بچه که بودم یک بار شدید سرما خوردم و باید پنیسیلین میزدم , از بچههایی که گریه میکردن خوشم نمیومد . دقیقا صحنه اش جلو چشمم , حتی اون شیب زیاد پلهاش
.هنوزم که فکر میکنم بی اغراق کپل چپم درد میگیره
مامانم توی اتاق بود و پرستار بالای سرم , گفت یه نفس بلند بکش , آفرین ! آمپول را زد , وای انگار یه پام فلج شد ... هیچی نگفتم اما از درون آه میکشیدم . در گوش مامانم یه چیزی پچ پچ کرد و با سردی الکل تموم شد
از پلها که با سختی آمدم بالا , رسیدیم توی کوچه زدم زیر گریه ! مامانم گفت وا ! تموم شد که ... تازه خانوم پرستار ازت تعریف کرد گفت آفرین بچه به این سن ندیده بودم گریه نکنه
بعدش مامانم تا خونه بغلم کرد , با این که دستش زیر جای رد آمپول بود اما از اینکه حداقل میتونستم تو بغل باشم حس بهتری داشتم
هنوزم که شرحش میدم کپل چپم درد میگیره
زندگی این روزای من شبیه همین دستان شده
Nessun commento:
Posta un commento