پتو را زده بودم کنار که بخوابم اما یادم آمد که به جای آنکه فکرش را به تخت ببرم اینجا بنویسم که یادم بماند که چرا اینجور شد ...
دقیق یادم هست , از آن روز های که فکر میکردم عجب شرایط بدی دارم ( ! ) نا به سامانم و پر مشکل ( !!!) با آن دوربین نیکون که هنوز نو نو بود و من عشق عکاسی ...
هنوز مرا حسرتی بی پایان از ابتدای بازارچه تا ایستگاه اتوبوس دنبال میکند . همان خط هایی که قصد که میکردم تعمدا دیر میرسیدند
با آن خانه که بوی نو اسباب چوبی اش هنوز غالب بر فضا بود , نور گیر نبود و من را فراری داد . درست وقتی به عالم و آدم شاکی بودم کائنات مشکلم را حل کرد و من آن شب زودتر به خانه برگشتم , که ای کاش مشکلم حل نمیشد , یا زود به خانه نمیامدم و یا حتی مریض می بودم و میخوابیدم و یا هرچی اما سراغ اینترنت نمیرفتم !
Nessun commento:
Posta un commento