امشب خیلی یاد گرفتم , با اینکه خسته کننده و انرژی برنده بود اما آموزنده تمام شد . ۱۲ ساعت تراپی زناشویی . اول , از اینکه مورد امین دیگران هستم , خرسندم و دوم این اولین باری بود که این همه مباحث روانشناسی و کتابی که خواندم به یک باره به کمکم آمدن و تونستم نقشی چنین اثر گذار را ایفا کنم
در تمام طول شب فکر میکردم نقش یک واسط چقدر میتونه تعیین کننده , مخرب یا سازنده باشه . دلسوز یا بی اهمیت . یادمه همان چند سال پیش واسطی در اختلافی گفت شما دو نفر اساسا از دو جنس متفاوتین ! امشب هم دو جنس متفاوت بودند اما دلهایی بود که از همه کنده نمیشدن ولی در نقش واسط تا جایی که در توان بود جنس ها را یکی و فاصله ها را کم کردم . واسط یعنی تنها نقطه امیدم , تنها جایی که امروز به تو متوسل میشوم و تو .... ؟
گاها فکر میکنم چه مسوولیت سنگینی بر روی دوشمان مینشیند که میشود هم قبول نکرد اما از لحظه ای که نشست ما را وظایف و تکلیفات مهمی است
امشب حتی فکر کردم تمام جنگ زندگی من دقیقا بر سر نقطه ای است که اگر با تمام وجود نخواهم حاضر به قبول و درکش نیستم و فکر میکنم میشود عذاب همیشگی , به جان و تنت میچسبد و هر لحظه به تو یادآوری میکند که شاید خوشبخت نیستی و چقدر همچی قفس گونه است و امروز دیدم دقیقا جریان زندگی گاه تو را به سمتی هدایت میکند که تو ناخواسته اگر همراه مسیر شوی چند سال بعد در نقطه ای در خواهی یافت که درگیر روزمرگی و خواست جریان شدی و اینجا آنجایی نیست که در انتظارش نبودی . شاید درست همین نقطه یکی هولناکترین یا زیان کارترین نقاط زندگی است