domenica 5 giugno 2016

این را امروز از تایم لاین خاطرات فیس بوک پیدا کردم , دقیقا ما ۲ سال پیش است ! روایتی داستانی واقعی بود با تفسیر خودم از آن روایت 

مثل همان زندانى كه منتظر سحر گاه اعدامش هست
آن لحظه ميرسد كه از بلندگو اسمش را صدا بزنند
كاش آن لحظه دور دور باشد اما همين نزديكى ها
آنقدر قتلگاه را تصور كرده است كه صبرش لبريز شده اما در سحر گاه باز غافل گير خواهد شد
مثل تمام اتفاقات ديگر
...آن شب يك نفر پا به پاى تو پلك نخواهد زد،تو از سر شوق و او از غم غربت
گردن تو به طناب بسته است و جان او به تو
كاش سحرگاهى نبود
كاش طناب دست از گردنت بردارد
كاش صبح سحرگاه مثل همه صبح ها باشى ،حتى در آن خانه كه زشت بود و بد رنگ اما آرامش تو در آن جارى بود!
از كاش هايمان ديوار ساخته ام بالاتر از قدمان
گرم و نرم است
تختش پنبه اى
ديوارهايش آينه
!و سقفش آسمان است
!هر از گاهى فرو ميريزد اما باكى نيست به ثانيه اى دوباره بالا ميرود
چاره اى نيست،من به نشانه عهد نا نوشتيمان هنوز مثل هميشه به ملاقاتت مى آيم! همان ساعت ،همان جا
فقط نميدانم الان اينجا چه كار ميكنم؟
بايد چند روز ديگر اجرا باشد و من تنها دغدغه ام حفظ نمايش نامه
!اين شكلى هم خوب نيست،بايد موهايم كوتاه تر مى بودن،خيلى كوتاهتر
!و تنها دارايم، آن كيفه كوله باآويز يادگارى تو مى بود

Nessun commento:

Posta un commento