lunedì 29 febbraio 2016

...ناراحتی و نا امیدی کلا ۲ حس بسیار گذرا در من هستن 
...پر انرژی حرکت میکنیم و تسلیم نمیشویم
 :Dوقت نشد بنویسم ...  هایپرم 

domenica 28 febbraio 2016

 !دیشب , شب خاصی بود ! ماحصل مبارزاتم را دیدم ... نمیدونم مبارزات یا  پایبندی بر باور ها 
از اتفاق های تلخ افتاده در اطراف و آدمها متاسفم . خیلی زیاد , هیچ " انسانی " بدی دیگری را خواستار نیست 
مدت ها بود که هیچ نمیدانستم  چون که نه رغبتش بود و نه فرصتش , اما از خیلی وقت قبل , پیش بینی این روز ها را کرده بودم
تعریف انسان ها از دوستی , عشق , یار و توقعشان به زندگی بسیار متفاوت است . شاید به همین دلیل است که من سخت گیره شده ام اما آنها به ظاهر راضیان
.هیچ موقع دوستی هایم نا دوستی نشده اند و اگر به سر کسی قسم خوردم تا به این لحظه قسمی شکسته نشده
از این بهم ریخته گی و پاشیدگی روابط عمیق ( ؟؟ ) متاسفم , اما نگاهمان که عوض شود , دور تر را که  نگاه کنیم و نمونه های خوب اطرافمان داشته باشیم حداقل ریسک اشتباه را کاهش میدهیم
.آرزو میکنم نتیجه واقعی و نه ظاهری همشان دقیقا همان باشد که مینمایند

!نامه را زدیم
شاید خوش آیند نبود و به نوعی شکست محسوب میشد اما فکر میکنم هنوز در شروع موفقیت ها هستیم , حتی همین اتفاق آخر هم در همین جرگه است
:)پروژه بعدی از همین امروز استارت خورد 

sabato 27 febbraio 2016

یک صبح بارونی که اساسا نباید از تو تخت تکون میخوردی ! صبح شنبه اول هفته یا آخر هفته ؟

venerdì 26 febbraio 2016

!امروز یکی از بچه ها به شوخی بهم گفت نگار از انتخابات چه خبر
البته در این که من از سیاست و فوتبال سر در نمیارم شکی نیست اما حداقل جایی هم , اگر حرفی ندارم از سر مد و کم نیاوردن کور کورانه تقلید نمیکنم . تو همین شهر تورین یکی از این خائنین دو طرفه درجه یک یادمه یک بار عکس پروفایلش را همراه با موج جاری عوض کرد  زد " اهواز هوا ندارد " اما تا حالا ندیدم یک جمله فارسی را با فعل درست بنویسه , همین آدم موقع انتخابات دیگه ( یادم نیست چی بود ) هم کسایی که رای میدادن را لایک میکرد هم آنهایی که استاتوس میزدن اینایی که دارن رای میدن یه مشت آدم نفهمن 
یعنی واقعن ببین با کیا شدیم ۷۰ ( تقریبا ۸۰ ) میلیون .... هم از توبره میخوره هم از آخور
هر جنبشی , حرکتی که با مطالعه و بررسی دنبال بشه قابل ستایشه اما با ادا در آوردن خیلی مشکل دارم . ۱۸ سالم بود که از ایران آمدم بیرون , اغلب کسایی که الان سیاست را دنبال میکنن از دانشگاه شروع کردن , برای منی که ایران از دبیرستان دیگه تموم شد سیاست کلا بحث غریبی بود , شاید یک عده هم از دبیرستان شروع کردن اما رشد عقلی برای دنبال کردن این مسائل از ۲۱ به بعد شروع میشه
موقع حوادث ۸۸ , اوج امتحاناتم در رم بود , بچه ها همه خونه من بودن که دیدم یه ویدئو از حملات در خیابون روی فیس بوک آپ لود شده , بدون هیچ ایده ای ویدئو را پلی کردم و جلو کامپیوتر " شوک " شدم ... همونجا یکی از همکلاسیام گفت نگار چی شده ؟ گفتم نمیدونم ایران داره چه اتفاقی میوفته اما شاید مجبور شم برگردم !!!! آن ویدئو لحظه جان سپاری ندا بود
اون هفته و در اوج اون اتفاقات واقعن غم سنگینی نسبت به سرزمین داشتم و یادمه مرتب آهنگ " نام جاوید وطن " را گوش میدادم . تمام دوستانم به جنبش سبز پیوسته بودن و وقتی تعریف میکردن دلم میخواست ایران باشم , تا نوبت سهراب شد و رفاقت مادرش با مادرم 
همه اینها را گفتم که بگم بودم اما خیلی دور , شاید برای همین هیچ وقت پرچم دار نشدم , یا شاید چون از تئوری پرداز های بی علم بدم میاد ! اما اگر ایران بودم رای میدادم , از ما ۴ نفر هیچکس ایران نیست اما امروز به بچه ها زدم رای دادید ؟ 
به من میگن تو خیلی سخت میگیری 
...شایدم راست میگن
اما غیر این اگر عمل کنم فکر میکنم به خودم یا طرف های مقابلم دروغ گفتم 
یا بازی در آوردم 
!به نظرم همچی انتهاش خوبه اگه غیر این باشه من تمام و کمالم نیست 
life is full of adventure!
!تسلیم نمیشویم 
!این همکاران ایتالیایی ما انتخابات را دنبال میکنن چون نگران بیسنزشون هستن 
!صبح بخیر 
....کم کم بوی بهار میاد
از این اتفاقی که افتاده هم ناراحتم هم خوشحال .... ناراحت بخاطره این همه کار و وقت و انرژی و بدون نتیجه ( اینو مطمئن نیستم )
و خوشحال بخاطر اینکه کار بزرگی بود و مسولیتش شاید در حال حاضر از توان ما خارج بود 
...اما یک بار دیگه فهمیدیم بخوایم میشه و موانعی نشدنی جلو راه نیست 
دیشب هم خوب بود ... لازم بود 

giovedì 25 febbraio 2016

امروز كه براي ناهار برگشتم خونه ،اونم با اين مسير عوض شده تازه يادم آمد چقدر نمايشگاه تهران خسته شدم و از الان بايد فقط دو روز بخوابم كه خستگى اون روزا بره
لوكا شخصيت متفاوتيه كه من در بين ايتاليايا اين مدلى نداشتم، كسى هست كه دلم ميخواد رفاقتمون بمونه حتى اگر آينده كارى نداشته باشيم
نميدونم چرا اما با وجود اين اختلاف سنى زياد و دو استايل كاملا متفاوت حس نزديكى بهش پيدا كردم. همه سعيم را ميكنم كه تو بيزنس ايران بره جلو،تا جايي كه در توانم باشه
عجيب بود چون من به بداخلاقى تلورانس ندارم اما تو اوج فشار و وقتى جواب هيچكي را نميداد بهم برنخورد و باز هم همراه بودم. البته بدخلقى به اندازه ، آدم ها را اسرار آميز ميكنه و اين جذابه
شايد از دلايلش دقيقا همينه چون در عين حال كه به نظرم ميامد بدخلقه اما شديد احساسى بود
يه معرفت و لوطى منشى خاصى هم تو وجودش بود كه هر از گاهى سر ميكشيد
اما خاص ترين نقطش روز آخر بود كه بچه ها را دونه به دونه بغل كرد و گفت ده روزه با اين آدمها لحظات سخت و شيرينى را تجربه كردم برام مهم نيست كه تو ايران نميشه خانم ها را بوسيد و در آغوش گرفت
...من اونجا يكم بغضم گرفت، لحظه خاصى بود! همون لحظه وداع هميشگى
...واقعا كه تجربه نمايشگاه تهران در نوع خودش تكرار نشدنى بود
oggi tt e' blu! :/
!تقصیر خودم شد 
!با افکار بدی خوابیدم و جفنگیات خواب دیدم
بعضی از ما از استیصال به کسی پناه میاریم , ترس از تنها ماندن , جدایی , طرد شدن فرصت تصمیم درست را نمیده و از چاله ای به چاهی میوفتی 
چاهی که به نظر قشنگ میاد اما ترحم , عشق و علاقه شدید از یک طرف و حس دین کردن دلایل کافی برای جلو بردن یک رابطه برای سال های سال نیست
این را در همین سفر به عینه دیدم , اون روز ما ۴ نفری رفتم بیرون و در تمام مدت با صدا های پایین فقط از روابط و حس های گذشته بچه ها شنیدم !
دردآور بود , اعتراف هم کردند اما بود ! زمین گرد است و بعد از مدتها همشان یارشان را به تصادف دیده بودن ... 
به نظرم تنهایی به یار با عقل انتخابی تقدم دارد , یار باید از قلب بیرون آید وگرنه در عین دل مشغول های روزمره حتی طول روز هم فرصتی پیش میاد که نفست سنگینتر میشود , که کشو را باز میکنی و همان گردنبد یادگاری را با ظرافت بیرون میکشی و نگاهش میکنی .
!باید مبارزه کرد , توان داشت و برای رهایی موقتی , تصمیم نگرفت 
بیا و نجات بده که هنوز نا امید نشدیم ! ترسم این است که باز سهل انگاری که نه خامی کنم و از دست برود !

mercoledì 24 febbraio 2016

دروغ توی روز روشن ؟!! آخه آدم یه چیزی بگه که عکسش ثابت شد ضایع نشه ... 
گیرم که یک سال همراه بوده خب, این وسط شما چرا جاده باریکه هم بودی ؟! 
مردم به بقیه نه به خودشون دروغ میگن و این ناراحت کننده نیست , ترحم بر انگیزه !!!
این دوستمون براش مهم نیست کی با چه کیفیتی باشه ! دقیقن مثل سابق ...
 فقط باشه بعدش خودش را مچ میکنه !
https://www.youtube.com/watch?v=OEMVRm4c2O0&ebc=ANyPxKojLtFdHjWKNO9gR3pKEcl-zxmplCvpczm93P1jBwNOLIxClkEvWdcKE03dARn-a3MuAFN8p497hUhVnkBJE6K25YKMEw
قیاس مع الفارق... اصلان ۲ تا دنیا و طرز تفکر متفاوته 
ما یه کار و سیستم داریم , آنها یه چیز دیگه ....
حقیقتا هیچ موقع احساس رقابت با کسی نکردم , همیشه کاری را کردم که نسبت به کار گذشته خودم حداقل یک قدم جلو بوده .
نه حسرت کسی را کشیدم نه رقابت  ! هیچ وقت 
وکیل قلابی ؟؟
از مشکلات کار کردن بین دو کشور مثل ایران و ایتالیا اینه که نه تنها یک روز تعطیل نداری که ساعت های کاریت هم بیشترن  . شنبه و یکشنبه که اینجا تعطیله ایران اول هفتس , پنجشنبه و جمعه هم که اینجا روز کاری حساب میشه . با در نظر گرفتن اینکه ایران ۲ ساعت و نیم از اینجا عقب تره , صبح وقتی از خواب پامیشیم موبایل و ایمیل فول از پیام اند .
خلاصه که الان ۱۲ شب و تازه تقریبا کارا تموم شده , ۸ صبح هم که ایران شروع روز کاریه یعنی اساسا ۵ ساعت برای استراحت داریم که اونم منوط به اینه که الان بریم بخوابیم
این اوضاع ما ! تا کی میشه اینجوری پیش رفتو نمیدونم ! 

martedì 23 febbraio 2016

:)))تقلید صدای کلاه قرمزی ... یکی از بهترین پیام هایی بود که امروز رسید 
با نتیجه بی نتیجه با انسان های بسیار محترمی آشنا شدیم ! خوشحالم که ایرانیان این سبکی هنوز داخل ایران وجود دارن 
:)به ! یک صبح دل انگیز تورینی و من خیلی نگارم ! امیدوار و پر انرژی  
!صبح بخیر 
من الان از جام بلند شدم ... البته بیدار بودم اما لازم نبود پاشم . ۳ نفر تو ایران بکوب دارن کار میکنن , ۲ نفر خود جوش پیگیرن! من هیچ کارم باور کنین , یه عده انسان هایی که هیچ موقع حتی هم را ندیدم پشت کار نشستن ... این عالیه ... !این نشان از خیلی اتفاقاس 
!به صب بخیر 
...قسمت ۱۹ سریال شهرزاد را دیدم , عجب واقعیت تلخی کف این داستان پنهان شده 

lunedì 22 febbraio 2016

به نظرم شیر بهترین مخلوق طبیعت وحشیه ... در عین اقتدار , قلبی رئوف داره که پس نگاش یک نگرانی نهفته است که حقی از کسی ضایع نشه اما باز هم شیر بمونه
از آرزوهامه که یک روزی یه شیر یا ببر داشته باشم
سگ و بعضی گربه ها هم واقعن خوبن اما این ۲تا یه چیز دیگن 

قربون دستای مخملی و نگاه پر مهرت
نه اینکه من آدم خاصی باشم اما مثل بقیه خیلی چیزا خوشحالم نمیکنه , یا هرچیزی راضیم  نمیکنه  , هر تئوری را قبول نمیکنم 
واسه همین وقتی خیلی حماقت ها یا تن دادن ها را میبینم مبارز طلب میشم برای اینکه ثابت کنم خانم ها همه یک مدل نیستن 
زیر بار حقارت و ظلم نمیرن و کسی برتر بر کس دیگه نیست حتی اگر مشتم را محکم تر گره کنم و توی تنهایم بگم " نگار تو میتونی "  , چون تجربه ثابت کرد اگر تلاش کردم , خواستم , مشتم را باز نکردم ,  شد
!انسان بایست بلند پرواز باشه 
همین الان دعوتم کردن قزوین , جاده ابریشم , اسپانیا , کارخونه نستله ! همش کارای بزرگه , خوب هم هست اما هنوز فکر میکنم این مسیر بهتره , باید برن جلو تا یک جایی بهم برسن . اما یه وقتایی هم فکر میکنم اگر به عنوان مترجم هرجا میرفتم الان کلی در آمد داشتم , بعدش حتما اینستاگرام داشتم و هرجا میرفتم از خودم و کافی و غذا ها و سفرام عکس میگرفتم میزاشتم رو صفحه  با یه عالم هشتگ , بعد هم فکر میکردم که خیلی آدم خفنی ام , تئوری میدادم , عضو انجمن حمایت از حیوانات میشدم , هرجا لازم بود برای اینکه نگم آدم منفعلی هستم کار سیاسی میکردم ,الکی یه ژست تو خالی خوب داشتم و از آن کارایی میکردم که همه میکردن , بعدشم باید میشستم یا یکی بره احساستم تصمیم بگیره یا کار بیاد سراغم 
اه اه ... چه انگل گونه ! همین وضعیت الان با این پر کاری که از ساعت ۸ صبح تا الان از جلو کامپیوتر و تلفن تکون !!نخوردم خوبه , حداقلش اینه که تو خالی نیست! تلاش داره و انرژی پشتتش خوابیده
نمیدونم این که ته هر بن  بستی شکست را نمیپذیرم خوبه یا بهترآدم یک وقتایی دست بکشه , شاید اتفاقات بهتری براش بیوفته ! نمیدونم 
!یعنی نمیتونم همین الان که درها بسته شدن نا خودآگاه ذهنم به سمت کارهای دیگه حرکت میکنه 
!!سفارت ایتالیا در تهران نماینده ایتالیایی ها نیست 
هرچقدر ما برای آبرو و اخلاقیات کار میکنیم , بعضیا خوب حیثیت و منش ایرانی را زیر سوال میبرن . یعنی واقعا با خودشون چی فکر میکنن ؟؟
صبح بخیر ... ما را هنوز انتظار دنبال میکند . در این صبح خاکستری تورینی که روزنه ای از امید واهی را باز خواب دیدم انتظار دنبال میکند 

پتو را زده بودم کنار که بخوابم اما یادم آمد که به جای آنکه فکرش را به تخت ببرم اینجا بنویسم که یادم بماند که چرا اینجور شد ...
دقیق یادم هست , از آن روز های که فکر میکردم عجب شرایط بدی دارم ( ! ) نا به سامانم و پر مشکل ( !!!) با آن  دوربین نیکون  که هنوز نو نو بود و من عشق عکاسی ...
هنوز مرا حسرتی بی پایان از ابتدای بازارچه تا ایستگاه اتوبوس دنبال میکند . همان خط هایی که قصد که میکردم تعمدا دیر میرسیدند
با آن خانه که بوی نو اسباب چوبی اش هنوز غالب بر فضا بود , نور گیر نبود و من را فراری داد . درست وقتی به عالم و آدم شاکی بودم کائنات مشکلم را  حل کرد و من آن شب  زودتر به خانه برگشتم , که ای کاش مشکلم حل نمیشد , یا زود به خانه نمیامدم و یا حتی مریض می بودم و میخوابیدم و یا هرچی اما سراغ اینترنت نمیرفتم !

domenica 21 febbraio 2016

جان کندنی را کندم ... بالاخره این فرصت آن هم دراین شرایط خاص به وجود آمد .
از آگست قصد کرده بودم که شروع سال جدید میلادی افکار و روز نوشته هایم را بنویسم , حتی برایش سر رسیدی هم خریدم اما به تاریخ همین امروز یک خط هم ننوشتم !
شاید در این ساعت ساعت های پشت کامپیوتر فرصتی شود که بیشتر بنویسم که نه تنها ثبت شود که گاه به گاه سبک ترم کند .
انسان است دیگر گاه افکارش خوره میشوند , حتی اگر گوش شنوایی نباشد حداقل قلم که صبوری میکند .