giovedì 30 giugno 2016

با خودم فکر میکردم در این روز حتما حالم این خواهد بود ! امروز فیس بوک یادم آورد قول هایم را زیر پا نزاشتم 
 باد هم مزید بر علت شده ... این آهنگ زیر زیر و پرده ای که هر از گاهی بلند میشه تا دم پام میرسه , نوازشم میکنه و برمیگرده سر جاش
از بهترین هوا ها ! از بهترین حس ها ... 



سال پیش همین موقع 




این روز های خیلی خاص ! این روزهای که شاید هیچ وقت دیگه تکرار نشن .  این روزهایی که به نظر سو سو میان ! شاید پر کار و تک ریتم اما دوباره  به خاطرات روزهای با آرامش تبدیل میشن حتی با این که به نظر نمیان 

domenica 26 giugno 2016

sabato 25 giugno 2016

وای ! تازه الان زنده شدم ... این روزها را با مرجان زندگی میکنیم :) به به  ,از این همه دیتیل خوب 

venerdì 24 giugno 2016

با شروع فصل گرما رنگ ابی کابینت ها مثل پارسال آزارم میدهد ... شاید هم یک حس ناخودآگاه است که مرور خاطرات میکند 
اما این بار با علم گذرا بودن نگاهش میکنم , اینطور کمتر آزار دهنده میشود  و میدانم این خانه خاطرات خوبی را هم در دلش نگه داری میکند 
جلسه کتابخوانی با یک دو گانگی تمام شد. نگاه زنانه ما به عشق و نگاه مردانه ... این یک واقعیت است اما شکافی است که عمقش برای من تاریک تاریک است 
>>>

پنجره باز , لباس پوشیده حاضر برای بزرگ ترین آتش بازی شهر و بعد هم ورژن اسلامی امشب ! پرم از سوال و تردید  
الان نه دلم نیویورک میخاد , نه فعالیت فرهنگی , نه اونت ! فقط یه ساحل و کمی استراحت ... خسته خسته , خسته بدنی 

giovedì 23 giugno 2016

یه عده بودنشون خوبه , اما درمان نیستن ... نبودنشون برای مدت کوتاه تامل میاره اما متاثر کننده نیست 
این اسمش وابستگی و عدم مدیریت خود است ! متنفرم از این حالت زن نسبت به خودش 

mercoledì 22 giugno 2016

!دکتر میگه تورینو خاکش آدم را میگیره با همه مشکلاتش
ای کاش ایتالیا این مشکلات را نداشت آنوقت یک مهاجرت بی چون و چرا بود 
 !آخه مگه میشه ؟! این آرزو امروز صبحم بود 

martedì 21 giugno 2016

STAY AND WATCH !
با مرجان ! چقدر از این خونه خاطرات خوب داریم ... بچههای گل 
عجب !
کافر همه را به کیش خود پندارد ! آخر ما نفهمیدیم یار ما کیه ؟ هر روز یه نفر جدید را میچسبونن , بیچاره این دوستای من ! یکی این بچه ما را بده بریم دنبال زندگیمون بقیه هم راحت شن 
من از خودش دقیقتر عمل میکنم! ها ها ها 
روی سخنم با اوناس که ریسک نمیکنن , که با ایده " من میدونم " حرکت میکنن , که حاضر نیستن یه قدم اینور انور بزارن !
بابا بسه آخه چه قدر اینرسی ؟ همه راهی را برن اگه نخوردن زمین , اگه خراب نشد , اگه خوب بود , اگه زیان نداشت , اگه وقت تلف کردن نداشت , خاک هاش را بقیه خوب بخورن بعد با هزار سلام و صلوات راه بیوفتن و یه کاری را بکنن

lunedì 20 giugno 2016


" او بهترین و بدترین آدم دنیا بود " 
صبح پاشی ! به خاطر انتخابات کفری باشی 
!گفته بودم ! بیش از اینها باید حرف من را باور کنن , باور کنم 
سخت شد 

domenica 19 giugno 2016

استرس انتخاباتی ! در سرنوشت من به شخصه مستقیم اثر داره 
یک ذره عزت نفس ! فقط یک ذره 
با تشکر 
فكر ميكردم امشب خوابيدن تو يك جاي جديد يه آرزو ديگه كنم
اما آرزو ميكنم كه كارمون درست يا بهتر از پلاني كه تو ذهنم متصور شدم پيش بره

خسته اما پراميد
هشتگ افق هاي ديگه
هشنگ پله هاي ترقي

sabato 18 giugno 2016

هر كسي تو اين دنيا به اندازه خودش سهم برميداره
نميدونم چرا تو اين هتل زير باد كولر،ياد اون بروكسل كذايي افتادم

من از ارتباط با ايتاليايي ها خيلي خرسندم
از همه بيشتر از اين مسير
ورونا،لوكا،آندرا
كارخونه گردي
كاراي شيك ايتاليايي
خنده
ايتاليايي بازي
غذا
دور زدن
كار شيك و تميز كردن
ياد صبحايي افتادم كه تا صبح تو جام ميچرخيدم تا به وقت ايران مامانم بيدار شه و بتونم خودم را خالي كنم
٨ صبح ايران به عبارتي ٥:٣٠ ايران
٩ هم بايد سر كلاس ميبودم
اون روزايي كه له له بودم
با اون روز صبح سر كلاس طراحي صحنه رو هوا بودم، فكر كردم كه كه رو ايمرن راه ميرم
اما ظرف دو ساعت دوباره ته چاه بودم

روان به سمت ورونا!

venerdì 17 giugno 2016



!امریکن دریم ها ! نرفتن که اینجوری میگن دیگه 

هنوز نمیدونه خوشحال یا نه ! سعیش را میکنه اما نیست 
ميگم اين خر حمالي هايي كه ما واسه بقيه ميكنيم
جبران  نميخواد
تشكر نميخواد
فقط طلبكاري
و
موش دوندن
و
دخالت
و
دو بهم زني
نداشته باشه كافيه
چون من با خواست قلبيم وقتي ميبينم كاري ازم برمياد انجام ميدم
بنده خدا راست ميگفت من اصلا همچين مسئوليتي را به عهده نميگيرم خودم را خلاص ميكنم
هميشه هم ادم خوبيم
يه كار كوچيك هم بكنم تا كمر برام خم ميشن!
بعضيا از اين تفكرا دارن
...
اما عين مامانمم.اونم ميگه چه ايراد داره اگه ميتوني انجام بده
امروزم ميگه دستت درد نكنه مادر!
بعضيا همينن ديگه
ياد جمله گلناز افتادم
ميگه بي معاشرت!
راست ميگه.اينا انقدر معاشرت ندارن يا چرت و پرت دارن كه بي شعوريشون ميخوره تو صورتت

giovedì 16 giugno 2016

missing ...!
!اینجا پاییز شده 
كلا امروز يه جوريه!
فقط من نميگم
بچه ها هم همين نظر را دارن
به قول گلناز از اوضاع كواكب و ستارگان ِ
:))
ميام پلي تكنيك اصلا خاطرات عجيبي برام زير و رو ميشه!
از اين حياط مركزي و همين نيمكتي كه روش نشستم تا اين راه روهاي بغل،جلو ماشين كافه
بو
صداي درا
به اون روزاي اول كه همه چي تو اين شهر خيلي فرق ميكرد فكر ميكنم
هيچكس فكر نميكرد كه چند سال بعد اينقدر همه چي عوض شه
يا چقدر هر از گاهي دلتنگ اون روزا شي
از آولا منيا تا خوابگاه گوريل و اتفاقاش
حيف شد
ماها قبل اينكه هم را نابود كنيم ميتونستيم اين شهر را به يك كاميونيتي ايراني خارق العاده تغيير بديم
ميتونس دامنه فعاليت ها اونقدر بشه كه امروز بشيم فعال ترين دانشجويان ايراني اروپا
شايدم فعال ترين ايراني ها
عين فيلما همينطور كه از پله ها امدم پايين يك نفر را اشتباهي جاي كس ديگه ديدم
ميدونستم دروغه اما خواستم چند ثانيه اي تجربه اش كنم
حيف شد ما خيلي كارها ميتوانستيم بكنيم
ما همه با هم به هم خيانت كرديم
اگر در اين خيانت من نقش كليدي داشتم شايد الان احساس متفاوتي داشتم
اما ناراحتم چون در نبود اين خيانت ها ميتونستم كاري بكنم و فكر ميكردم شايد از توانم خارجه
يا كم تلاش كردم
يا شايد خاله خرس ها را باور كرده بودم
نميدونم
اما خيلي كارها ميشد كرد و من نكردم
!امروز صبح که پاشدم دلم میخاس یه ببر کنار بالش باشه ! حالا ببر نه یه شیر باشه حداقل
من یه پت میخام 
الگو ریاست + الگو من تسلیم نمیشوم ! ماحصل ۵ سال ... خجالت آور است 
الان برگشتم ! خسته و گرسنه نا امید 
انجمن را در خطر انحلال دیدم و به سمتش رفتم , این پروژه میتونه خیلی خوب برگزار شه به شرطی که فکر اجرایی و مدیر خوب هم داشته باشه 
اما امروز به این نتیجه رسیدم این فقط فکر شهرت نیس که میتونه دودمان یه گروه را به باد بده بلکه رو راست نبودن با قابلیت ها و خود بزرگ بینی هم به همون اندازه خطر ناکه! من تلاشم را برای انجمن و نه شخص کردم اما خیلی سخته , یعنی با این شرایط یا عزت نفسم یا کار 

mercoledì 15 giugno 2016

هپينش!
...قرم گرفته باز
دس دس 

 :Pدلم میخاد خودم ولی یکبار کلیپ این آهنگو بازی کنم


https://www.youtube.com/watch?v=eO23weLKT8M


عجب خوابی دیدم ! دلتنگ شدم :(  
این منطقه به اسم من اصلا اینجوری نام گذاری شده ! منطقه ای نزدیک ورونا 
فقط یک 
 اضافه داره r


martedì 14 giugno 2016

از آبتين كه جدا شدم فكر كردم از صبح اون نفر پنجمي بود كه به نوعي باهاش هم فكري كردم.
از اينكه باقي من رااول از همه امين و بعد لايق مشورت يا كمك ميدونن خوشحالم
فقط موندم من اگر خوب بلدم لالايي بخوانم چرا خودم يه وقتايي اوضام خرابه؟؟!
قربونش برم، چقدر دلم براش تنگ شده👀

lunedì 13 giugno 2016

!چقدر ضایع ! چقدر مقلد ... همینجوری اینا خودشون را باور داشتن دیگه 

domenica 12 giugno 2016

جلسه اپرتیوو با شهردار را رفتم! واقعا روابط غوغا میکنن. پاولو میگه اولین باری که ایمیلت امد تو اتاق سکوت شد , همه به هم گفتن کی جواب این ایمیل را میده ؟ این اصلا کیه که همچین درخواستی داره ؟ 
تا فرداش کسی جواب این سوال را نداشت , داشت میرفت قاطی اون ایمیل هایی که جواب ندارن اما این وسط فقط من کنجکاو شدم 
اول رفتم رو فیس بوک دیدم یه دختر خوشگله ... بعد تو اینترنت سرچ کردم دیدم فعال ه 
بهت ایمیل زدم به من زنگ بزن , زنگ که زدی تلفن را که قطع کردی به همکارام گفتم این یک رود روان و پر آب ! کارش را 
بلده 
:))

!چقدر حس خوبی ه بعد یه مدت میان برات تعریف میکنن اون طرف از دید آنها چه اتفاقی افتاده بوده 
هر دفعه این دختره - مار تو آستینه - رو صفحه تورینی ها خبر میزنه با خودم میگم آخه بعضیا چقدر نگاه خاری دارن ؟؟ یا نه ! چرا اینقدر بخیل ان ؟
چون عینا میتونه اون خبر را بده بزارن تو نشریه , یعنی زرنگ هم نیست که اینجوری در راستا اهدافش هم حرکت کرده چون همینطور که ظاهر را نگاه داشته و  خودش را دوست نشون داده , اینجا به سم پاشی و تخریباش ادامه میده ! اما خود نمایی ,قدرت فکر را هم بهش نمیده
هیچکس نفهمید من چرا یهو دم این را بردیم ! این دقیقا تعریف کامل مار تو آستین ه ! کافیه بیوفته وسط یک جریان , اول فکر منافع خودش بعد هم جلو هر طرف که بشینه طرف دیگه را خراب میکنه . موندم چرا دستش هنوز اون طرف رو نشده .. خیلی خار ه , خیلی 
درود به شرافت کسی که مشکلش را میگه نه کسی که پشت تلی از لایک و دوستی ( ؟؟؟! ) قایم میشه اما از هر تیشه زدنی دریغ نمیکنه 
ما با اینا شدیم ایرانی 
عجب ! من آخرین تلاشم را کردم ... نمیدونم چرا یاد مسیح و  همسرش میفتم 

sabato 11 giugno 2016

باور داشتن کسی که خودش , خودش را باور نداره به مثل همون آب در هاون ه 
عجب سند هایی پدرم تهیه کرده است ! امشب فیلم باغ ده بار را دیدم . با آقای شهلا . حاجی و نو ه ها ! شاید حداکثر ۴ سال دارم اما پرم از شور ! بازی , جیغ , خوشحالی . و پدرم که دائما با دوربین پشت سرم حرکت میکند , قربان صدقه میکند . بخش اعظم نقاط مثبتم را مدیون او هستم 

من : بابا میخوام سوار این خره شم 
بابا : برو 
من : سکوت 
بابا : برو دیگه , برو به صاحبش بگو اجازه میده 
من : سکوت 
بابا : برو بگو میخوای سوار شی 

پسر آقای شهلا دستم را میگیره که برم سوار خر شم , بابا میگه ! خودش میره . خودش بره بگه میخواد سوار شه 
رفتم و سوار شدم 

بابا : نگار نوازشش هم بکن 
!نگار : اره بابا میلرزه بدنش 

venerdì 10 giugno 2016

!فکر میکنم تازگی ها قوا جسمانی سابق را ندارم ! یعنی از وسط روز کم میارم . فکرم حرکت میکنه اما جسم یاری نمیده 
دوباره خسته ! انرژی فقط در حد جلو کامپیوتر نشستن را دارم و بس 

giovedì 9 giugno 2016

تازه رسیدم .خسته و داغان ! روی تخت افتاده ام با سام روی پام ... بیرون هوا دلانگیزه , تلگرام بمباران میکنه , باید استراحت کنم 
خسته و داغانم 
 این داستان عالی است ! من فریدون و پسر هایش را زیر پوستم حس میکنم ... من آنها را دیده ام ... مخصوصا فریدون را , ندیده ام ! اما رفتار و تربیتش زندگی ام را متأثر کرده است 

mercoledì 8 giugno 2016

از انرژیم کم شد ! اروم شدم ... فکر کنم کلا ولی واقعا هایپرم , چی کار کنم خب ؟
من فکر میکنم یه خانوم کلا باید انرژی اش زیاد باشه , نباید خسته کننده باشه 
از صبح یه دستم به موس بود یکی به آینه اما رقصم تمومی نداره ! نگار جان چی شد ؟ به من بگو 
ریزش کن !  
:dبیخود نیس که مرا شوقی است 
حال و هوای این روزای تورینو شبیه اون روزای اول شده ! با این تفاوت که الان همه یه زخمی دارن اما اون موقع همه رها بودن 
الان همه تجربه بیشتری دارن و اون موقع تقریبا همه صفر کیلومتر بودن  ! و از همه این ها بالاتر کارنامه ای در  این شهر دارن ... عجب این زمان قاضی ماهری است . یه زمانی سم پاشی ها از من انسان منفی ساخته بود . چیزی که اصلا با من همخونی نداشت اما امروز احترام میبینم و نگاه هایی  که مرا بیش از پتانسیل میخواند ... درست زمانی که ما حسابی مشغول بودیم همین افراد که هیچ تصوری از آنها نداشتم دقیق رصد کردن و امروز به من اصل داستان را بهتر از خود من تحویل میدهند
عجب این زمان قاضی ماهری است ... مدعی را از عمل کننده و نیت پاک را از ناخالصی تمیز میدهد . فرق دوست با دوستی خاله خرسه ! فرق رفیق های نیم راه , حرف های کف روی آب , ادا , مغرض همه اش در جای خودش نشسته است 
عجب این زمان قاضی ماهری است 

martedì 7 giugno 2016

تا حالا شده انقدر قرتون بگیره که مجبور شین وقتی میرین تو دستشویی کتابخونه یه قر ریز هم بیاین تا خالی شه ؟
کوچیک که بودم فکر میکردم همه توی اتاق پروو میرقصن ! یعنی واقعن معتقد بودم که یه امر طبیعی ه ... بعد ها که با خانواده ناخودآگاه در میون گذاشتم تا سالها مسخرم میکردن ... حالا این رکورد دستشویی را میخوام اینجا ثبت کنم  
!وا کن در رو پنجره را ! بهار داره سر میزنه ... بعد یه عمر قهر بودنش اینبار به ما سر میزنه

get up , yeah get up
همین یه نمونه کافیه که نشون بده افکار والا تو ذهنش نداره ! این عینا نمونه بارز درجا یا شاید هم پس رفته 

lunedì 6 giugno 2016

!مرا شوق پنهانی است 
برای همین همینطور که سیمونا آشپزخونه را تمیز میکرد با اون تم آهنگ جنوب آمریکایش تو اتاقم مثل امریکایی جنوبی ها رقصیدم ! اروم و بی سر صدا ! بعد تو اینه دیدم له لپام گل انداخته ... حالا هم یه توست جانان درست کردم با چای سرد میخورمش ! این داستان نیست ! همین الان ه ... همین الان الان 
مرا شوقی است 
I'm going to fly! yeeeeeeah

domenica 5 giugno 2016

باید یه همت عالی بکنم از سوتی های هم خونه ای های ایتالیایم تو همه این سالها یک مجموعه تهیه کنم ! سطح آموزش مدارس غوغا میکنه 
امروز شعله گاز نمیگرفت ! یعنی روشن میشد ولی هرچی نگه میداشتیم باز خاموش میشد , همخونم میگه فکر کنم از این فندکس , باید یه فندک دیگه بگیریم 
گاها در بین شادی ها ناخوداگاهت گریزی هم به جاهای دیگر میزند ! حتی لحظه ای 
این را امروز از تایم لاین خاطرات فیس بوک پیدا کردم , دقیقا ما ۲ سال پیش است ! روایتی داستانی واقعی بود با تفسیر خودم از آن روایت 

مثل همان زندانى كه منتظر سحر گاه اعدامش هست
آن لحظه ميرسد كه از بلندگو اسمش را صدا بزنند
كاش آن لحظه دور دور باشد اما همين نزديكى ها
آنقدر قتلگاه را تصور كرده است كه صبرش لبريز شده اما در سحر گاه باز غافل گير خواهد شد
مثل تمام اتفاقات ديگر
...آن شب يك نفر پا به پاى تو پلك نخواهد زد،تو از سر شوق و او از غم غربت
گردن تو به طناب بسته است و جان او به تو
كاش سحرگاهى نبود
كاش طناب دست از گردنت بردارد
كاش صبح سحرگاه مثل همه صبح ها باشى ،حتى در آن خانه كه زشت بود و بد رنگ اما آرامش تو در آن جارى بود!
از كاش هايمان ديوار ساخته ام بالاتر از قدمان
گرم و نرم است
تختش پنبه اى
ديوارهايش آينه
!و سقفش آسمان است
!هر از گاهى فرو ميريزد اما باكى نيست به ثانيه اى دوباره بالا ميرود
چاره اى نيست،من به نشانه عهد نا نوشتيمان هنوز مثل هميشه به ملاقاتت مى آيم! همان ساعت ،همان جا
فقط نميدانم الان اينجا چه كار ميكنم؟
بايد چند روز ديگر اجرا باشد و من تنها دغدغه ام حفظ نمايش نامه
!اين شكلى هم خوب نيست،بايد موهايم كوتاه تر مى بودن،خيلى كوتاهتر
!و تنها دارايم، آن كيفه كوله باآويز يادگارى تو مى بود
نگین گاها من را یاد دلارام میندازه . تمجید ها و روحیه دادناش مثل دلارام ه , دو تاشون یک جمله مشترک هم داران . من به تو ایمان دارم . فقط این ۲ نفر این جمله رو به من دقیقا با این ادبیات میگن 

sabato 4 giugno 2016

اینجوریا هم نیس ! من این کار را میکنم . نباید له شد باید با اقتدار بلند شد و همه توانایی را نشان داد ... همه آنچه که تمام این سالها در ذهنم چرخیده . از سرویس مدرسه تا تورینو 
من / این / کار / را/ میکنم 
امروز مصمم تر شدم 
...مامان میگه به این نتیجه رسیدم جو ایرانیان خارج از ایران خیلی بده ! ما تو ایران این مسائل را نداریم 
كار توي همچين گروهي خيلي سخته!
حس انقلاب بهم دست داده
اين ريشه هاي الكي دويده در خاك را بايد يكي خارج كنه
صندلی خوبه را گرفتن بهش تکیه دادن باهاش پز میدن
بعد هم فکر میکنن خیلی کارشون درسته  !
داستان من داستان اون سربازی است که برای مملکتی جونش را داده و جنگیده که خود مملکت ماهیتش عوض شده و به مبارزه کننده اش هم دیگه اعتقادی نداره ! اما مجبوره تو سنگر بمونه چون رفتنش همون تف سر بالا میشه
هنوز بعد دو سال که هیچ رابطه ای نبوده من را آدم اون میدونن ! اینجاس که میگم نگار دمت گرم با این عملکرد که هنوز هم اثر داره یا خاک بر سرت که جایی بودی و بعد  که نبودی برای بودنت ارزش قائل نبودن و الان هم جز سکوت هیچی نمیتونی بگی ! چون باز هم تف سر بالاس 
بچهها ها از این پروژه برن نمیتونم با اون عده کار کنم و منم عطاش را به لقاش میبخشم 

venerdì 3 giugno 2016

کلا روز مزخرفی بوده ! همش گیرو مشکل ! خستگی 
تهشم که این جوری 
تا سه نشه بازي نشه!
فكر كنم باز مباشر اين دورو براس!
 :) !حالا سوال من اینه چه کسی واقعا زیان کرد ؟

mercoledì 1 giugno 2016

 :)از آن حال ها که چند سالی است نداشته ام 
مرا شوقی است 
بچه که بودم یک بار شدید سرما خوردم و باید پنیسیلین میزدم , از بچههایی که گریه میکردن خوشم نمیومد . دقیقا صحنه اش جلو چشمم , حتی اون شیب زیاد پلهاش
.هنوزم که فکر میکنم بی اغراق کپل چپم درد میگیره
مامانم توی اتاق بود و پرستار بالای سرم , گفت یه نفس بلند بکش , آفرین ! آمپول را زد , وای انگار یه پام فلج شد ... هیچی نگفتم اما از درون آه میکشیدم . در گوش مامانم یه چیزی پچ پچ کرد و با سردی الکل تموم شد 
از پلها که با سختی آمدم بالا , رسیدیم توی کوچه زدم زیر گریه ! مامانم گفت وا ! تموم شد که ... تازه خانوم پرستار ازت تعریف کرد گفت آفرین بچه به این سن ندیده بودم گریه نکنه
بعدش مامانم تا خونه بغلم کرد , با این که دستش زیر جای رد آمپول  بود اما از اینکه حداقل میتونستم تو بغل باشم حس بهتری داشتم
هنوزم که شرحش میدم کپل چپم درد میگیره
زندگی این روزای من شبیه همین دستان شده