mercoledì 30 novembre 2016

من و این حس غریب 
من و این صلح 

همین حس تا آخر , حتی کمتر 
خیلی کمتر 
اصلا هیچ 
هیچ 
هیچ 

رو لحافی جدیدم قشنگه ؟
من بیماری ملافه و حوله دارم 
دست خودم نیست حالم را خیلی خوب میکنه 
ملافه خوش بو , شمع , آباژور , آهنگ 
به به 


lunedì 28 novembre 2016

اتفاقا خیلی خوبه که این تجربه ها به دست میاد تا آدم بدونه از زندگی ش چی میخواد , یا حتی تابو و بیخود بزرگ بینی بعضی مسائل و آدما رد بشن 
الان در نقش مادری که به بچه هاش رسیده و حالا رفتن خوابیدن وقت دارم که به کارای شخصی خودم برسم و فردا صبح زود دوباره کار و بدو بدو 

domenica 27 novembre 2016

هر از گاهى به گذشتهاتون سفر كنيد
نه در خيال كه در واقعيت
به شما نشون ميده، چه كسى بودين، چه كسى هستين و ديگران از شماچه توقعى دارن
قول دادم همه دوستام را استخدام كنم...
قول كه نه ، ازم خواستن كه توقع ما اينه .

رم
رم
رم
رم

ريه هام پر از رم است
از وقتى فهميدم فابيو و فدريكا به هم برگشتن باور كردم كه بعضى روابط نميميرن بلكه زير خاكستر باقى ميمونن
حتى بعد اين همه سال
براشون خوشحالم!

venerdì 25 novembre 2016

خسته ! خستگی از جنس نمایشگاه ! رسیدم , بچه ها غذای ایرانی میخواستن و من در نقش مادر فداکاری که همه روز را کار کرده اما میاد خونه باز هم فکر خونس , غذا درست کردم و حالا تا قبل خواب چند ساعتی دارم که به کارای عقب افتاده 
امروزم برسم 
!

giovedì 24 novembre 2016

ساعت زنگ زد، به نُه نرسيده بود! آخه تو اين گرگ و ميش كجا ميخواى برى؟! چاره اى نبود ، جون كندنى را بايد كند.اول ايميل هامو چك كردم، بعد تلگرام.براى فيسبوك و واتس آپ فرصت نيست.چايى رو تقريبا تو تاريكى خوردم، بايد ميرفتم پست ، با اينكه وسايلم هميشه جاى مرتب دارن اما هرچى گشتم مداركى را بايد پست ميكردم نبود،يه كوه كاغذ روى ميز تحرير جمع شدن اما مطمئنم اونجا نيستن. اونا هم حتما مثل ژاكت خاكستريه غيب شدن .نيم ساعت از وقتم را گرفت، اين كار بيفته براى بعد برگشت، بايد بروشور ها پرينت ميشدن، پرينترى دم خونه تونر تموم كرده بود ،براى كاغذى كه من ميخواستم چاره اى نميموند جز دستگاه هاى دپارتمان هاى دانشگاه، زنگ زدم امين Amin، دانشجو داشت. تو مسير برگشتم ، سوغاتى شكلات تورينى خريدم.رسيدم خونه چمدون جمع كردم، شيرين زنگ زد كى ميرسى؟ گفتم بارون مياد ،اگه تاخير نداشته باشه پنج و نيم.فردا صبح هم بايد بريم پرينت.
شيرين: ممكنه صبح دير برسيم!
من: راست ميگى
زنگ زدم دكتر Abouzar تا ساعت يك تدريس داشت. بارون و باد به پنجره هاى خونه ضربه ميزد.به سيمونا گفتم به نظرت با اين بارون پرواز حركت ميكنه؟ گفت نميدونم مدرسه ها را تعطيل كردن، اطراف تورين هم آلرم خطر زدن!
گفتم اين ديگه چه صيغه يه؟ گفت : منم نميدونم
من: حالا چه جورى اينا را پرينت كنم؟
سيمونا: با چمدون برو دانشگاه
ميرسم؟
سيمونا: سريع جمع كن
دو لايه پلاستيك جهت نفوذ احتمالى آب و بعد لباسا.چند بار چك كردم، موبايل، كارت شناسايى، پول. ضرورى ها بودن.
ماچ و روبوسى من رفتم! عجب بارونى، نزديك دانشگاه بودم كه دكتر زنگ زد.يه ايستگاه ديگه ميرسم.نرسيده به دانشگاه يادم آمد اى دل غافل! كارت ويزيتا! سفر كارى بدون كارت و بروشور! رسيدم دپارتمان سريع پرينت كرديم، بايد برميگشتم خونه. تو اين هوا فقط وسيله نقليه عمومى تند حركت ميكنه.با چمدون، برگشتم، نرسيده به خونه چمدون از خاكستري به سياه تغيير رنگ داده بود، حتى يك نقطه خشك هم نداشت.كليد انداختم، سيمونا و ماريا: اينجا چيكار ميكنى؟ كارتام!
چمدون را بردم تو حموم، با دو تا سشوار ريختن سرش، اتفاق شوك كننده اين بود كه جلد سام (١) هم خيس شده بود. الان هيچي مهم تر از اون نبود، خشكش كردم.برگشتم چمدون بسته بندى و پلاستيك پيچ بود.ماچ و بوسه ،من دوباره رفتم. نيم ساعت وقت دارم خودم را به آخرين اتوبوس برسونم. تو مسير هم به مرجان Marjanو مامانم Soheilaو شيرين گزارش لحظه به لحظه ميدادم. رسيدم.فقط هفت دقيقه زودتر، پشتم يه پيتزايى بود ، خيلى گرسنه بودم گفتم يه ساندويچ ، پرسيد گرم كنم؟ نه!
سوار اتوبوس شدم، ننشسته بودم كه راه افتاد.
تازه اونجا بود كه تونستم همراه غذام فيس بوك را باز كنم.هيچ موقع فكر نميكردم زندگى اينقدر جدى و پر كار باشه كه تا ساعت سه بعد از ظهر نتونى فيس بوكت را باز كنى، فقط يه معتاد ِ به فضاى سايبرى ميفهمه چى ميگم!
رسيدم فرودگاه، برگه چك اين خيس بود، صف سكيوريتى، ده دقيقه به پرواز هنوز سه رديف جلوم بود، ببخشيد و عذر خواهى كنان رفتم جلو.وسايلم رد شد، گيت ١١،از دور گفت بدو داريم ميبنديم، نفر آخر بودم، دم در گفت بره چمدون جا نيس، بزار اينجا بره تو بار. كامپيوتر را خارج كردم. وارد شدم، چه بوى عطرى، چه همه شيك و مرتب، اينا همه حتما بيزنس وومن و بيزنس مَنن. صندلى ١٨f ، بى خود پول دادم بره دم پنجره، تورين كه ديده نميشه تو اين هوا.
سينيوره، سينيورى! ( خانم ها و آقايان) خوش آمديد.با يه لهجه شايد روسى، نه انگليسيش را با لهجه درست حسابى گفت نه ايتاليايش را.مار از پونه بدش مياد ، دم خونش سبز ميشه.همه مسير سفيد بود.ما يه سرى تاس بوديم تو جعبه خالى كه ابرا تكونمون ميدادن.
نوشيدنى چى ميل داريد؟
چى هست؟ نوشابه، كافى،چاى،آبميوه
آب سيب هست؟
آره
بغليم: منم آب سيب
من تو دلم: چه متقلد!
رسيديم، با همون لهجه داغون، هواى رم ١٩ درجه!
پياده شدم،چمدان و بعد قطار، يك دقيقه وقته.رو هوا بليط گرفتم و نشستم.گوشى خاموش شده بود، اما رم را از مشهدم بهتر بلدم، رسيدم، ايستگاه توسكولانا، در كه باز شد رم (٢) بود، با همون بوى هميشگى ، همون هواى دلپذيرش ، مردم خوش پوش و لهجه هاى رمى!
---------------------------------
1. سام: تقريبا همه وسايلى كه دوسشون دارم اسم دارن، اينجا مقصود از سام ، كامپيوترمه!
2. رم با همه زيبايش و خاص بودنش ، اما تصميم مهاجرت از رم به شمال ايتاليا و البته تورين يكى از بهترين تصميم هاى زندگيم بوده
نگار نگارى - وقايع نگارى
رسیدم ! اینجا رم , با کلی نوستالژی و خاطره 
شب خوبی بود ! کلی انرژی مثبت , کلی آدم های ساپورتیو 
!همه روز را میدوم . نمیدونم چرا باز هم زمان کم دارم  و فردا رهسپار رم 
با قدرت و انگیزه مثل همیشه 
امروز به ماکان گفتم فکر نمیکردم هیچ موقع دوست تو بشم اما شدیم , بعضا شونه به شونه و همراه 
!غیر از لطف های همیشگیش به من یه چیزی گفت که رفت ته دلم
!نگارم , این روزا خیلی نگارم 

martedì 22 novembre 2016

مگه یه آدم چقدر میتونه کار کنه یا فکر تو ذهنش باشه ؟
نمیدونم انرژیم کم شده یا واقعا کارا زیاده ! تازه رسیدم , خسته م , خسته ترین 
شبی باید پاور پوینت بسازم و فردا هم کلاس و بعد هم مراسم 
واقعا طول روز نه تنها خیلی پر کار تر از اینیم که به اون مسائل بخوام بپردازم که حجم انرژی و آدمهای مثبت اطرافم به آن سقف همیشگی رسیده که برام همه مسائل و آدمهای منفی بی اعتبار میشن ...  آی دونت کر انی مور
!

domenica 20 novembre 2016

سرم از درد داره میترکه !با خودم  قرار گذاشتم که آخر هفته را استراحت کنم اما الان اینقدر بدو بدو داشتم که از سر درد افتادم 
این سومین باره که این حس و حال خونه , شب قبل از دفاع را تجربه میکنم . دو بار خودم و فردا هم ماریا 
یه چیزی مثل عروسی میمونه , یه آماده باش خاصی داره 
حس و حال خونه جالبه ... دوستاش و خانوادش آمدن . از اینکه باباشون اینقدر دختراشو گوگلی میکنه حس خوبی بهم دست میده , اونهم ماریا و خواهرش 
با این زیبایی بی انتها ... حس خانواده دارم 
حس ریشه و اصل و نسب  
حس کسایی که مثل من کانسپ خونه و خانواده براشون مهمه . کسی , کسی را رها نمیکنه و برای هم , بودن با هم,  ارزش قائلن 

sabato 19 novembre 2016

!من نه تنها لایق خیلی از اون اتفاق ها نبودم که لایق خیلی از این اتفاق ها هستم 
الان رسیدم ! از صبح یه تک دویدم و بعد هم دوره کتابخوانی 
حس میکنم وقت ندارم حتی شبا بخوابم ! شاید کم کم over بشم , نمیدونم 
اما اینقدر سگرتر سگرتر کردم که امروز سگرتر که چه عرض کنم , اصل جنس افتاد تو دامنمون 
 همین حس و حالم را میخوام 
همین خط و مسیر , همینطور رو به بالا 
تمام 

giovedì 17 novembre 2016

این همه اتفاق خوب یکجا مگه میشه ؟
سینما , نمایشگاه , خونه بچه ها , شهرداری 
ما و این همه خوشحالی محاله و محاله 

mercoledì 16 novembre 2016

با این همه پروژه موازی که دارم انجام میدم خودم کنجکاوم آخر سر از کجا در میارم !؟

martedì 15 novembre 2016

آخرین انرژی های شبانه ! روی تخت افتادم منتظر کنفرانس در اسکایپ , کتاب هفته را شروع نکردم 
!و فردا ۸:۳۰ صبح کلاس 
!این خبر را که خواندم, اینقدر از خوشحالی جیغ کشیدم که صدام گرفت 
!حالا بعد سال نو دیگه با این همه کار واقعا سگرتر میخام 
!این قدم , قدمیه که فکر میکردم خیلی زود بخام بهش برسم سال دیگس 
!اوه مای گاد
نگار ایز سو اکسایتد 
منتظر بمونین 
هشتگ فیلم  :د 

lunedì 14 novembre 2016

!وقتی اینجا ازم خبری نیست یعنی یا حالم خیلی خوبه / یا خیلی سرم شلوغه
الان نمیدونم حالم چیه ولی این همه کاری که رو سرم ریخته رو یه وقتایی نمیدونم چطوری مدیریت کنم
!!الان در اولین حرکت احتیاج به یک سگرتر دارم 

venerdì 11 novembre 2016

امروز سيلويا تو جلسه بهم گفتنگار دفعه پيش هم ميخواستم بهت بگم
خيلى هپى ميبينمت، روزهاي اول تو دانشگاه هم همين بود بعدش يه دوره نبودى
الان دوباره مثل اون زمانا شدى ، پر انرژى و شاد
گفتم فقط خودمم، همين
اين نفر دومه كه تو اين هفته اين طورى بهم ميگه:)

بى يور سلف/ بى هپى

martedì 8 novembre 2016

!امروز رفتم دفتر وکیل معروف 
میگه ازدواج کردی ؟ میگم نه 
میگه نامزد کردی ؟ میگم نه 
میگه فرق کردی -  خوشگل تر میبینمت 
 :)گفتم چیز خاصی نیس , خیلی خودمم , حالم خوبه ! همین 

lunedì 7 novembre 2016

من فقط نزدیک دو ساعت بیمارستان بودم اما از ساعت ۴ تا همین الان فقط تلفن های " نگران ها - دوستان - این عزیزان " را جواب دادم 
!باید اعتراف کنم که یه زمانی لغات های جدید را مثل جارو برقی میکشیدم , کافی بود یک بار بشنوم یا جایی بخونم
! الان برای اینکه یه لغت جدید یاد بگیرم باید چند بار تکرارش کنم و شاید باز هم یادم بره
از سن ه آیا ؟

domenica 6 novembre 2016

آرامش بی انتها ... یا حاصل فکر است یا حاصل مواد شیمیایی

giovedì 3 novembre 2016

martedì 1 novembre 2016

این روزها با خودم و دنیای اطرافم در صلح خاصی به سر میبریم ... دلیلشم را هم میدونم