شاید همه آنها که برای زندگی و یا به دست آوردنی جنگ میکنند ارزشمندند. لحظه ای خودم را جای مادرش تصور کردم که آرزو میکرد کاش او بود حتی اگر در حال جنگ و ناراحتی و حرص خوردن بود ... اما فقط بود
نتوانستم فیس بوکش را بیشتر از چند دقیقه نگاه کنم ... بغضم گرفت ... جایی نوشته بود : هر روز آرزو میکنم که اینها همه خواب باشند و تو روزی با لبخند زیبایت برگردی , از وقتی نیستی زندگیمان تیره و تار شده است
داستان غریبی است این رفتن ها ... آنها که به زیر خاک میروند و آنها که در پس خاطرات ! آنجایی که دیگر دستات به آنها نمیرسند , فرسنگ فرسنگ دوری و مشت مشت خاک
بغض های در گلو کاشته و حسرت های متداوم ... نباید بغضم را نگاه میداشتم , گلویم در حال انفجار است
تورینمان هم دیوانه شده است , ۵ دقیقه ای است که به در و دیوار میکوبد
Nessun commento:
Posta un commento