martedì 12 luglio 2016

من داستان دیروز را اول برای هنگامه و کاملیا تعریف کردم , بعدش زنگ زدم امین نظر امین را بدونم , بعد مامانم , بعد با مرجان حرف زدم , آمدم خونه ماریا پرسید تعریف کردم , بعد جوزپه پرسید , بعد مزدک پرسید چی شد تعریف کردم ,  بعد سیمونا آمد گفت چرا ناراحتی بره اونم تعریف کردم , بعد بابام زنگ زد پرسید جریان چیه , بعد دلارام زنگ زد ,دوباره با امین تحلیل کردیم , دوباره مامانم زنگ زد ,  الانم سمانه زنگ زد 
همه هم متفق و القول یک نظر داشتن , جز دلارام که فکرش به من نزدیکتر بود ! اما هنوز نمیدونم راه حل کدومه و این ذهن من رو دور تکرار افتاده , هی یک نوار ثابت تو ذهنم میچرخه که منو تو حلقه محاصره میکنه راه در رو هم ندارم با این که میدونم اونور حلقه چیه
هرچقدر هم بخوای رو صفات بدت مثل استرس کار کنی ممکنه کم شه یا بهش واقف شی اما نمیمیره ! باز هم در حد کور سو باقی میمونه  

Nessun commento:

Posta un commento