرا حس خوبي به آدم ميده
بعد اعتماد به نفس كاذب مياره!
امروز با مامانم رفتيم خونه يكي از دوستاش كه مدتها بود دلشون ميخواست من را ببينن
از اين خونه هاي قديمي اعيوني كه هر گوشش يه داستاني براي تعريف كردن داشت
يك لحظه اون صاحب خونه و اون خونه را توي رم تصور كرد، به ورژن اروپا اگه ميخواست شيفت باشه بايد يه گربه خاكستري گنده چاق كنار شومينش ميخوابيد، صاحبخونه هم با موهاي بيگودي بسته و پر روي دوشش ،بايد از اون پله ها با اباهت پايين ميآمد
اما اينجوري نبود، يه خانم مسن سانتي مانتال با من روبوسي كرد و خوش آمد گفت و رو كرد به مامانم گفت ماشاالله دخترتون ميخنده صورتش كوت نمكه!!
بعد هي همه امدن و يه تعريفي كردن!
شب همون باغهاي ته طرقبه با دوستامون دعوت بوديم و يكي از آقايون گفت نگار خانم صاايران! هر روز بهتر از ديروز
اين دوستامون مقيم لندنن، از خيلي جاها حرف زديم و نهايت گفتم خيلي لندن را دوست دارم،نرفتم اما فكر كنم خوبه
همين كه دوتا شبكه اصلي تلويزيون ايران اونجاس خودش گوياس
گفتم اصلا يه دوره اي آرزوم بود-شايدم هست! كه برم اونجا و فعاليت كنم
يكيشون گفت بهتم مياد!
!!گفتم آره، برنامه آهنگ هاي درخواستي با نگار بفرمايين!
بعد همه زدن زير خنده و من ادامه ميدادم
يكي از خانما گفت خدايي تا حالا چندتا پسر عاشقت شده؟!
خب اين سواله؟ نه واقعا سواله اونم تو جمع خانوادگي؟؟!
خلاصه كه همه يه جور رفتار ميكنن اينگار من يه چيزيم واقعا!! نيستم بخدا
اما اينجور كه اينجا به من بال و پر ميدن و دوستام هستن و دوسم دارن، چند ماه ديگه بمونم اين حفره هاي روحيم ترميم ميشه
دكتر هلاكويي ميگه شما به شش نفر تو زندگيتون احتياج دارين، ٥ تا دوست و يك نفر كه دوستون داشته باشه
اگر اينها را داشته باشين شما انسان خوشبختي هستيد
ساده به نظر مياد ولي سخته
من فكر ميكنم اين چند نفر را دارم! يعني در واقع به واسطه روحياتي كه داشتم هميشه دورم پر بوده
اونم نه هركي آدماي خالص و مخلص و همراه
اون روز با آيلين و آنا بيرون بودم، آيلين گفت تو دبيرستان تو هميشه خيلي پاپيولار بودي، هر اكيپي كه ميبينيم حال تو را ميپرسه
يا پريشب عروسي غزال ، يلدا و تينا گفتن بهترين سال تحصيليمون سال دوم بود، چون تو اينقدر انرژي داشتي كه كلاس هميشه پويا بود، اكيپ بوديم، خوش ميگذشت
نميدونم
خيلي تعريف كردن، يه چيزايي كه يادم نبود و از اين بالاتر اصلا فكر نميكردم اينقدر موفق وتاثير گذار بوده باشم
به جوري از اينكه ناخواسته تو ذهنا بودم حس غرور كردم، چون خودم بودم نه ماسك و تونسته بودم اين همه دوست و خاطره جا بزارم
ولي بين اين همه لطف نميگم، ،بين تعريف كردن از گذشته ،با خودم گفتم من كه همون آدمم پس چرا در دو سال اول تورينوم در روابطم ناموفق بودم؟؟!
الان براي دوستام تعريف ميكنم باور نميكنن
من دوسال اول تورينو جز خاطرات تلخ زندگيمه!
درسته ما اونجا يه شهر بوديم به وسعت ايران، قرار نبود همه دوست باشيم.ما همزبان،هم وطن بوديم!اشتباه شايد اينجا بود،نميدونم،من كه همون آدمم،،حتي با قبول اينكه منم ٥٠درصد اشتباه داشتم،ميشه گفت اون ٥٠درصد ديگه فالس بودن يا از جنسي متفاوت بودن؟!
سفرنامه طوري - قسمت هفدهم
lunedì 5 settembre 2016
همين الان رسيدم! فاصله بين دو هوا گيري
فردا تا آخر هفته دوباره بكوب برنامس
ايراد نداره خيلي انرژي گرفتم
باور كنين هنوز از اون شب آدرنالين دارم!
درسته اين يقينه خيلي مهمه! يعني تو اگه يقين داشته باشي يه چيزايي اتفاق ميافته ، حتما ميافته
خلاصه كه اين بال هاي ما رو بدين ميخوام اوج بگيريم
اين روزا كاراي خاص ميكنم، خودم را تحويل ميگيرم، به خودم خوش ميگذرونم
موهامم مشكي تر كردم! اين قيافم حس خوبي بهم ميده.
بعضي افكار منفي كه سراغم ميان با چيزاي خوب جايگزين ميكنم
هايپرم! شبيه سالها پيشم شدم
من دلم نميخواد كسي ناموفق، بازنده يا زيان كار باشه
اما اون كسي كه ضرر كرد من نبودم! ما معامله نميكنيم ، نميگم من فرق دارم اما يه چيزاي خاصي كه دارم! ندارم؟
سفرنامه طوري -قسمت شانزدهم
sabato 3 settembre 2016
امشب فقط من تنها بي خواب نيستم، مامانم پاي وايبر، بابام تلگرام
فقط ما نيستيم كل ساختمون بيداره! ما امشب همه يه سري آدرنالين با گوشهاي ناشنوا متحركيم
عروسي خوبي بود،، تو كل زندگيم از اين همممممه عروسي كه رفتم پنج تاش خيلي تو ذهنم مونده
جالبه بدونين دوتاش متعلق به عروس امشبه! خب اينم يه مدليه بعد سالها دوباره يه عروسي جديد و يه همسر جديد
يادمه عروسي اون سال خيلي برام خارق العاده بود، از آدمها تا كيفيت كل مراسم!
ااما الان نگاه خيلي متفاوت تري دارم!
يه نفري: به به نگار جان هستن؟ كي آمدن؟
مامانم: يك ماهي هست
يه نفر: عه چه زياد
من تو دلم: به تو چه!
---
يكي ديگه: نگار جان متولد چندن؟
بابام: ٧٨!!
من تو دلم: شما؟؟
من در ظاهر: لبخند
---
يكي ديگه: ماشالله چه دختر با نمكي داريد آقاي مكرم
بابام: بله به باباش رفته
من تو دلم: دقيقا چه جوري به اين نتيجه رسيد؟؟
من در ظاهر:خواهش ميكنم همراه با لبخند
---
يكي ديگه: نگار جون خيلي نازتر شده
مامانم: قربونتون
من تو دلم: ما اصلا كي همو ديديم؟؟
من در ظاهر،: لطف داريد، از آشنايتون خوشبختم، همش همراه با لبخند زوري
---
اين يكي خيلي خنده دار بود!!
ماشاالله عين قالي كرمونه!! هر روز بهتر ميشه
من تو دلم: قالي كه بايد پا بخوره! من الان پا خوردم؟؟
من در ظاهر: ممنونم چشاتون قشنگ ميبينه!
---
يكي ديگه: نگار جون ديگه موندگار شدي اره؟
من : بله
خب چي كار ميكني؟
من تو دلم! اي بابا حالا واسه شما چه فرقي ميكنه؟
من در ظاهر : درسم تموم شدايشالله ديگه كار
اون: شنيدم خيليم فعالي
من در ظاهر: قربونتون، لطف داريد
من تو دلم: تازه كجاش را ديديد؟ تازه اول چلچليمه!!!
والااااا
Iscriviti a:
Commenti (Atom)