دیشب که این نوشته آخرم را نوشتم تصمیم گرفتم برم استراحت کنم تا بعدش خوابم ببره ! سر درد هم امونم را بریده بود, دراز که کشیدم دیدم تکون نمیتونم بخورم , حتی بالشتم را نمیتونستم جا به جا کنم , به کف انرژیم رسیده بودم , آخرین باری که اینجوری شده بودم اون شب کذایی بود که الکل خونم غالب شده بود , تکون نمیخوردم , حتی قدرت اینکه ساعتم را از دستم در بیارم نداشتم , صبحش چشمم با یک سر درد غیر قابل توصیف رو به سقف باز شد و تا ۶ بعد از ظهر طول کشید تا حالم کمی سر جاش آمد
یادمه همون روز دقیقا تو فیس بوک نوشتم
همه ما یک خر درون داریم که دیر یا زود دست به یه کارایی میزنه که میشه " خریت " فقط مواظب باشین که چهار نعل نره
حس و حالم بعد از ۱۰ ساعت خواب در یک صبح ابری که هنوز انتظار ایمیل را میکشم
Nessun commento:
Posta un commento