domenica 17 luglio 2016

من اون روز صبح خیلی حس بدی بهم دست داد ! فکر کردم پوچم یا نه ... نمیدونم چی ! شاید فکر کردم دارم به خودم دروغ میگم یا بازی در آوردم اما دیدم هیچ کدوم اینا نیس ! شاید فقط کمی خسته بودم . اما اگه من تو این شرایط همچین حسی بهم دست میداد چطور بود که اون مردک همچین حسی نداشت ؟
شب قبلش ازش پرسیدم یعنی خیلی دوسش داری ؟
 گفت اره 
 گفتم یعنی وقتی دیدیش فکر کردی همین را میخوای و چند سالی براش جنگیدی ؟
!گفت من تا حالا برای کسی این کار را نکردم 
!گفتم تو که گفتی دوسش داری 
گفت خوب ؟
من سکوت کردم , یعنی در واقع دلم براش سوخت ... اون با این شرایط میتونس هر کسی را دوست داشته باشه شاید دلیل اینکه از زندگیش هم راضی نبود همین بود
!اون به چیزی که جلو پاش میومدن یه جوری آداپته میشد
اونجا بود که تو دلم گفتم فقط یه مرد ایرانی ندید پدید میتونه با دیدن یک چشم آبی بولند دست و پاش بلرزه ! من هیچ موقع این شکلیا نه مردش چشم را گرفته نه زنش ! همونطور که یه خارجی هیچ موقع چشمم را نمیگیره . یه ایرانی معمولی را به یه خارجی خیلی خوب و یه مو مشکی معمولی را به یه بلوند خیلی خوب ترجیح دادم
بهش گفتم اگه بره با کسی ناراحت میشی ؟
گفت اره 
گفتم چرا ؟
!گفتم نمیدونم میشم دیگه 
من بیشتر دلم براش سوخت چون حتی نمیدونس چرا یا اگه هم میدونس چرا نمیتونس دلیلش را بگه 

من فقط دلم براش میسوزه , همین

Nessun commento:

Posta un commento