:) احساس رضایت
sabato 31 dicembre 2016
mercoledì 28 dicembre 2016
martedì 27 dicembre 2016
lunedì 26 dicembre 2016
domenica 25 dicembre 2016
sabato 24 dicembre 2016
بخشی از من رفت , نمیدانم راحت شدم یا هیجانم بیشتر شد, اما فقط خواستم بگویم همه این افراد , همه این اتفاق ها از من انسانی قدرتمندتر میسازند زیرا که همه آنها نگفته مرا میستایند , چون که حسادت , رقابت و یا حتی جدا شدن از من , که در ظاهر است اما مرا دنبال میکنند , نشان از آن دارد . خواستم بگویم زیان کار دو سر من نبودم و نیستم و نخواهم بود . صداقت , یکرنگی و تمامی من در رفتارم مشهود است و نیازی به بازی ندارم . آنها ناخود آگاه من , رفتارم و کارهایم را قبول دارند . این واقعیت است که حاضر نیستند قبولش کنند ولی هست
giovedì 22 dicembre 2016
در واقع من اینجارا ساختم که از احساسات و خاطرات روزمرم توش بنویسم , حتی از اون احساسات لحظه ای
از اون حرفایی که باید بزنی و تو گلوت گیر کرده اما نمیزنی ... اولا هم با این که سرم شلوغ بود , اما چند دقیقه ای که از جایی به جای دیگه , تو مسیر هم که بودم سعی میکردم چند خطی حتی کوتاه بنویسم . اما این روزا حتی فاصله یه کاری تا کار دیگم را باز کار میکنم . حداقل با ویس و ایمیل و تلفن . دیشب ساعت ۲ رسیدم خونه , ۳ ساعت خوابیدم . ۷:۳۰ قطار داشتم , یه شب یلدا واقعی , چون از خونه که بیرون زدم هنوز به تاریک شب ساعت ۲ بود . با حسین رسیدیم جنووا , جلسه برگزار شد , سری برگشتیم سمت قطار , نشستیم و اون ۲ ساعتی که تو جلسه بودم را باید جبران میکردم , تلفن , ایمیل , ویس ! رسیدیم , آمدم خونه , یه چیزی رو هوا خوردم , رفتم دکتر , تو مطب وویس های ایتاتوس ایران را گوش میکردم و جواب میدادم , برگشتم باید میرفتیم با بچه ها کادو آنا را میدادیم . برگشتیم خونه , پالتو ها را پوشیدیم راه افتادیم به سمت مهمونی امشب ... تا مسیر برگشت بقیه کار های مونده امروز را انجام دادم , و من الان با یه کوه کار و فکر تو سرم و این خبر های امیدوار کننده آرزو میکردم که ای کاش این قدر ذهنم خسته نبود و الان میشود چند تا کار انجام بدم اما علیرغم اینکه نمیخواد قبول کنه چون این همه فکر و کار بهش اجازه توقیف نمیدن اما خستن .... قصد خواب میکنم تا ذهنم تسلیم شود
lunedì 19 dicembre 2016
sabato 17 dicembre 2016
venerdì 16 dicembre 2016
امشب دلمون طاقت نیاورد , تصمیم گرفتیم کادو های زیر درخت را باز کنیم ... کادو من را که باز کردن , دوتایی از خوشحالی داد زدن , بغلم کردن , گفتن عجب کادویی , چه ایده ای
من دقیق میدونستم چی این ها را خوشحال میکنه , وقتی کسی تو زندگیم میاد , هر لحظه بودن در کنارش مثل کپچره , تو ذهنم میمونه , میدونم چی خوشحالش میکنه , چی دوست داره , چه رنگی دوست داره , دست خودم نیست ناخود آگاه تو ذهنم نقش میبنده و طبق گفته خودشون موفق بودم , شاید کلا در زمینه کادو , برنامه , اونت , سوپرایز برای خودم یه سبکی دارم ! حالا این دست بز از راه رسیده نه تنها نظر میده که میخاد صاحب کارای منم بشه !! اینایی که سلسله مراتب را رعایت نمیکنن جنسشون نمک به حرومه
giovedì 15 dicembre 2016
martedì 13 dicembre 2016
domenica 11 dicembre 2016
داشتم با مرجان روی تلگرام حرف میزدم , گفتم امروز خیلی خسته شدم , اینجور بود , اونجور بود که به لحظه , یعنی لحظه که میگم به صدم ثانیه حس کردم سرم خیلی گیج میره . به مرجان گفتم . اینقدر سرم گیج میره که نمیدونم کامپیوترم را چطوری تا اتاق ببرم . که مرجان گفت نگار نگرانم , چرا صدات اینجوره
با هر زحمتی بود بلند شدم , آمدم , افتادم رو تخت , دیدم خیلی بدم , در حدی که هر لحظه ممکنه از حال برم . عقل کردم به سیمونا فقط یه آدیو فرستادم که از دوش که آمدی بیرون به من سر بزن , ۵ دقیقه بد سیمونا سراسیمه آمد تو اتاق ! به نظرم اگر چند دقیقه دیرتر آمده بود شاید یه اتفاق بد افتاده بود ! اول گفت داری سر به سرم میزاری ؟ نتونستم جواب بدم , میشنیدم اما نتونستم . گفت بلند شو , باید بلند شی , میتونی ؟ سعی کردم , نتونستم , بلندم کرد , بردم دستشویی صورتم را شست , زنگ زد دوستش که پزشکه , گفت زنگ بزنین آمبولانس , من میشنیدم اما همه ناراحتیم مهمون های فردا و مرجان نگران بود که الان حتما داشت مسیج میداد و من باز نمیکردم . برام آب قند درست کرد , پاهام را گرفت بالا و یه ذره بهتر شدم , تا حدی که بگم گوشیم را بر دار و به مرجان بگو تو هستی . پرسید آمبولانس ؟ گفتم یکم صبر کنیم اگه نه اره . خیلی حس عجیبی بود , تا حالا تجربش نکرده بودم . سیمونا , وسایل اتاقم , را همه ۲تایی میدیم و یه سایه گنگ . دستگاه های عملکردم همه خاموش بودن اما کم کم بهتر شدم و الان خیلی بهترم . چقدر سلامتی عجیبه ! اگه نباشه هیچی , هیچی ... صدای ضبط شدم به واتس آپ سیمونا و تلگرام مرجان مثل الکلی هاست که حسابی مست شدن , فاصله هر کلمه تا کلمه اندازه یه حس قطعی صداس ... حالا که خوبم سیمونا صدام را داره به دوستمون میفرسته و کلی همه خندیدن ! راستی امشب اگه سیمونا نبود یا میرفت تولد من چی میشدم ؟
venerdì 9 dicembre 2016
mercoledì 7 dicembre 2016
این روزا پر کار , شاید حتی سخت شده
یک دست و چند تا هندونه ؟
این روزا میفهمم وقتی انرژی ت به کف میرسه یعنی چی ! یعنی الان من که حتی انرژی حرف زدن هم ندارم
جایی میرسه که اینقدر کار داری که هر فکری جز کارای اصلیت اساسا تو ذهنت جایی براشون پیدا نمیشه اما امروز صبح یه خوابی دیدم ! خیلی شیرین بود ولی به لحظه شخصیت داستان تغییر کرد و من ترسیدم , تمام طول خواب میگفتم چشت را باز کن خوابه اما ذهنم توجیه های جدید جور میکرد که خواب نیست تا اینکه اینقدر بهم فشار آمد تا چشمام را باز کردم ! رفتم دستشویی , ماریا اونجا بود , با ناراحتی خوابم را تعریف کردم , خندید ! گفت جالبه که یادت میمونه و باز برگشتم به تخت خوابیدم با فکر همون شخصیت مورد علاقم ... شاید امشب هم همین کار را بکنم , مثل همه شبها
martedì 6 dicembre 2016
lunedì 5 dicembre 2016
به ماریا میگم مامان تو هم برای هر مسئله کوچکی نگران میشه ! میگه اره , چطور ؟
...کارای مامانم را تعریف میکنم , میخنده , میگه خیلی زیاد عاطفیه و البته حتما دلش زیاد تنگ میشه
این حرف منو تو فکر میبره , اینکه شاید همه این ۹ سال دوری از خونه , اتفاقاتی افتاده که نمیدونم یا نبودنم ناراحتی هایی را ایجاد کرده که هیچ موقع نفهمیدمشون و شاید حتی جلوتر بهم بر گردن
مسافر وقتی میره , درسته جدا شدنش سختشه , اما کسایی که میمونن همه جا تصویرش را میبینن , جاش لحظه به لحظه خالیه و
لحظه و
لحظه
!لحظه در این حالت تعریفی نداره
sabato 3 dicembre 2016
venerdì 2 dicembre 2016
Iscriviti a:
Commenti (Atom)